تبليغاتX
ثبت موقت
ثبت موقت
وظیفه ی ما؟ جایگاه ما؟
فکرش را هم نمی کردم راست ترین راست ها هم دروغ باشد

بوی نمک گندیده می آید

از اینکه بعضی ها آنقدر احمق شده اند که با اشک تمساح، اشک می ریزند و با دروغ ها آرام می گیرند ، مخم سوت می کشد!

ما هیچیم روی هیچ که هیچ مان دستخوش بحران شده! می توانیم به هیچ بودنمان سکوت کنیم و فریادهای هیچمان را در گلو خفه کنیم و برای همیشه جلوی فرزندانمان زبان به دهان بگیریم که :" ما هیچ کاره بودیم!"

چقدر این روزها همه چیز ،بی چیز شده...

 

 

|+| نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 23:52  توسط محدثه  | 

انا لله و انا الیه راجعون
 

خداحافظ ایران عزیز!

سرزمین آریایی ها!

سرزمین کورش و داریوش!

مهد تمدن باستان!

اسلام ، تمدنت را به غارت برد...

 

پ.ن:

این جمعه هرگز فراموشم نمی شود!

 

 

 

 

|+| نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 13:37  توسط محدثه  | 

ت...ر...س...
راست مي گفت!

عجيب روح بزرگم را اسير جسم كرده ام از ياد برده ام اين جسم است در خدمت روح ، نه روح اسير و دربند آن...

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 9:52  توسط محدثه 

...
لعنت به تو که این روزها گنگ و مبهوت مانده ای و هیچ روی این کاغذ لعنتی نمی آوری تا شاید این افکار سرکش را رام کنی!

عمری هر چه نتوانستم بگویم نوشتی و امروز از درک لحظه هایم عاجز شدی؟!

دردها مثل خوره به جانم افتاده و می سوزاند و آب می کند. نمی گویم درد دارم که من دیگر جدای از درد نیستم!

دیگر ناگفته ای نمانده ، ناگفتنی هایم را دیگران گفته اند و من غرق شده ام در منجلاب رازهای فاش شده ای که دانسته نشدنشان ، گاهی و فقط گاهی ، لبخندی گذرا می آورد.

پر شده ام از بغض هایی که باریدنش رسم "عادت" به خود گرفته و ذره ای آرامم نمی کند.

تلخ شده ام و واژه ها پر ترس نقش می بندد روی کاغذ!

تلخ شده ام و فکرها عجیب روی دور افتاده...

کاش این امواج متلاطم در ذهنم کمی رام می شد...

کاش کلامی ، حسی، حرفی، ذره ای آرامش بیاورد، ای کاش...

|+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 18:56  توسط محدثه  | 

برای خودم ! فقط برای خودم!
چشم هات رو که بستی، زیاد سخت نیست که جلوی آوار حرف ها رو هم بگیری و با یه لبخند از کنار شنیده ها بگذری!

امروز ،

 این جا ،

 درست همین جا ،

 برای تو ،

 فقط برای تو ،

 بهترین راه ،

 فقط "راه" ،

 همینه !

فقط همین!

راستی ،

تا همیشه امروز رو یادت باشه ،

 لبخند امروز رو تا همیشه یادت باشه !

 

 

|+| نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:50  توسط محدثه 

روز سی و نهم
"نوروز" بود، اما نه "نو" بود و نه مثل "روز" روشن!

شاید نویی اش ، به غم تازه متولد شده ای بود که لحظه ای آسوده ام نمی گذاشت و"روز"ش به روزی پر دغدغه ام ...

به رسم شروع ، حافظ نگشودم ...

تبریک نداشت!

ماهی در تنگ نبود و سبزه ای یادآور بهار نبود.

سیب نداشتیم تا نعمت "سلامت" یادمان آورد.

هفت سین مان جز سین "سعادت حضور" نداشت. شده بود یک سین!

شب هایش به بازدید نگذشت و روزهایش رنگ تفریح نداشت...

بهار بی دعوت آمد. مهمان خانه مان نشد . اما صدای خنده ی کودکان خبر می داد که همه در آغوشش کشیده اند...

اما این عید با همه ی تلخی اش ، رنگ خدا داشت ...

|+| نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 23:41  توسط محدثه  | 

 
business articles