بوی نمک گندیده می آید
از اینکه بعضی ها آنقدر احمق شده اند که با اشک تمساح، اشک می ریزند و با دروغ ها آرام می گیرند ، مخم سوت می کشد!
ما هیچیم روی هیچ که هیچ مان دستخوش بحران شده! می توانیم به هیچ بودنمان سکوت کنیم و فریادهای هیچمان را در گلو خفه کنیم و برای همیشه جلوی فرزندانمان زبان به دهان بگیریم که :" ما هیچ کاره بودیم!"
چقدر این روزها همه چیز ،بی چیز شده...
خداحافظ ایران عزیز!
سرزمین آریایی ها!
سرزمین کورش و داریوش!
مهد تمدن باستان!
اسلام ، تمدنت را به غارت برد...
پ.ن:
این جمعه هرگز فراموشم نمی شود!
عجيب روح بزرگم را اسير جسم كرده ام از ياد برده ام اين جسم است در خدمت روح ، نه روح اسير و دربند آن...
عمری هر چه نتوانستم بگویم نوشتی و امروز از درک لحظه هایم عاجز شدی؟!
دردها مثل خوره به جانم افتاده و می سوزاند و آب می کند. نمی گویم درد دارم که من دیگر جدای از درد نیستم!
دیگر ناگفته ای نمانده ، ناگفتنی هایم را دیگران گفته اند و من غرق شده ام در منجلاب رازهای فاش شده ای که دانسته نشدنشان ، گاهی و فقط گاهی ، لبخندی گذرا می آورد.
پر شده ام از بغض هایی که باریدنش رسم "عادت" به خود گرفته و ذره ای آرامم نمی کند.
تلخ شده ام و واژه ها پر ترس نقش می بندد روی کاغذ!
تلخ شده ام و فکرها عجیب روی دور افتاده...
کاش این امواج متلاطم در ذهنم کمی رام می شد...
کاش کلامی ، حسی، حرفی، ذره ای آرامش بیاورد، ای کاش...
امروز ،
این جا ،
درست همین جا ،
برای تو ،
فقط برای تو ،
بهترین راه ،
فقط "راه" ،
همینه !
فقط همین!
راستی ،
تا همیشه امروز رو یادت باشه ،
لبخند امروز رو تا همیشه یادت باشه !
شاید نویی اش ، به غم تازه متولد شده ای بود که لحظه ای آسوده ام نمی گذاشت و"روز"ش به روزی پر دغدغه ام ...
به رسم شروع ، حافظ نگشودم ...
تبریک نداشت!
ماهی در تنگ نبود و سبزه ای یادآور بهار نبود.
سیب نداشتیم تا نعمت "سلامت" یادمان آورد.
هفت سین مان جز سین "سعادت حضور" نداشت. شده بود یک سین!
شب هایش به بازدید نگذشت و روزهایش رنگ تفریح نداشت...
بهار بی دعوت آمد. مهمان خانه مان نشد . اما صدای خنده ی کودکان خبر می داد که همه در آغوشش کشیده اند...
اما این عید با همه ی تلخی اش ، رنگ خدا داشت ...