این روزها عجیب بوی تنهایی می دهد ! انگار باز هم من مانده ام و دفتر نوشته هایی که هر چه از خطاها و اشتباهاتم می نویسم باز هم جا دارد و من به جای باقی مانده اش دل خوش کرده ام !
خسته شده ام آنقدر این روزها سرم را در بین دست هایم گرفته ام و بلند بلند با خودم تکرار کرده ام: "محدثه ! اشتباه اومدی ! به خدا اشتباه اومدی !"
چقدر امشب پر حرفم و خجل ! از خودم ! از او ...
کم آورده ام ! عجیب کم آورده ام !
آهای کسی اینجا نیست که با کلامی ، آرامم کند ؟؟!!!
کسی نیست که باز هم با دلداری هایش ، بیهوده دل خوشم کند به فردا ؟
کسی نیست که باز هم از غرور عشق اش سر بلند کنم و فریاد بزنم " شکرت ! به همه شیرینی های بودن !"
کسی نیست که دغدغه هایم را تحسین کند و با غرور از بودنم سخن بگوید ؟
من اشتباه کرده ام و نوای شیطان را با امید به خدا اشتباه گرفته ام ؟ نگو که اشتباه کرده ام ! نگو !
خسته ام !
پای برگشتم نیست !
آهای کسی اینجا نیست ؟!!!!!!!!
مات و متحیر مانده و زل زده است به گوشه ای...
شنیدن بعضی خبر ها از آن سیلی هم درد آورتر است اما حسنش به این است که آدم را از خواب بیدار می کند.
یادش می افتد که مدت ها بود منتظر آن سیلی بود ! اما کسی نزد ! شاید کسی جرات زدنش را نداشت . امروز حس کسی را دارد که خواب مانده و از یک امتحان مهم جامانده است ! با خودش می گوید :"کاش کسی زودتر بیدارم می کرد" شاید هم می گوید :"این امتحان ،جبرانی ندارد؟"
کسی جوابش را می دهد :" یادت می آید بارها به دیگران خرده گرفته بودی که بعضی دل گندگی ها به جا نیست ؟ یادت می آید فلان روز و فلان جا ، به فلان کس گفته بودی :"هرچی سرت بیاد حقته ! همه اش این دست و اون دست کردی تا کارات خراب شد!" ؟ تو که خودت خوب لالایی می خواندی ، چرا خوابت نبرد ؟ چرا آنقدر صبر کردی تا همه ی هستی ات را جلوی چشمانت به تاراج بردند ؟ کجا بودی آن روزها که همه ی اتفاق ها دست به دست هم داده بودند تا تو به مرادت برسی و تو با دل گندگی می گفتی :"اگه خدا ، خداست ، خودش می خواد و تقدیرم کرده ، خودش هم می رسونه !" ؟کجا بودی آن روزها ؟ این امتحان جبرانی ندارد ! معلوم است که ندارد ! این همه فرصت که به راحتی از دست دادی..."
باز هم شانه بالا می اندازد و با همان نگاه پر غم و غصه اش می گوید :حکمن قسمت نبوده و ما اشتباه کردیم ...
پ.ن : بابا بچه پررو !
پر شده ام از بایدها و نباید هایی که برای من نیست ! پر شده ام از قیدهایی که جز "قید" هیچ نیست ! بال و پرم را بسته اند ! شاید هم شهامت پرواز را ربوده اند ! از این قفس "یک ساله" به تنگ آمده ام !
امروز باز هم دلم برای همه ی آنهایی که یک سال پیش نزدیک بودند و امروز غریبه هایی هستند آن سوی این پیله ی تنیده شده ، تنگ شد !
این پیله ، تنها دارایی این روزهاست ! شاید "من" ی که تو می خواهی در این پیله اسیر کرده ام تا "من" حقیقی وسوسه ی آزادی سر ندهد !
می دانی ، دغدغه ها هرگز از بین نمی روند...
حتی اگر همه چیز آن طور که هست به نظر نرسد....
چقدر پر حرف است دلم امشب !
چقدر پر بغض است و بی تاب!
پرکشیده ام به آن دورها !
دورترین دورهای بودن من و تو !
و ما نشسته ایم ، در آن دورها و چشم دوخته ایم به امروز!
می بینیم دست و پا زدن ها و کتمان کردن ها را...
می بینیم بغض ها را
می بینیم صبوری را ...
چقدر پر دردم امشب !
چقدر تنهایم ...
گویی آن دورها هم دیگر کسی صدایم نمی زند.
آری ! مدت هاست سوت پایان را زده اند!
تاب بیاور
تاب بیاور تا فردا!
شاید فردا روز تو باشد...
امروز خندیدم بعد از مدت ها !
شاد خندیدم و خندیدم
خنده ام اشکی شد و آرام چکید بر گونه هایم !
آرام شدم !
اشک آرامم کرد بعد از مدت ها !
دست هایم از شوق سست شد ،
دلم لرزید بعد از مدت ها.
لرزید و ویران کرد کوه غم را
غصه محو شد و در خود کشید باور سیاهی را
شاد شدم
دوان شدم به سوی آینده!
آینده ای غرق در روشنی....
من اسمش را گذاشته ام عشق کاغذی ، منصفانه یا غیر منصفانه اش را هم نمی دانم ، اما می دانم فراتر از کاغذ و نوشته و اندوهنامه ، هیچ جایگاه دیگری ندارند!
قلم را جان می بخشند ، حسرت جانمایه شان است و انتظار ، عنصر لاینفک !
می ماند معشوقی که اهل احساس و اندکی هم اهل قلم باشد .
احتمالن اگر کمی از داستان شاهزاده و گدا هم الهام بگیرند ، پرمخاطب تر می شود . و از آنجا که روزگار نظام طبقاتی مثل سابق پر حرف نیست ، می شود در شاهزاده و گدایش کمی هم تصرف کرد !
می شود دختر جوانی عاشق پیرمردی فرتوت شود.و یا کسی از یک خانواده سنتی با رنگ و لعاب مذهبی ، عاشق روشنفکری مکتبی بشود ! یا می شود دختری با تمایلات فمینستی معشوقی مرد صفت و ضعیفه پسند اختیار کند و ..
این ها مهم نیستند ، مهم پیدا کردن کسی است که پتانسیل همراهی را داشته باشد .
آن وقت سوژه می شود قلم چاق کن و دنیا می شود پر از احساس های کاغذی!
کم است ؟
این هم گامی به سوی نویسنده شدن!!!