حالا می فهمم اون موقع چی باعث اون سکوت شد
می فهمم که چرا آدم گاهی عزیزانش رو به دلایلی می ذاره کنار و حتی جرات مرور این دلایل رو با خودش نداره
من امروز خیلی چیزا رو می فهمم...
خیلی وقت بود که می خواستم بدونم.....
نمی دونم چه جوری می شه آدم یه روزه یه سال بزرگتر می شه...![]()
به نظر من که خیلی وقتا آدم تو یه سال یه روزم بزرگتر نمی شه
به هر حال من امروز یک سال بزرگتر شدم![]()
![]()
پاییزی پاییزی!
تازه اونم تو پاییز ..
می نالیم که چرا چیزایی که برامون مهمه و براش زحمت کشیدیم بدون تقصیر خودمون یا به قول بابابزرگها رو حساب مقدرات از دستمون می ره
اون موقعه که آه و نالمون در میاد که آی من بدشانسم یا خدا....
منم بعد کنکور زیاد از این فکرا با خودم کردم همش با خودم فکر می کردم چرا باید بعد اون همه تلاش فقط به خاطر یه اتفاق یا بدشانسی همه ی حقم رو از دست بدم؟!!
به خاطر همینم هر وقت یاد روزای پیش دانشگاهی و روز کنکور می افتادم کلی حالم گرفته می شد و به زمین و زمان بد و بیراه می گفتم
دیشب که با معصومه از دانشگاه می اومدم خونه تو راه باب صحبت در مورد کنکور و بد شانسی من روز امتحان باز شد
بهش گفتم فقط کنکور نبود...خیلی وقته که همه ی چیزایی که برام مهمه بدون تقصیر خودم دارم از دست می دم
جواب معصومه منو خیلی تو فکر برد....
بهم گفت هیچ فکر کردی که خدا چرا اونا رو ازت گرفت؟!!
هیچ وقت به این چرا فکر نکرده بودم
همش فکر می کردم از بدشانسیه یا خدا...
ولی دیشب خوب فکر کردم و جوابم رو گرفتم
معصومه درست می گفت....