تبليغاتX
ثبت موقت
ثبت موقت
سکوت
خیلی وقتا سکوت آدم فقط از سر شرمه...!

حالا می فهمم اون موقع چی باعث اون سکوت شد

می فهمم که چرا آدم گاهی عزیزانش رو به دلایلی می ذاره کنار و حتی جرات مرور این دلایل رو با خودش نداره

من امروز خیلی چیزا رو می فهمم...

خیلی وقت بود که می خواستم بدونم.....

 

|+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت 17:34  توسط محدثه  | 

تولدم مبارکp:
 

                                              

نمی دونم چه جوری می شه آدم یه روزه یه سال بزرگتر می شه...

به نظر من که خیلی وقتا آدم تو یه سال یه روزم بزرگتر نمی شه

به هر حال من امروز یک سال بزرگتر شدم

|+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 9:44  توسط محدثه  | 

پاییز
 

پاییزی  پاییزی!

 

 

 

|+| نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 22:58  توسط محدثه  | 

بارون
هیچ صدایی قشنگ تر از صدای قطره های بارون وقتی به شیشه می زنه  نیست

تازه اونم تو پاییز ..

 

 

|+| نوشته شده در  شنبه چهاردهم آبان 1384ساعت 22:38  توسط محدثه  | 

ما آدما خیلی وقتا دلیل شکستامون رو نمی فهمیم!

می نالیم که چرا چیزایی که برامون مهمه و براش زحمت کشیدیم بدون تقصیر خودمون یا به قول بابابزرگها رو حساب مقدرات از دستمون می ره

اون موقعه که آه و نالمون در میاد که آی من بدشانسم یا خدا....

منم بعد کنکور زیاد از این فکرا با خودم کردم همش با خودم فکر می کردم چرا باید بعد اون همه تلاش فقط به خاطر یه اتفاق یا بدشانسی همه ی حقم رو از دست بدم؟!!

به خاطر همینم هر وقت یاد روزای پیش دانشگاهی و روز کنکور می افتادم کلی حالم گرفته می شد و به زمین و زمان بد و بیراه می گفتم

دیشب که با معصومه از دانشگاه می اومدم خونه تو راه باب صحبت در مورد کنکور و بد شانسی من روز امتحان باز شد

بهش گفتم فقط کنکور نبود...خیلی وقته که همه ی چیزایی که برام مهمه بدون تقصیر خودم دارم از دست می دم

جواب معصومه منو خیلی تو فکر برد....

بهم گفت هیچ فکر کردی که خدا چرا اونا رو ازت گرفت؟!!

هیچ وقت به این چرا فکر نکرده بودم

همش فکر می کردم از بدشانسیه یا خدا...

ولی دیشب خوب فکر کردم و جوابم رو گرفتم

 

معصومه درست می گفت....

|+| نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 10:53  توسط محدثه  | 

 
business articles