ولی اگر تو مرا اهلی کنی،زندگی ام چنان روشن خواهد شد که انگار نور آفتاب بر آن تابیده است.آن وقت من صدای پایی را که با صدای همه ی پاهای دیگر فرق دارد خواهم شناخت.
صدای پاهای دیگر مرا به سوراخم در زیر زمین می راند.ولی صدای پای تو مثل نغمه ی موسیقی از لانه بیرونم می آورد.
علاوه بر این نگاه کن!آن جا،آن گندمزار را می بینی؟من نان نمی خورم.گندم برای من بی فایده است.پس گندمزارها چیزی را به یاد من نمی آورند.و این البته غم انگیز است!
ولی تو مو های طلایی داری.پس وقتی که اهلیم می کنی معجزه می شود!
گندم که طلایی رنگ است یاد تو را برای من زنده می کند.و من زمزمه ی باد را در گندمزارها دوست خواهم داشت.
روباه خاموش شد و مدتی به شازده کوچولو نگاه کرد.گفت:
خواهش می کنم...بیا و مرا اهلی کن!
امروزه کلیسای کاتولیک از سه قدیس یاد میکند که همگی والنتاین نام دارند و هر سه نفر آنها شهید عشـــق و محبت هستند.
یکی از افسانه ها حاکی از آن است که والنتاین که در قرن سـوم میلادی و در روم باستان زندگی میکرده است. هنگامیکــه امپراتـور کلادیــوس دوم به این نتیجـه میرســد که سربازان مجرد در مقایسـه با سربازان متاهــــل با کفایت تـرو قدرتمندتـر هستنـد٬ ازدواج مردان جـــوان را غیـر قانونـــی اعلام میکنـد تا بدیــن ترتیـب بر تعـــداد سربازانش افزوده شود. والنتاین که این حکـم را بسیـار ناعادلانه میداند از فرمان کلادیـوس سرپیچــی میکنــد و مردان و زنان جوان را در خفـــا به عقـد یکدیگر در می آورد. هنگامیکـه کلادیـوس از این عـمل والنتــاین آگاه می شود و وی را به مرگ محکوم میکند.
عده ای دیگر می گویند که علت کشته شدن والنتـاین تلاش وی برای فراری دادن آن عده از مسیحیانی بود که در زندانهای روم اسیر بودند و به شدت مورد آزار و اذیت و شکنجــه قرار میگرفتند.
بر اساس یکی دیگر از افسانه ها والنتاین خودش اولین هدیه والنتاین را برای معشوقـش می فرستـد. میگویـند هنگامیکه والنتاین در بند بوده دلداده دخـتر جوانـی میشود که بنا به روایتی دختر زندانبـان آن زندان بـوده است. پیش از مرگش نامه ای برای آن دخـتر نوشته و در پایان چنیـن امضاء میکند والنتاین تو و این عبارتـی است که امروزه نیز در پایان برخی نامه ها به چشـم میخورد.
همانطـور که گفتـه شد اگر چه حقیقت وجـودی والنتایـن همچنان در پرده ای از ابهام فرو رفته است در تمامی افسانـه ها شاهد هستیـم که والنتایـن پیکـره و در حقیقت نمــادی از همدلـــی دلســــــــوزی و از همـه مهمـتر عشــــــــــق است بنابرایـن تعجبــی ندارد کـه تا سـده میانـه یعنی همان قرون وسطی٬ والنتاین یکی از محبوبترین و معروفترین قدیس ها در انگلستان و فرانسه بود.
یک روز آن دو مرد یکدیگر را در بازار دیدند و در میان پیروان خود درباره ی وجود یا عدم خدایان به جر و بحث پرداختند.و پس از چند ساعت جدل از هم جدا شدند.
آن شب منکر خدایان به معبد رفت و در برابر محراب خود را به خاک انداخت و از خدایان التماس کرد که گمراهی گذشته ی او را ببخشایند.
در همان ساعت آن دانشمند دیگر،آن که به خدایان اعتقاد داشت،کتاب های مقدس خود را سوزاند.زیرا که اعتقادش را از دست داده بود!!!!
"جبران خلیل جبران"
سال هاست که در گوش من
آرام آرام
خش خش گام های تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندشه کنان
غرق این پندارم
که چرا خانه ی کوچک ما سیب نداشت
می تونه یه غم دیرینه رو پاک کنه،غم روزها و ماهها و یا حتی سال ها رو به خاطراتی شیرین تبدیل کنه
گاهی اوقات من سازنده ی اون نوا برای دیگری،و گاهی دیگری سازنده ی نوای من می شه،
وقتی نوای خودت رو ازش دریغ کردی،شک نکن که یه روزی زندگی این نوا رو از تو دریغ می کنه!
....بالاخره ازت دریغ می کنه
من دیگه خسته شدم
دیگه تو توانم نیست!بسته دیگه!نمی خوام هیچی بدونم!!!!!
آخه پس چرا؟!!!!مگه من چقدر تحمل دارم؟!
آخه...
تمومش کن
تو رو خدا تمومش کن....
هم امتحانای من،
هم......!
برای اینکه تو خودت بریزی و یک عمر برای دونستنش زجر بکشی....
زجر بکشی که می دونی و تحمل می کنی و نمی گی!!
نمی گی.....
هیچی نمی گی....