تبليغاتX
ثبت موقت
ثبت موقت
چه حسی داره دیدن یه دوست بعد این همه مدت!

اونم چه دوستی!!!

کسی که اونقدر جای پای افکارش تو ذهنم پررنگه که تا لحظه ای که این افکار و عقاید برام مقدسه،خودش هم تقدس ویژه ای داره...

من امروز قراره بعد از چهار سال ببینمش.

تو این مدت هر وقت یادش افتادم،ساعت ها فکر کردم،به حرفاش و اون سفر هرچند کوتاه اما موندگار...

|+| نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 8:7  توسط محدثه  | 

این هم یه پست خاله زنکی(فقط به خاطر تو!)
چقدر از این مهمونی های خاله زنکی بدم میاد!!!که یکی از مدل ماشینش می گه اون یکی از خواستگارای پولدار دخترش می گه، از پزشک پوستش که N هزار تومن ویزیتشه و... که حتی یاد آوریش هم حالم رو بد می کنه

خوب معلومه که تو این بین دانشگاه صنعتی خواجه نصیر!می شه دانشگاه غیر انتفاعی تا یه وقت امثال من فکر نکنن که دانشگاه خوبی دارن درس می خونن و آقا پسر اونا بعد  دوسال پشت کنکور مگس پروندن دانشگاه آزاد واحد ابرقو مهندسی آبیاری گیاهان دریایی قبول شد و یه پارتی گرفتن که آی پسر ما چه نبوقی داشت!!

(بعد به من می گن محدثه جان ناراحت نشی خانوم مهندس نمی شیا!قسمته دیگه!!!حالا دانشگاهتون چقدر شهریه می گیره؟غیر حضوریه یا حضوری؟؟؟!!!اولین ساله داره دانشجو می گیره؟)

من نمی دونم چه جوری این حرفا تولید می شه؟خواجه نصیر این همه ساله داره دانشجو می گیره،حتی شبانه هم دانشجو نمی گیره که بگیم یه چیزی شنیدن و می گن!

به من می گن:آخه تو چرا ساز سنتی می زنی؟می گن ساز سنتی آدم رو افسرده می کنه،ببین پسر من گیتار می زنه چقدر شاده!(یکی نیست بگه پسرتون مخش شاده!!)

من به کی بگم آخه؟!!!

|+| نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 11:23  توسط محدثه  | 

و خدایی که در این نزدیکی ست...
دیروز تو راه دانشگاه با صحنه ای مواجه شدم که خیلی ناراحتم کرد...

شاید حقیقتی باشه که زیاد باهاش مواجه می شیم،بد نیست گاهی فکر کنیم.

یه زن کولی که کنار ایستگاه اتوبوس گدایی می کرد،و دختر بچه ی ۳ یا ۴ ساله ش که دنبال آدما راه می افتاد و با دستای کوچیکش گوشه ی لباس آدما رو می گرفت و التماسشون می کرد!و آدمایی که بی تفاوت از کنارشون می گذشتن و حتی نگاهشون هم نمی کردن!

جدای از کثیفی صورت و لباسای چرکش،خیلی نمکی بود و شیرین حرف می زد...

یه لحظه تو فکر رفتم...آیا این بچه واقعاْ تو تعیین سرنوشتش نقشی داره؟؟!آیا جامعه هیچ وقت همچین آدمی رو به عنوان یه عضو می پذیره؟اگه جبر نیست پس چیه؟این بچه چه اختیاری داره برای آینده؟؟

دلم خیلی سوخت...

برای خودم و آدمایی که چشماشون رو بستن و نمی بینن!!

 

|+| نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 0:12  توسط محدثه  | 

من او (2)
جوانی که به عاشقی شهره بود به خدمت شیخ رسید.شیخ ورا گفت به پندارت عشق به خاتون از عشق به خداست؟جوان گفت شمه ای از آن است.در طشت آب نقش ماه می بینیم.شیخنا فرمودش اگر گردنت دمل نداشت،سر بر آسمان می کردی و خود بلاواسطه ماه را می دیدی!!

 

علی لبخند زد.به حوض آب خیره شده بود.عکس خورشید توی حوض افتاده بود.درویش به خنده گفت:

-تو هم نقش خدا را در مهتاب می دیدی؟!

علی خندید و گفت:

-عکس خورشید را در حوض می بینم.

-حکم شیخنا که یادت هست.فرمود که اگر گردنت دمل نداشت...

-نه!به خاطر دمل نیشت.شیخ تان اشتباه کرده.به خورشید نمی شود زل زد.چشم را می زند،اما به عکس توی حوض می شود نگاه کرد.اصلش ما توی طبیعیات خوانده بودیم مهتاب همان آفتاب است...

این بار نوبت درویش بود که بخندد.

-شیخنا که نبود،شیخهم!می گویی اشتباه گفت،می گوییم باشد.حکماْ می گوییم صدق الله و صدق الرسول،نمی گوییم صدق الشیخ!اما بدان علی من هم با تو هم رای هستم.مهتاب را دوست بدار،موقعش که شد با او وصلت کن،اما همیشه دوستش بدار!

-کی با او وصلت کنم؟

-هر زمانی که فهمیدی مهتاب را فقط به خاطر مهتاب دوست داری با او وصلت کن!آن موقع حکماْ خودم خبرت می کنم.

-یعنی چه که مهتاب را به خاطر مهتاب دوست بدارم؟

-یعنی در مهتاب هیچ نبینی به جز مهتاب.اسمش را نبینی،رسمش را هم.همان چیزهایی را که آن ملعون می گفت،نبینی...

|+| نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 18:54  توسط محدثه  | 

 
business articles