تبليغاتX
ثبت موقت
ثبت موقت

 

آدما وقتی فراموش می کنن،

                                   فراموش می شن....

|+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 23:54  توسط محدثه  | 

اولین بار اونجا بود که مسلمان شدم،اول دبستان!!

صبح گرم اول مهر،وقتی مامانم روپوش مدرسه رو تنم پوشوند،و رفتم مدرسه!

خانوم معلم شروع کرد از این روپوش و حجاب گفتن و گفت یه دختر خوب برای اینکه خدا دوستش داشته باشه،باید موهاش رو بپوشونه...و من اولین بار اونجا بود که مسلمان شدم!

با همین حرفا گذشت تا سوم دبستان که بودم تو مدرسه یه جشن گرفتن و گفتن از این به بعد اگه می خوای نری جهنم جیز بشی!باید نماز بخونی و روزه بگیری تازه تار موی تو رو هم اگه نامحرم ببینه،خدا از موهات آویزونت می کنه!!!و من مسلمون شدم!!

بازم گذشت،هر روز بیشتر تو مدرسه این حرفا رو شنیدم،اول دبیرستان بودم که تو یه مدرسه ی مذهبی بهم گفتن:

اگه می خوای چشمات جمال آقا و مولامون!!امام زمان رو ببینه باید چادر سرت کنی(و من این کار رو نکردم و هیچ وقت جمالش رو ندیدم!!اما اونا هر روز صبح می دیدنش چون چادر سرشون می کردن!)زنگ ناهار راه می افتادن تو حیاط که اول نماز!بعدش ناهار و گرنه امام حسین نمی بخشدتون!

سال اول دبیرستان با این حرفا جنگیدم،اما دوم دبیرستان بودم که مسلمان شدم!!

سوم دبیرستان رفتم یه مدرسه(بلاد کفر!)که هیچ وقت کسی نگفت این جور باش و اونجور نباش!و من اون سال ها نامسلمون شدم!

چون با خدا هر جور که می خواستم حرف می زدم و مفاتیح دستم نمی گرفتم،چون قرآن می خوندم و هیچ وقت نهج البلاغه نخوندم!

آره،اون دو سال رو نامسلمون بودم و فقط معنی قرآن رو می خوندم و عربی ش(کلام خدا!!!)رو نمی خوندم!

و من مدت هاست که نامسلمونم و هر وقت که مدیر و ناظم اول و دوم دبیرستانم رو می بینم،یه نگاه به صورتم می کنن و برای اینکه دیگه به جمال یه شیطان دوپا (چون مثل اونا حجاب نمی کنم و مثل اونا مسلمان نیستم!!!)نگاه نکنن و معصیت نشه زیر لبشون می گن استغفرا.. و می رن!!!

و من مدت هاست که نامسلمونم!

|+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 10:0  توسط محدثه  | 

یه روز به خودت میای می بینی اونقدر قاطی زمینی ها شدی که نه تنها پاهات از عرش بریده شده بلکه دیگه حتی نواهای عرشی رو هم نمی شنوی...

صدای خدا رو نمی شنوی...

|+| نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 13:53  توسط محدثه  | 

فقط کافیه که یک روز حس کنی برای همیشه از دستش دادی

اونوقته که می فهمی چقدر دوستش داری...

|+| نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1385ساعت 16:25  توسط محدثه  | 

نشستم کنارش،حواسم پیشش نبود،دستم رو گرفت،خواستم تو صورتش نگاه کنم اما دیدم روش رو گردونده ازم

همونطور که صداش می لرزید گفت:محدثه،یه قولی بهم می دی؟

پرسیدم چه قولی؟

گفت:بذار این آخرین باری نباشه که با همیم،بهم سر بزن،تنهام نذار...

گفتم قول می دم!

از اون روز چند سال می گذره،و من حتی یک بار هم سراغش رو نگرفتم!

بعضی روزا دلم خیلی براش تنگ می شه،اما می دونم که با این همه تغییر که کردم،مثل سابق نیستم براش

 اما اون همیشه برام یه اسطوره موند...

|+| نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 16:11  توسط محدثه  | 

بیدلی در همه احوال خدا با او بود

                                          او نمی دیدش و از دور خدایا می کرد

 

|+| نوشته شده در  یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 9:28  توسط محدثه  | 

سلام

بالاخره امتحانام تموم شد!

خیلی بد بود!تمام مدت امتحانام رو هم در پوچی به سر بردم،Nبار هم در طول امتحانا تصمیم گرفتم انصراف بدم و خودم رو راحت کنم!!!

امیدوارم تا نمره هام بیاد،کار دست خودم ندم....

 

|+| نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 0:13  توسط محدثه  | 

 
business articles