تبليغاتX
ثبت موقت
ثبت موقت

بعد از مدت‌ها سردرگمي امروز يه بيت شعر خيلي آرومم کرد

اين شعر سهراب رو بارها خونده بودم اما امروز...

 

کار ما نيست شناسايي راز گل سرخ

کار ما شايد اين است که در افسون گل سرخ شناور باشيم

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 0:48  توسط محدثه  | 

يه چند وقته با يه مشکل جديد مواجه شدم!

نمي‌دونم چرا کسي حرفم رو نمي فهمه!يعني يه جوري شده که همه حرفم رو عوضي مي‌فهمن!!!

راستش قبلاً هم کم و بيش با اين مشکل مواجه بودم،اما اون موقع فقط بعضي‌ها حرفم رو نمي‌فهميدن ولي مخاطب‌هاي اصلي درست مطلب رو مي‌گرفتن،اما الآن بيشتر مخاطب‌هاي اصلي هستن که به بعضي چيزا خرده مي‌گيرن

مثلاً اون پستي که در مورد خدا نوشته بودم که اومد بين آدما،همه بهم ايراد گرفتن که خدا رو تحقير کردي هر کسي به يه زبوني!

يا چند وقت پيش با يه دوستي بحثي شد که بين حرفامون من هر چي مي گفتم دقيقاً برعکس برداشت مي‌کرد...

يه زماني لذت مي‌بردم از اينکه حرفم مخاطب خاص داره و همه منظور اصلي من رو نمي‌گيرن و فقط اونايي که بايد بگيرن، مي‌گيرن!

اما اين چند وقت همه دارن باهام مشکل پيدا مي‌کنن!

فکر کنم يه تغيير و تحولاتي داره پيش مياد!!!

                                                       خدا خودش به خير بگذرونه....

 

|+| نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 0:11  توسط محدثه  | 

خشم؟!!!

ديروز کتاب راز فال ورق رو مي‌خوندم

يه جايي از قول آلبرت نوشته بود:"بهترين درمان اندوه،خشم و عصبانيت است"

خوب که فکر کردم ديدم اين حرف رو قبول دارم

خشم مثل يه طوفانيه که آني به‌پا مي‌شه و وقتي تموم شد گرد وخاکي که به‌پا کرده خيلي زود سر جاش مي‌شينه!

اما غم و ناراحتي به تدريج ريشه‌ي آدم رو مي‌پوسونه

اما اينم نمي‌شه ناديده گرفت که وجهه‌ي يه آدم خشمگين خيلي بدتر از يه آدم غمگينه

همينطور خرابي‌هاي طوفاني که گفتم هم غير قابل چشم‌ پوشيه

اما با همه‌ي اين اوصاف بد نيست گاهي هم به خشم متوسل شد.

 

 

 

|+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 0:15  توسط محدثه  | 

سلام به همگی!

اومدم وعده بدم که می خوام یه تغییراتی ایجاد کنم

به قول آقای شیخ،گفتنی هام تموم شده...

ولی بدون پا گذاشتن تو عرصه ی نگفتنی ها می خوام یه چینجینگ اساسی بکنم،شاید طول بکشه اما دست پر برمی گردم!

فعلاْ..

یاحق

|+| نوشته شده در  جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 0:38  توسط محدثه  | 

بوی تکرار میاد

تکرار یه تجربه ی تلخ

شاید لازم باشه برم یه جایی که خودم باشم و خودم

نمی دونم چند وقت...

شاید چند روز،شاید چند ماه،یا شاید...

 

 

 

|+| نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 23:53  توسط محدثه  | 

امروز مي خوام از يه مشکلي بگم که همه ي وبلاگ نويس ها کم و بيش باهاش درگيرن!

کامنت هايي از افرادي که هيچ وقت وبشون رو نديديم مثل:سلام عزيز!من آپم!!!

يا:چه وب قشنگي داري به من سر بزن کامنت يادت نره!

سلام عزيزم بار اوليه که ميام وبت،مشتري شدم،بهم سر بزن کامنت هم يادت نره!

(يا بدتر از همه دوستت دارم پايين بعضي از اين کامنت ها)

آخه يه چشم رو مطلب من بگردون بعد اين رو بگو!

طرف زحمت نمي کشه ببينه تو چي نوشتي،فقط مي خواد آمار وبش رو بالا ببره!

من که خسته شدم اين چند وقت از پاک کرد اين کامنت ها!

يه وقتي از دوستاني که خواننده ي وبشون هستيم و متقابلاً  خواننده ي مطالبمون هستن محض اطلاع رساني اين کامنت ها مياد که خوبه،خودم هم به خيلي ها مي گم که خبرم کنن اما از غريبه هايي که هيچ وقت وبشون رو هم نديدم بعد چاي نخورده صاحب خونه مي شن و با 1001 کلمه ي سبک دعوت به سر زدن به وبشون مي شم واقعاً شاکي ام!

حالا اين رو نوشتم،ببينيد چند نفر باز ميان از اين کامنت ها مي ذارن!!!

 

 

 

|+| نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 12:37  توسط محدثه  | 

...
خدا آدما رو آفرید تا در صلح و صفا و صمیمیت با هم زندگی کنن.هر جا که آدما رو گذاشت ازشون خواست با هم در تعامل باشن.با هم مهربون باشن و همدیگه رو دوست داشته باشن،چون خدا هم دوستشون داشت...

اما آدما نتونستن همدیگه رو تحمل کنن.کسی حدود خودش رو نمی دونست.به حریم هم تجاوز می کردن و می خواستن رو کار همدیگه سلطه داشته باشن.

خدا دلگیر شد،آخه تو این شلوغی کسی یاد اون نمی افتاد...

اسمش سر زبون آدما بود اما فقط برای دروغ و دغلاشون اسم اون رو می گفتن،آخه آدما خیلی خودخواه بودن.

هر کسی منفعتش رو تو بودن خدا می دید،به واسطه ی خدا مردم رو اسیر و بنده می کرد و هر کس سودش رو در نبودن خدا می دید حضورش رو انکار می کرد.

از بس که کسی سراغ خدا رو نگرفت خدا دیگه خسته شد،از اون بالا اومد پایین رو زمین تا همه چی رو از نزدیک ببینه.

دید یه گوشه ی دنیا آدمایی به اسم خدا دارن آدم می کشن،دارن بچه های پاک و معصوم رو زیر گلوله های خودخواهی از بین می برن.

دید یه جای دیگه ی دنیا به اسم خدا به مردم سلطه می کنن و به اسم عدالت زن ها رو به اسارت گرفتن،اونا همه رو مجبور می کردن خدا رو رنگی ببینن که اونا می بینن.

یه جای دیگه دید که با وعده ی آزادی دارن آسایش رو از آدمای ضعیف صلب می کنن،اونقدر وحشت به مادرا تزریق می کنن که بچه هاشون کوچولو و نحیف به دنیا میان و خیلی هاشون هم می میرن.

بازم رفت او ن طرف تر...

این دفعه خیلی بیشتر دلگیر شد،دید که آدمایی هستن که می خوان به همه ی دنیا مسلط بشن و کشتن چند تا آدم جوابشون رو نمی ده و دارن خودشون رو برای از بین بردن همه ی کسانی که بهشون سر تسلیم فرود نیاوردن آماده می کنن.

خدا احساس خطر کرد،آدما داشتن زیر بار زورگویی یه عده ی محدود از بین می رفتن،اما بازم دلش نیومد آدم بدا رو از بین ببره.

آروم و ناراحت برگشت تو آسمونا،همونجایی که بود.اما دیگه با آدما کاری نداشت و چشم امیدش رو از اونا برداشته بود.

بازم خدا تنها شد،تنهاتر از همیشه...

|+| نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 11:35  توسط محدثه  | 

دله دیگه...

اگه داشته باشی،بعضی وقتا می گیره...

|+| نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 9:48  توسط محدثه  | 

مهم نیست که پیرو کدوم مرام و مسلک باشی،

مهم اینه که بپذیری وجود داره...

اونوقت با تمام وجودت می رسی به اینکه:

الا بذکرالله تطمئن القلوب...

 

|+| نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 16:2  توسط محدثه  | 

 
business articles