تبليغاتX
ثبت موقت
ثبت موقت
مدت ها منتظر یک اتفاق مهم می مونی،اما درست وقتی بهش رسیدی می فهمی فقط منتظر بودی!

اونقدر منتظر بودی که یادت رفت آماده بشی!

|+| نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 23:33  توسط محدثه  | 

دلم می خواد ندونم،

دلم می خواد نبینم،نشنوم

دلم می خواد نباشم...

اما چیزی که مهمه اینه که دلم خیلی وقته داره بهم دروغ می گه!

 

|+| نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 0:14  توسط محدثه  | 

قدرت!!!!
دیروز با خانم ...(این دفعه اسمت رو نمی گم،اما فقط کافیه یک بار دیگه از این اتفاقا بیفته!!!هم اسمت رو می گم هم شماره موبایلت رو هم آدرس خونتون رو!شاید یکی بیاد بگیردت از دستت راحت شم!!!!)سوار تاکسی شدیم که بریم دانشگاه.

تو راه یه خانم سوار تاکسی شد،همین که سوار شد یه نگاه معنی دار به این دوست ما کرد و یه لبخند ملیح تحویل من داد.همون اول گرفتم قضیه از چه قراره!(دیگه خداییش اگه کسی باشه که مطلب رو نگرفته iq ش منفیه دیگه!حالا اگه تو هم مطلب رو نگرفتی به روت نیار تا آخرش بخون تا بفهمی.)

که البته این دوست ما هم مطلب رو نگرفت!همون موقع پارمیدا زنگ زد به این دوست ما(با این اشاره عقلایی که خانم ... رو می شناشن مطلب رو بگیرن دیگه!)وقتی داشت با موبایل حرف می زد این خانمه انگار یه مطلب مهمی رو کشف کرده باشه فوری دستش رو کرد تو کیفش یه دفترچه در آورد داد به این دوست نیمه مجهول ما!گفت دختر گلم(منظورش عروس گلم بود!)می شه یه شماره برای من بگیری؟

این دوست ما هم که همچنان گیج بود و نفهمیده بود شماره ی اول رو گرفت،شماره مال عشرت بود،بعدش خانمه که مثلاْ نتونسته بود با عشرت حرف بزنه به این دوست م گفت بیا شماره ی قدرت رو بگیر(که مجهول اصلی ماجرا همین آقا قدرت بود)این عروس حرف گوش کن هم شماره رو گرفت!چند تا بوق که زد خانمه گوشی رو پس داد و بهش گفت:پسرم قدرت نبود!

با مشت زدم به پهلوش که آخه چقدر گیجی!!!تازه این دوست ما به خودش اومد و لبخند زد و سرخ شد و...!

وقتی داشتیم پیاده می شدیم خانمه کرایه ی این دوست ما رو هم حساب کرد و گفت:قدرت که اومد بهت زنگ می زنه ناراحت که نمی شی!یه کم با هم حرف بزنین،پسر خوبیه!!!

من که دیگه نتونستم خودم کنترل کنم روم رو کردم اونور و

تو دانشگاه که بودیم آقا قدرت زنگ زد این دوست ما هم همین طور که دستاش می لرزید گوشی رو پرت کرد تو بغل من که پاشو جواب بده(آخه قدرت هم دست و دل لرزیدن داره؟!!)

قدرت:سلام آبجی شوما این شوماره ی ما رو گرفته بودین؟!فرمایش؟!

من:م م من؟؟؟؟!!!ن ن نه!م مامانتون گرفته بود نبودین!خداحافظ!!!

عجب قلدری بود!کلی ترسیدم،خدا رحم کرد به این دوست ما!

چقدر از این وضعیت بدم میاد!!!مامانه می گرده واسه پسرش دختر آفتاب مهتاب ندیده پیدا می کنه!

...جون مشکل از نجابت زیادیته که این اتفاقا می افته،یادم باشه ماجرای بشکه رو هم تعریف کنم!!!

|+| نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 12:37  توسط محدثه  | 

بعد از مدتها سازم رو می گیرم دستم،سعی می کنم ریتمهایی که دوستشون داشتم رو بزنم،اما...انگار فهمیده این مدتی که سراغش نیومدم باهاش قهر بودم!ناز می کنه،نمی خواد یه حالی بده،اصرار می کنم،هر چی تو ذهنمه میارم رو دستام!

کم کم داره آشتی می کنه...

به خودم میام،یه ساعتی می شه که دارم می زنم،اصلاْ متوجه گذر زمان نشدم!

سبک شدم،می تونم پرواز کنم!

یه بوسه به سازم می زنم،یه بوسه به دستام!

چه زبون گویایی داره این ساز!

|+| نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 14:33  توسط محدثه  | 

آدما همیشه بی موقع می رن،وقتی کسانی هستند که بهشون احتیاج دارن...

اما راحت می رن،سختیش مال اونایییه که موندن!

کاش این اومدن و رفتن دست خودمون بود...

|+| نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 11:31  توسط محدثه  | 

با هم تجریش قرار داشتیم

می خواستم برای تولد خواهرم کادو بخرم،یه کم دیر رسید.یه لبخند مصنوعی رو لباش بود،سعی می کرد وانمود کنه حالش خوبه.

دلم نمی خواست بدونم چی شده،چون حدسش رو می زدم.چند وقت بود با امیر درگیر بودن.زیاد حرف نمی زد،یه کم سر به سرش گذاشتم مودش عوض شد و حالش اومد سر جاش.یه کم که بهتر شد ازم پرسید:تا حالا شده کسی رو اونقدر دوست داشته باشی که حاضر شی به خاطرش هر کاری بکنی؟

پرسیدم:مثلاْ چه کاری؟

گفت:اونقدر که به خاطرش درست رو بذاری کنار و راه بیفتی دنبال آرزوهای اون!

یه کم شلوغش کردم تا سؤال یادش بره.اما ول کن ماجرا نبود،تو همین گیر و دار موبایلش زنگ زد.طرف خیلی عصبی بود،منم صداش رو می شنیدم.قطع که کرد بهم گفت:امیر بود کارای رفتنش گیر کرده حالش زیاد خوب نیست!

دیگه سؤال یادش رفته بود.شروع کرد به حرف زدن:

امیر داره میره!اگه من باهاش نرم با شهره می ره!مامانم هم تو این شرایط حاضر نیست رضایت بده،می گه این پسره وضعش اونجا معلوم نیست.امیر هم گفته معلوم نیست چقدر طول بکشه تا اونجا بتونم درسم رو شروع کنم!

مامانش هم می خواد اول اینجا وضع ازدواجش معلوم شه بعد بره.چند جا هم براش رفتن خواستگاری.اونم به من گفت زودتر تصمیمت رو بگیر عجله دارم!می خوام تکلیفم معلوم شه...

می دونم اونقدری که من دوستش دارم اون برام ارزش قائل نیست،اما دوستش دارم،اگه بره...

و دیگه نتونست حرف بزنه

اون موقع درکش برام سخت بود،اما زمان یه وسعتی رو جلوم گذاشت که معامله بردار نبود!یه حس لطیف که می تونه یه طرفه باشه،و حتی می تونه به آدمی مثل امیر باشه!

 

 

 

 

|+| نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 0:52  توسط محدثه  | 

 
business articles