تبليغاتX
ثبت موقت
ثبت موقت
چی بگم آخه!!!

بعضی موقع ها اتفاقا اونقدر سریع می افتن که آدم خودش هم باورش نمی شه...

شده تا حالا دلت برای کسی تنگ شه که کنارته؟!که نزدیکته و داری نگاهش می کنی...

بودن بعضی از آدما خیلی زود پررنگ می شه،خیلی زود می شن یه گوشه ای از افکارت،می شن قسمتی از زندگی ت،می شن یکی از ناگفته هات!

و چقدر این تکرار رو دوست دارم،هر چند که متفاوته،هرچند که گویاتر و صادق تره!

من اون روز نه از شلوغی کارت خسته بودم و نه از رسیدن او اس ام اس!

فقط دلم تنگ شده بود،قبل از رفتنت فکر نبودنت رو می کردم،شاید هم یاد اون حرف قدیمی افتاده بودم که هر سلامی یه خداحافظی داره،دیر یا زود،موقتی یا همیشگی!

 

و من دلم تنگ شده بود و نگران چند دقیقه بعد بودم!

|+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 21:45  توسط محدثه  | 

حرف حساب!
۱-چرا اینقدر تلخ شدیم(شاید نادون شدیم!)؟چرا جرات نداریم یه خطایی که کردیم بریم تو چشمای طرف نگاه کنیم و ازش عذرخواهی کنیم؟چرا عذرخواهی هامون هم با گوشه کنایه شده؟چرا عذرخواهی هامون اونقدر با منت شده که از خطایی که کردیم هم تلخ تر و کثیف تره؟!

من معتقد نیستم که انسان جایزالخطاست،چون نیست!نباید باشه!شاید من هم اگه همچین خطایی کنم همین شیوه رو پیش بگیرم.

۲-این بار درمان این زخم کاری زمان نیست.چون زخم حسرته،خودش زاده ی زمانه!

|+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 22:44  توسط محدثه  | 

می گفت...
می گفت:حواسم هست!نمی ذارم دلم باهام شوخی کنه،تجربه می کنم،فقط همین!

می گفت:می خوام اتفاقا همونطور که باید بیفته.

می گفت:من؟من و دل دادن؟!!!چه حرفا!

می گفت:یه جورایی دارم بهش وابسته می شم!نمی دونی چه حس جالبیه!

می گفت:ما به درد هم نمی خوریم،اما من عاشقم!!!!من عاشق شدم!

می گفت:به نظرت فقط برای اینکه آدم زندگی هم نیستیم باید این حس قشنگ رو از دست بدیم؟

می گفت:رو عرشم!نمی خوام تموم بشه..می فهمی؟(بعد هم زیر لب می گفت:نه نمی فهمی،نمی فهمی!)

می گفت:داره آزارم می ده،خسته شدم،ولی نمی تونم!ازم بر نمیاد!

می گفت:صبر می کنم،خدا کریمه!

می گفت:مگه قبولم نداری؟تموم می شه!زود زود!

می گفت:دعام کن!می خوام از یه جایی شروع کنم!

و گفت:نصف وجودم رو از خودم جدا کردم!الآن تهی ام،خالی ام!

و من با خودم گفتم:چرا شروع شه که به اینجا برسه؟!شیرینه؟خوب باشه!الآن من راحت ترم یا اون؟(شاید اون!شاید من!شایدم هیچ کدوم!)

 (بعضی وقتا باید گریه کنم،باید بتونم گریه کنم،اما نمی دونم چرا این جور مواقع فقط می تونم بنویسم!!)

 

|+| نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 8:45  توسط محدثه  | 

برای مخاطب اول:اگر حرفی داری واضح و مستقیم بگو.از پشت پرده حرف زدن اصلاً خوشم نمیاد.این دفعه کامنت هات رو تایید نکردم ولی دفعه ی بعد حتما تایید می کنم.من از الفاظ نمی ترسم،اگر تو هم از آبروت نمی ترسی راحت باش!

 

برای مخاطب دوم:ارزش خیلی از سوال ها فقط به پرسیدنشه!جواب اصلاً مهم نیست.مهم اینه که درست یا غلط(!)فقط فکر کنیم!و خیلی از توصیه ها از سر قضاوت نیست.(امیدوارم مطلب رو خوب رسونده باشم)

 

برای مخاطب سوم:تو جرمت تعلل بود.هر اتفاقی که مشمول زمان می شه با خطر نابودی مواجهه.تو هم دیر به خودت جنبیدی و زمان خیلی خرابکاری کرد.(من شرمنده ام!من مقصر نیستم!)

 

برای مخاطب چهارم:از وقتی شناختمت(منظورم شناخت عمیقه)معنی نمک نشناسی رو با تمام وجود درک کردم!

 

برای مخاطب پنجم:درسته که هدف وسیله رو توجیح نمی کنه،اما گاهی هدف اونقدر مهمه و از اون مهم تر نیست که ارزش پذیرش هر ریسکی رو داره،هر ریسکی!!

 

برای مخاطب ششم:می شه آدما رو همونجوری که هستند پذیرفت،به شرط اینکه اون آدم هم خودش رو همونجور پذیرفته باشه،منظورم اینه که برای اون طوری که هست دلیل و منطق داشته باشه!(منظورم این نیست که منطقش دیگران رو توجیح کنه،فقط خودش رو توجیح کنه کافیه!)

 

 

برای مخاطب هفتم:غلط املایی که نداشتم؟

 

برای بقیه:چند تا مطلب دارم،حال تایپ کردن ندارم فعلاْ!

|+| نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 9:23  توسط محدثه  | 

همینه دیگه...
می خوای بشی خودت،آدما نمی پذیرن

می خوای بشی او،نمی ذاره!

می خوای بشی دل،عقل تشر می زنه

می خوای بشی عقل،دل آشفته می شه

می خوای فراموش کنی،می خوای فراموش بشی،

                                                                نشونه ها نمی ذاره...

 

 

|+| نوشته شده در  جمعه پنجم آبان 1385ساعت 15:2  توسط محدثه  | 

 
business articles