طی یک برنامه از پیش تعیین نشده(!)دارم می رم سفر!
خیلی هم به این سفر نسبتن طولانی نیاز دارم،از لپ تاپ و موبایل و این چیزا هم خبری نیست!دارم می رم خونه درختی م![]()
بعدش هم امتحانای پایان ترمه!
بعد از اون اگه خدا بخواد برمی گردم!
در ضمن
تاکید می کنم که حالم خوبه!
دیدار به زودی.
افتاد زمین و شکست
خرد شد،ریز ریز شد.
هیچ اثری ازش نموند.
جای نقوشش هم معلوم نبود
اصلن معلوم نبود چیه
انگار اصلن وجود نداشت!
یا اگه وجود داشت تو خواب بود!
یه رویای رنگی رنگی!چه صدایی داشت شکستنش.همه فهمیدن،می پرسدن صدای چی بود؟چه بد شکست!می پرسیدم:چی رو می گین؟من که یادم نیست.شماها چیزی دیدین؟
پچ پچ می کردن،صداشون می اومد:آخی،شوک شده،دختر بیچاره.تو دلم می خندیدم.واسه شکستن یه چینی اونم توی خواب دل می سوزونین؟
اشک می ریختن،اشک می ریختم.یعنی من انقدر سنگم؟
یه صدایی از دور دورا اومد:آی دختره!آره سنگی،من بودم که شکستی!!!
فکر می کنم یادم نمیاد!من؟من شکستم؟!تو چی هستی؟تو کی هستی؟
می گه:یه یار دور،دور دور!
داره یادم میاد..
آخه می دونی،خودت خواستی!من کمکت کردم راحت تر بشکنی!همین!
می گه:تو هم می شکنی!فقط زیاد سر و صدا نکن..
می شکنی...
خرد می شی...
به زودی...
و چقدر زود این زود اومد...
از هیچ جا...از هیچ کی
خودمم و دلم!یه دل تنگ!خیلی تنگ...
آخه این دل خیلی لوس شده،هر تلنگری به همش می ریزه.همش نگرانه،نگران یه دل دیگه،یه دل دیگه که اونم تنگه،اما درگیره.دله نه!فکره درگیره!
اما خوشم!با یه سردرد و یه سرماخوردگی!از اون سرماخوردگی ها که محدثه رو با این همه ادعا چپه می کنه...
اینم کار دله!دل منتظر اینجوریه دیگه!
اما امشب رو دوست دارم.آخه خیلی قشنگه.آرومه!همه جا آرومه
امشب کلی راه رفتم تو همین سرما،با همین سرماخوردگی!راه رفتم و فکر نکردم،به هیچی!چقدر خوبه آدم فکر نکنه،چقدر راحته که فکر نکنه.اینم یه راهشه!
اما نمی دونم چرا با این که به هیچی فکر نمی کردم،همش با خودم می خندیدم!آخه اینم یه راهشه!
وقتی هم اومدم خونه رفتم که درسام رو شروع کنم ته دفتر چه ی یادداشتم یه جمله ی خوشگل دیدم که خیلی بهم قوت قلب داد،یه جمله که کنار چند تا جمله ی قشنگ دیگه یه نفر ته دفترچه یادداشتم برام نوشته بود!
شاید یه روزی اون جمله رو اینجا نوشتم(نوشت!)
داره برف میاد.زیاد نیست،اما خیلی سرده!میام سر شریعتی.یه تاکسی با یه راننده پیر سیبیلو جلوم نگه می داره.می گم:نوبنیاد؟یه کم نگاهم می کنه،فهمیده سردمه!با یه حالتی می گه:سورا شو.بعدش هم می گه:خانم تا چهارراه پاسداران مسیرم بود.اما دیدم هوا سرده،گفتم سوارت کنم صواب داره.تو این مملکت که کسی به فکر خانم ها نیست!
چیزی نمی گم.می ذارم حرفش رو بزنه،هر از چند گاهی یه نق به هر راننده ای که ازش راه می گیره می زنه!یه کم عصبیه اما پیر مرد مهربونی به نظر می رسه!
رادیو روشنه،یه موسیقی حماسی داره پخش می شه.آخرش هم مجریه می گه:جمعه باز هم حضورتون رو نشون می دین!جمهوری اسلامی رو سربلند می کنین،شما مردم همیشه در صحنه...صدای راننده در میاد:خانم بهتون قول می دم بین اینا که کاندیدا شدن اسامی اونایی که قراره رای بیارن از اول معلومه!مردم رو سر کار می ذارن!
تو دلم می گم:برای اونا چه فرقی می کنه؟!
هر چی پاسداران رو بالاتر می ره برف شدیدتر می شه!داره غصه ام می گیره..چه جوری تا خونه برم؟!
یه آقایی سوار تاکسی می شه،می گه:عجب برفیه،چه زود شروع می شه امسال.راننده می گه:بگو الحمدلله!مسافره می گه:الحمدلله!اما می دونی حاجی،هر چند خیر این بارون هم مال آخونداست،اما شکر!
راننده شروع می کنه:این همه برف و بارون میاد،بازم می گن آب کمه،برق کمه!معلوم نیست چی می شه اینا!پول می شه می ره تو جیب این آخوندا!خوش خامنه ای باشه...
می رسیم نوبنیاد،دلش نمیاد تو این برف پیاده شم.می گه مسیر بعدیت کجاست؟می گم:مینی سیتی!می گه:دربست می برمت.می گم نه آقا مرسی،پیاده می شم.می گه نمی خواد خانوم،می رسونمت!
تا خود مینی سیتی فحش می بنده به جون بسیجی ها که امنیت مملکت رو مختل کردن و...
مینی سیتی پیاده می شم.یه دختر بچه نحیف و کوچولو جلوم رو می گیره،فال می فروشه.می گه:تو رو خدا!ازم بخر!از سرما صورتش سرخ شده،دستاش می لرزه.جلوش می ایستم.دستش رو می گیرم،می گم سردته؟با سر می گه آره!
برف نشسته رو موهاش که از روسری که دور سرش بسته اومده بیرون..
می گم:همه فال هات رو چند می فروشی بهم؟با ذوق جیغ می کشه می گه:همه ش رو؟می گم آره!
یه نگاه به دستاش می کنه می گه دو هزار تومن!
می گم:کلک مگه دونه ای چنده؟باشه!بیا!
همه فال هاش رو می ده بهم و با ذوق می دوه طرف پسر بچه ای که یه کم اون طرف تر آدامس می فروشه!
هنوز داره برف میاد...
به اهداف بزرگ فکر می کنم،موانع کوچیک یا شاید بزرگ آزارم می ده.
به درس فکر می کنم(که اگرچه این ترم بر خلاف تصورم تا اینجاش خوب پیش رفته)یاد آزار استادها آخر ترم می افتم.
به رفتن(از ایران)فکر می کنم،Nهزار مشکل کوچیک و بزرگ سر می رسن و از اونجایی که این مشکلات فقط در مورد شخص شخیص خودم مصداق داره و هیچ مورد این چنینی دیگه ای ندیدم،نمی تونم رو یه کلیت به نتیجه برسم و اینجاست که این فکر رو هم می ذارم کنار!
به سازم فکر می کنم،فکر این وقفه ی طولانی اذیتم می کنه.این فکر رو هم می ریزم دور.
به پروسه ای که چند وقته شروع شده و برام خیلی ارزشمنده فکر می کنم،فکر کردن بهش برام خوشاینده اما از اونجایی که پروسه ی خیلی پیچیده ایه(آخه دارم خدایی می شم!!
با دلیل،بی دلیل!بماند!!) موقع فکر کردن بهش هنگ می کنم!این رو هم بی خیال می شم.
اصلاْ کلاْ بی خیال می شم.این جور مواقع یه آهنگ تند با یه صدای بلند(ترجیحاْ ریکی مارتین)به سکوت می رسوندم!
بالاخره همه ی نداهای درونی م ساکت می شن!!!!
تلفن زنگ می زنه،نگار پشت خطه.همیشه از شنیدن صداش خوشحال می شم!بعد از اینکه از خودمون حرف می زنیم و همه ی اخبار اخیر رو به هم می گیم حال سعید(نامزدش)رو ازش می پرسم.می گه خوبه!پشتش شروع می کنه از یکی از دوستای سعید تعریف کردن.بعد می گه هنوز این حصار رو نشکستی؟نمی خوای مامان بابات رو ول کنی؟پسر خوبیه ها!(تو دلم می خندم!به خودم!به سادگی نگار!)بهش می گم بابا بی خیال اونم مخش عیب پیدا کرده فکر می کنه می تونه من رو تحمل کنه!خوب می شه!نمی ذارم جوابم رو بده.زنگ موبایلم رو بهونه می کنم و باهاش خداحافظی می کنم.
به خودم فکر می کنم،به نگار،به زهرا،به مهسا،بازم به خودم فکر می کنم،کم کم داره دوست داشتن از یادم می ره.(نمی دونم،شاید هم از اول بلد نبودم!)
برام اس ام اس میاد،از دیدن شمارش روی صفحه ی موبایلم شاکی می شم.تو دلم می گم آخه چی از جونم می خواد؟!جواب اس ام اس ش رو نمی دم.زنگ می زنه،گوشی رو برمی دارم و خیلی سرد جوابش رو میدم.می گه می خوام ببینمت.می گم حرفات رو زدی جوابت رو هم شنیدی!برای چی می خوای من رو ببینی؟می گه همین یه بار!قول می دم!بهش می گم اگه وقت داشتم خبرت می کنم و بعد هم خداحافظی!
تو راهرو می بینمش،دارم با عجله می رم که به کلاسم برسم.همونطور که دستپاچه است صدام می کنه،نگاهش می کنم،سلام می کنه.جوابش رو می دم و می رم.ته دلم خوشحالم که جرات حرف زدن نداره!اونوقت اون هم می شد یه مزاحم مثل بقیه.می رم سر کلاس،نوروزی هنوز داره حرف می زنه.می بینم پشت در کلاسه!نگاهش نمی کنم.نمی خوام جسور بشه!
اس ام اس میاد.دلم یه جوریه!از دیدن اسمش،خودش...می خندم!می گم بچه شدیا!موبایل رو خاموش می کنم و به بقیه درس گوش میدم
فقط گوش می دم!
همین!
کتمان می کنم که تو محبوب منی
و در اعماق جان خود شرمسار این دروغ عظیم!
می گویم میان ما چیزی نبوده است،
تا از جنجال ها رهایی یابم!
شایعات آن عشق شیرین را تکذیب می کنم
و تاریخ زیبای خود را فرو می ریزم!
احمقانه می گویم بی گناهم!
جسم را می کشم و به کاهنی بدل می شوم!
از بهشت چشمانت می گریزم!
نقش دلقکی را بازی می کنم عشق من!
و این بازی را می بازم
و باز می گردم!
چرا که شب
حتی اگر بخواهد
نمی تواند ستاره هایش را انکار کند
و دریا
حتی اگر بخواهد
کشتی هایش را...
(شاعرش نزار قبانی بود،خودم هم نمی شناسمش!اما شعرش خیلی خوشگل بود!پارمیدا جون،دستت درد نکنه
)