تبليغاتX
ثبت موقت
ثبت موقت
تصادف کردم
تصادف کردم..

نمی دونم چرا جای عزرائیل یه پیر مرد با دستای لرزون(رسمن ویبره بود!)اومد بالای سرم

چشمم یه عینکم بود که پرت شده بود اون طرف تر،نگران عینکم بودم!

پیرمرده خم شد و عینکم رو برداشت و داد دستم...

عینکم رو زدم،همه چی مثل اولش بود،فقط....

|+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 13:30  توسط محدثه  | 

کافیه اراده کنی!
بازم داره برف میاد.دلم می خواد برم روی تراس و خوب اطرافم رو نگاه کنم...

خسته ام!

پایین رو نگاه می کنم

یه سقوط می تونه باعث صعود بشه!

می تونی طول این ۱۰ طبقه رو دندون رو جیگر بذاری و بعدش رها شی!رها از همه دردهای جسمی و روحی!

آزادی...

تا حالا این کلمه برام این معنی رو نداشته!آزادی کامل.رهایی از آدما!از اهداف کوتاه که ظاهراْ به هدف اصلی نزدیکت می کنه!اهدافی که بازیچه ات می کنه!نه تنها به اصل نمی رسوندت بلکه اونقدر وارد فرعیاتت می کنه که پیدا کردن راه واقعی برات غیر ممکن می شه.

دیگه آدمایی حضور ندارن که ادعا کنن راهنمای خوبی هستن در خالی که حتی نمی دونن کجا می خوای بری که بخوان هداییتت(!)کنن!

آدمایی که هر روز یه نقاب به صورتشون می زنن و  یه عده رو شیفته ی ظاهر فریبندشون می کنن،دیگه وجود ندارن!

خودتی و خودت!

اونوقته که می تونی ادعا کنی که خودتی که انتخاب کردی و انتخاب می کنی!

دیگه نه دلتنگی هست و نه خستگی!

خودتی و خودت!

فقط کافیه تصمیم بگیری،تصمیم به رهایی!

کافیه چشمات رو ببندی و در عرض چند ثانیه این فاصله رو طی کنی!

فاصله ی بین عدم و بودن!

وقتی طی شد به وجود میای،دوباره...

کافیه اراده کنی!

|+| نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 12:1  توسط محدثه  | 

...

آن خطاط سه گونه خط نوشتی

یکی او خود خواندی،لاغیر

یکی را،خود هم او خواندی،هم غیر

یکی نه او خواندی،نه غیراو

آن خط سوم منم!

 

|+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 21:17  توسط محدثه  | 

من هنوز هم شازده کوچولوام...
امروز یه نفر بهم یادآوری کرد که من هنوز هم شازده کوچولوام!

بهم یادآوری کرد در برابر گلم مسئولم...

بهم یادآوری کرد که گلم منتظرمه...

یاد اولین پست وبلاگم افتادم!

اولین پست وبلاگم این بود:

"شازده کوچولو از یه جای خیلی دور اومده بود

زیاد نموند....

ولی...."

الان از اون روز یک سال و ۳ ماه و۶ روز می گذره!

راستی،دقت کردین ۳۰ تا پست آخر رو گذاشتم تو صفحه ی اول؟!

|+| نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 19:41  توسط محدثه  | 

خواندن این پست به مخاطبین زیر 18 سال توصیه نمی شود!
 

تا حالا فکر کردی به چه شیوه هایی می شه از یه نفر انتقام گرفت؟منظورم شیوه های معمول و رایج که اسم بیشترشون رو می ذارم"خاله زنک"بازی نیست!منظورم یه انتقام اساسیه!مثلن قتل!

من چند تا شیوه به نظرم رسید که می تونه یه کم دل یه آدمی که کینه به دل گرفته رو خنک کنه!اگه شما چیز دیگه ای به ذهنتون رسید بگید.اگه روحتون لطیفه دو تای آخر رو نخونین!

  1. سرش رو بذاری زیر گیوتین و همونطور که بهت زده و شوکه است،سرش از تنش جدا شه،تا حالا این صحنه رو ندیدم ولی احتمالن بعدش سرش قل می خوره و چند متر اون طرف تر متوقف می شه.اونوقت یه سر جدا از بدن که داره با چشمای بازش نگاهت می کنه!شاید یه کم کینه ات فروکش کنه...
  2. می تونی ازش دعوت کنی برای شام بیاد خونه ات بعد چند تا از دوستای قلچماقت رو هم دعوت کنی و ازشون بخوا چاقو خوشگل(!)هاشون رو هم با خودشون بیارن،بعد از شام (که کلی هم سعی کردی به طرف خوش بگذره و اون هم فکر می کنه حسابی ازش راضی هستی)از این دوستات بخوای بریزن سرش و با ضربات چاقو کارش رو بسازن.احتمالن باز هم با چشمای باز می میره!در نهایت هم جنازه اش رو بسوزونی و خاکسترش رو به باد بدی(و چون احتمالن جرات نکرده به کسی بگه میاد خونه ی تو،راز این قتل همیشه سر به مهر باقی می مونه!)
  3. وقتی جمع خانوادگیش کامله به طور مسلح حمله کنی و دست و پای همه رو ببندی بعد فرد مورد نظر رو،روبه روی اعضای خانواده ش قرار بدی(احتمالن سعی می کنه متقاعدت کنه که خودش رو بکشی،با بقیه چی کار داری؟!!)اما انتقامه دیگه.اول باباش یا مامانش؟!در کمال ناباوری می بینه کشتی شون!دونه دونه همه ی اعضای خانواده ش!با همه ی ترسی که از مردن داره بی صبرانه منتظر تا نوبت خودش برسه . از این عذاب راحت شه.اما وقتی همه ی اعضای خانواده ش رو کشتی چند ساعت تو همون وضع رهاش می کنی!بعد می ری سراغ خودش...
  4. یه وقتی که خوابیده بری با یه تکون ناگهانی بیدارش کنی و با یه شلیک(!)کارش رو بسازی که باز هم با چشمای باز می میره!
  5. با محبت تمام صداش می کنی و وقتی با یه لبخند برگشت و یه جانم تحویلت داد همونطور که محبت آمیز نگاهت می کنه،با یه گلوله خلاصش کنی!(باز هم با چشمای باز و متحیر یا شاید با یه لبخند می میره!)
  6. می تونی زهر به خوردش بدی بعدش هم ببریش تو یه بیابون و همونطور که پادزهر تو دستته،ازش اقرار بگیری!اون هم ملتمسانه ازت پادزهر بخواد!اما از اونجایی که به شدت کینه داری از التماسش لذت می بری و صبر می کنی تا ذره ذره از بین بره!(این بار با چشم بسته می میره!)
  7. می تونی یه دستش رو به عقب یک ماشین و دست دیگه ش رو به عقب یه ماشین دیگه ببندی بعد فرمان حرکت بدی!راستش این مورد رو تا حالا تجربه نکردم،احتمالن یا دستاش کنده می شه یا نصف می شه!فکر کنم بهتره نصف شه...

  8. می تونی ببندیش به عقب یه ماشین و ماشین رو تو یه جاده پر چاله چوله راه بندازی!کم کم گوشتش هم کنده می شه بعد هم از درد از حال می ره اما هنوز جون داره!بعد این که حسابی خون از ش رفت می میره!!

 

از اونجایی که جدیدن(بعد از بازی شب یلدا)به این نتیجه رسیدم که مخاطبین زیادی روح لطیفی دارن،این پست رو در جهت ایجاد تعادل گذاشتم!!!

 

|+| نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 17:22  توسط محدثه  | 

آشنا...
امروز یه روز آزاد رو گذروندم!۱۰۰٪ آزاد...

با یه دوست(یکی که برام آشناست،با تمام جزئیاتی که یه آشنا داره)کلی راه رفتیم و حرف زدیم و خوش بودیم.

از میدون قدس تا پارک جمشیدیه پیاده رفتیم و حرف زدیم،از خیلی چیزا،از خیلی اتفاق ها...

بعد از اون هم رفتیم درکه

بعضی موقع ها فکر می کنم تو این دنیای بزرگ چطور می شه که بعضی ها تا این حد آشنان و نمی دونم چرا این آشناها همیشه وقتی پاشون رو تو زندگی آدم می ذارن که حضورشون ضروریه

این روزها حضور دو تا آشنا برام خیلی خودنمایی می کنه

آشناهایی که می فهممشون و من رو می فهمن

و دقیقن زمانی اومدن که باید...

|+| نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 22:3  توسط محدثه  | 

اینم بازی!!!!
بازی جالبیه!خوشمان آمد!

من رو هم چشمه جان به این بازی دعوت کردن،لطفش به این بود که یاد خیلی چیزا افتادم(دو تا شماره ی اول)که مرور کردنش برام جالب بود

۱-دوبار تا مرز اخراج از مدرسه رفتم!یه بار اول دبیرستان یه بار هم سوم دبیرستان(تو دو تا مدرسه ی متفاوت!!)

۲-معلم ها اصولن ترجیح می دادن تو کلاس نباشم!و یکی از افتخارات دورا تحصیلم در مدرسه اینه که اصولن دفتر برای حل کردن تمرین برای هیچ درسی نداشتم!فقط شنونده ی خوبی بودم.وقتی اول دبیرستان بودم یه معلم فیزیک سخت گیر بداخلاق داشتم(علت فیزیکی شدنم همون معلم بود)که هر جلسه هم تمرین ها رو چک می کرد و من هیچ وقت تمرین نداشتم!سه بار هم از کلاس بیرونم کردو هر بار می گفت اگه جلسه ی بعد همه تمرین ها رو ننوشتی نیا کلاس!ولی خودش چند دقیقه بعد می اومد دفتر دنبالم و برم می گردوند سر کلاس(بماند که یکی از تفریحات من و دوستم خوردن چیپس سیر سر کلاس این معلم سخت گیر بود!)همون سال هم دو تا شاگرد برای فیزیک داشتم که یکیشون با ۱۷ و یکیشون با ۱۴ اون درس رو پاس کردن و هر دوتاشون ریاضی و زیست رو افتادن!!خودم هم اون سال بالاترین نمره ی فیزیک رو آوردم،ولی با همه ی شیطنت ها و شرارت هام همیشه نمره های دروس اختصاصی م تاپ بود!

۳-یکی از بزرگترین لذت های زندگیم اینه که روی شن های ساحل بدوم اونم با پای برهنه...

۴-به شدت از گربه نفرت دارم!

۵-بهترین هدیه ای که تا حالا گرفتم خبر وصل دو تا عاشق بود که امسال به عنوان کادوی تولدم بهم دادن!

من هم این پنج نفر رو به ادامه ی بازی دعوت می کنم:

محمدرضا،امیر محمد،معصومه،پارمیدا و ستاره

|+| نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 13:23  توسط محدثه  | 

زندگی همچنان جاریه!!!
شاید همینقدر rest کافی بود برای من!

شدم همون که بودم،شدم محدثه ی چند ماه پیش!

همه چی مثل اولشه،همون افکار پریشون و مشوش که حداقل خیرش اینه که عشقولانه نیست!

دیگه هم جای حرف و حدیث برای کسی نمی مون که شازده کوچولو عوض شده(!)

من خودمم!نگاهم کن!محدثه ام!

تنها تفاوتی که با اون موقع دارم اینه که چند ماه بزرگ تر شدم!

همه چی رو ریختم دور،یه خونه تکونی اساسی!لازم بود،هم برای من،هم برای وبلاگم،هم برای...

عاقل شدم،چقدر خوبه که آدم عاقل باشه،این جوری نه دلش تنگ می شه نه تو دلش رخت می شورن نه همش منتظره،نه..

چقدر خوشحالم که شدم خودم!

دیروز تنهایی رفتم کوه،یه جای خیلی پرت که پرنده پر نمی زد!مه بود و برف می اومد.نشستم یه گوشه که شهر زیر پام بود.همه چی کوچیک بود و تو مه گم شده بود.دلم خواست رو برفا دراز بکشم،برف می نشست روی لباسم فکر می کردم شاید همین برف بتونه دفنم کنه.خیلی سردم بود،اما وجودم سرد بود!دلم سرد بود.روی عینکم برف نشسته بود!دستام بی حس شده بود.اما از همه مهم تر این بود که وجودم سرد بود!!!

دلم خواست فریاد بزنم.دستام رو گذاشتم روی گوشام و...

سبک شدم!راحت شدم!تمام راه برگشت رو دویدم!وقتی رسیدم خونه صورتم گر گرفته بود،تو آیینه ی آسانسور خودم رو خوب نگاه کردم...

خودمم!

محدثه!

آره،منم!

با دنیای خودم،دنیایی که مال خود خود خومه!دنیایی که هیچ کس نمی تونه ازم بگیردش

دنیایی که هیچ کس نمی تونه به سخره بگیردش یا بهش خرده بگیره!

توی دنیای من فقط خودمم و خودمم و خودم!!!

|+| نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 11:17  توسط محدثه  | 

 
business articles