نمی دونم چرا جای عزرائیل یه پیر مرد با دستای لرزون(رسمن ویبره بود!)اومد بالای سرم
چشمم یه عینکم بود که پرت شده بود اون طرف تر،نگران عینکم بودم!
پیرمرده خم شد و عینکم رو برداشت و داد دستم...
عینکم رو زدم،همه چی مثل اولش بود،فقط....
خسته ام!
پایین رو نگاه می کنم
یه سقوط می تونه باعث صعود بشه!
می تونی طول این ۱۰ طبقه رو دندون رو جیگر بذاری و بعدش رها شی!رها از همه دردهای جسمی و روحی!
آزادی...
تا حالا این کلمه برام این معنی رو نداشته!آزادی کامل.رهایی از آدما!از اهداف کوتاه که ظاهراْ به هدف اصلی نزدیکت می کنه!اهدافی که بازیچه ات می کنه!نه تنها به اصل نمی رسوندت بلکه اونقدر وارد فرعیاتت می کنه که پیدا کردن راه واقعی برات غیر ممکن می شه.
دیگه آدمایی حضور ندارن که ادعا کنن راهنمای خوبی هستن در خالی که حتی نمی دونن کجا می خوای بری که بخوان هداییتت(!)کنن!
آدمایی که هر روز یه نقاب به صورتشون می زنن و یه عده رو شیفته ی ظاهر فریبندشون می کنن،دیگه وجود ندارن!
خودتی و خودت!
اونوقته که می تونی ادعا کنی که خودتی که انتخاب کردی و انتخاب می کنی!
دیگه نه دلتنگی هست و نه خستگی!
خودتی و خودت!
فقط کافیه تصمیم بگیری،تصمیم به رهایی!
کافیه چشمات رو ببندی و در عرض چند ثانیه این فاصله رو طی کنی!
فاصله ی بین عدم و بودن!
وقتی طی شد به وجود میای،دوباره...
کافیه اراده کنی!
آن خطاط سه گونه خط نوشتی
یکی او خود خواندی،لاغیر
یکی را،خود هم او خواندی،هم غیر
یکی نه او خواندی،نه غیراو
آن خط سوم منم!
بهم یادآوری کرد در برابر گلم مسئولم...
بهم یادآوری کرد که گلم منتظرمه...
یاد اولین پست وبلاگم افتادم!
اولین پست وبلاگم این بود:
"شازده کوچولو از یه جای خیلی دور اومده بود
زیاد نموند....
ولی...."
الان از اون روز یک سال و ۳ ماه و۶ روز می گذره!
راستی،دقت کردین ۳۰ تا پست آخر رو گذاشتم تو صفحه ی اول؟!
تا حالا فکر کردی به چه شیوه هایی می شه از یه نفر انتقام گرفت؟منظورم شیوه های معمول و رایج که اسم بیشترشون رو می ذارم"خاله زنک"بازی نیست!منظورم یه انتقام اساسیه!مثلن قتل!
من چند تا شیوه به نظرم رسید که می تونه یه کم دل یه آدمی که کینه به دل گرفته رو خنک کنه!اگه شما چیز دیگه ای به ذهنتون رسید بگید.اگه روحتون لطیفه دو تای آخر رو نخونین!
می تونی یه دستش رو به عقب یک ماشین و دست دیگه ش رو به عقب یه ماشین دیگه ببندی بعد فرمان حرکت بدی!راستش این مورد رو تا حالا تجربه نکردم،احتمالن یا دستاش کنده می شه یا نصف می شه!فکر کنم بهتره نصف شه...
می تونی ببندیش به عقب یه ماشین و ماشین رو تو یه جاده پر چاله چوله راه بندازی!کم کم گوشتش هم کنده می شه بعد هم از درد از حال می ره اما هنوز جون داره!بعد این که حسابی خون از ش رفت می میره!!
از اونجایی که جدیدن(بعد از بازی شب یلدا)به این نتیجه رسیدم که مخاطبین زیادی روح لطیفی دارن،این پست رو در جهت ایجاد تعادل گذاشتم!!!![]()
با یه دوست(یکی که برام آشناست،با تمام جزئیاتی که یه آشنا داره)کلی راه رفتیم و حرف زدیم و خوش بودیم.
از میدون قدس تا پارک جمشیدیه پیاده رفتیم و حرف زدیم،از خیلی چیزا،از خیلی اتفاق ها...
بعد از اون هم رفتیم درکه
بعضی موقع ها فکر می کنم تو این دنیای بزرگ چطور می شه که بعضی ها تا این حد آشنان و نمی دونم چرا این آشناها همیشه وقتی پاشون رو تو زندگی آدم می ذارن که حضورشون ضروریه
این روزها حضور دو تا آشنا برام خیلی خودنمایی می کنه
آشناهایی که می فهممشون و من رو می فهمن
و دقیقن زمانی اومدن که باید...
من رو هم چشمه جان به این بازی دعوت کردن،لطفش به این بود که یاد خیلی چیزا افتادم(دو تا شماره ی اول)که مرور کردنش برام جالب بود
۱-دوبار تا مرز اخراج از مدرسه رفتم!یه بار اول دبیرستان یه بار هم سوم دبیرستان(تو دو تا مدرسه ی متفاوت!!)
۲-معلم ها اصولن ترجیح می دادن تو کلاس نباشم!و یکی از افتخارات دورا تحصیلم در مدرسه اینه که اصولن دفتر برای حل کردن تمرین برای هیچ درسی نداشتم!فقط شنونده ی خوبی بودم.وقتی اول دبیرستان بودم یه معلم فیزیک سخت گیر بداخلاق داشتم(علت فیزیکی شدنم همون معلم بود)که هر جلسه هم تمرین ها رو چک می کرد و من هیچ وقت تمرین نداشتم!سه بار هم از کلاس بیرونم کردو هر بار می گفت اگه جلسه ی بعد همه تمرین ها رو ننوشتی نیا کلاس!ولی خودش چند دقیقه بعد می اومد دفتر دنبالم و برم می گردوند سر کلاس(بماند که یکی از تفریحات من و دوستم خوردن چیپس سیر سر کلاس این معلم سخت گیر بود!)همون سال هم دو تا شاگرد برای فیزیک داشتم که یکیشون با ۱۷ و یکیشون با ۱۴ اون درس رو پاس کردن و هر دوتاشون ریاضی و زیست رو افتادن!!خودم هم اون سال بالاترین نمره ی فیزیک رو آوردم،ولی با همه ی شیطنت ها و شرارت هام همیشه نمره های دروس اختصاصی م تاپ بود!
۳-یکی از بزرگترین لذت های زندگیم اینه که روی شن های ساحل بدوم اونم با پای برهنه...
۴-به شدت از گربه نفرت دارم!
۵-بهترین هدیه ای که تا حالا گرفتم خبر وصل دو تا عاشق بود که امسال به عنوان کادوی تولدم بهم دادن!
من هم این پنج نفر رو به ادامه ی بازی دعوت می کنم:
شدم همون که بودم،شدم محدثه ی چند ماه پیش!
همه چی مثل اولشه،همون افکار پریشون و مشوش که حداقل خیرش اینه که عشقولانه نیست!
دیگه هم جای حرف و حدیث برای کسی نمی مون که شازده کوچولو عوض شده(!)
من خودمم!نگاهم کن!محدثه ام!
تنها تفاوتی که با اون موقع دارم اینه که چند ماه بزرگ تر شدم!
همه چی رو ریختم دور،یه خونه تکونی اساسی!لازم بود،هم برای من،هم برای وبلاگم،هم برای...
عاقل شدم،چقدر خوبه که آدم عاقل باشه،این جوری نه دلش تنگ می شه نه تو دلش رخت می شورن نه همش منتظره،نه..
چقدر خوشحالم که شدم خودم!
دیروز تنهایی رفتم کوه،یه جای خیلی پرت که پرنده پر نمی زد!مه بود و برف می اومد.نشستم یه گوشه که شهر زیر پام بود.همه چی کوچیک بود و تو مه گم شده بود.دلم خواست رو برفا دراز بکشم،برف می نشست روی لباسم فکر می کردم شاید همین برف بتونه دفنم کنه.خیلی سردم بود،اما وجودم سرد بود!دلم سرد بود.روی عینکم برف نشسته بود!دستام بی حس شده بود.اما از همه مهم تر این بود که وجودم سرد بود!!!
دلم خواست فریاد بزنم.دستام رو گذاشتم روی گوشام و...
سبک شدم!راحت شدم!تمام راه برگشت رو دویدم!وقتی رسیدم خونه صورتم گر گرفته بود،تو آیینه ی آسانسور خودم رو خوب نگاه کردم...
خودمم!
محدثه!
آره،منم!
با دنیای خودم،دنیایی که مال خود خود خومه!دنیایی که هیچ کس نمی تونه ازم بگیردش
دنیایی که هیچ کس نمی تونه به سخره بگیردش یا بهش خرده بگیره!
توی دنیای من فقط خودمم و خودمم و خودم!!!