یه رویای خیلی دور!
هر بار که با خودم مرورش می کردم،شیرینی حس رویایی ش یه انرژی بی نهایت برام بود.
بعضی شبا که سرم رو می ذاشتم رو بالشم تا بخوابم از خودم می پرسیدم:چرا باید بخوابم؟من که هنوز انرژی دارم و کلی کار می تونم انجام بدم!
رویاش خیلی عزیز بود.
تا اینکه دیدم داره میاد طرفم.بهم نزدیک می شد و هرچی نزدیکتر می شد من مشوش تر می شدم.
ولی اون با سرعت هر چه تمام تر نزدیک می شد.تا اینکه وسوسه ی لمس کردنش باعث شد دستم رو دراز کنم و لمسش کنم.خیلی کوتاه،فقط در حدی که شیرینی ش رو حس کنم...
چشمام رو بستم تا این لذت همه ی وجودم رو تحت سلطه قرار بده!
اما وقتی چشمام رو باز کردم دیگه نبود!داشت دور می شد،خیلی دور!
و حالا دیگه رویا نیست!
حسرته!
حسرتی که تا هستم همراهمه!
حسرته با یه بغض،بغضی که هر جا بهش امون بدم،می باره!بغضی که یقین دارم تا لحظه ای که زنده ام همراهمه...
تا وقتی افق دیدت رو از روی زمین تنظیم می کنی،خیلی محدوده!محدود به میدان دید زمینی ها،اما هر چی بیشتر اوج می گیری،میدان دیدت هم گسترده تر می شه.مثل قیاس کسی که تو گوده یا کسی که بیرون گود نظاره گره،حتی اگه بازی در جریان زندگی خودش باشه!
من نگران فاصله ها بودم
تو نگران واسطه ها نبودی!
رویایی که یک بار نزدیکت شده و لمسش کردی،دیگه رویا نیست!
حسرته!
می خوام از گذشته دفاع کنم...
-نه!چرا؟!
-پس بی حالی؟
-نه!اصلاْ!
-پس دلت تنگ شده!
-برو بابا!(برو واوا!)دل برام نمونده که تنگ شه!
-غصه داری!من می دونم!
-گیر دادی ها!می بینی که خوبم!
-پس چرا اینقدر لاغر شدی؟چرا زیر چشمات گود رفته،چرا همش چشمات قرمزه؟!
-:)) چرا چرت می گی؟من خوبم!
-دروغ گو شدی؟
-بودم!!!!
گفت و گوی بین اولی و دومی قطع شد.پرده کنار رفت.ذال محمد همانجور که بشکن می زدُبرای علی شکلکی در آورد و کسی را به داخل راهنمایی کرد و بشکن زنان کنار رفت.
-پوشه را بردار،مامان!بره رم می کند ها!...ما حالا حالا ها با هم کار داریم مامان جون!
یک پیکر سیاه پوش،بی اعتنا به صحبت ذال محمد،از پشت پرده داخل اتاق شد.علی ترسید.عقب عقب رفت.پیکر سیاه پوش،چادر سر کرده بود.روی صورتش هم پوشه انداخته بود.علی آنقدر عقب رفت که تنش به دیوار ته اتاق چسبید.پیکر سیاه پوش جلو آمد.علی صدای نفسش را می شنید.علی هم هیجان زده بود.تند تند نفس می کشید.
پیکر سیاه پوش دستش را بالا برد.پوشه را کنار زد.انگار چشم های علی از شگفتی بیرون زدند.دست پیکر سیاه پوش بالا رفت.یک سیلی محکم به گوش علی نواخته شد.
ذال محمد که تو ایوان منتظر بود مجبور شد از بشکن زدن دست بکشد.فریاد بریده بریده ی پیکر سیاه پوش توی گود می پیچید:
-فهمیدی...پاانداز...یعنی چی؟...من هم...رفتم...به ذال محمد پاانداز...گفتم...یک مرد...می خواهم!یک مرد می خواهم که...ابروهایش...پیوسته باشد...من تا اینجایش باشم(با دست محکم به شانه های علی زد،طوری که نزدیک بود بیفتد)...گفتم...من...می خواهم...ببینم...مرد...یعنی...چی؟...حالا ...آمدم...ببینم...مگر...عیبی...هم...دارد...تو هم...همین ها را...گفتی...مگر نه علی فتاح؟...علی فتاح!...دیگر نمی گذارم که من راببینی...حتی در خواب...کثیف...
علی حرف نزد.نفسش حبس شده بود.آرام کنار دیوار از هم وارفت و روی زمین پهن شد...پیکر سیاه پوش پرده را کنار زد.با دست توی سینه ی ذال محمد کوبید و از در بیرون رفت.
علی دیگر حرف نزد...
رضا امیرخانی
مدت هاست این کتاب،برام کتاب مقدسه!
هر صفحه اش برام دنیایی از معانیه...
هر بار که به کسی امانت می دم،بهش حسودیم می شه که داره اولین بار می خوندش!
و مهتاب!
یه پست در موردش می ذارم...
یاحق
عصبانی بودم و به شدت سردم بود.مطمئن بودم وقتی برسه یه جوری حالش رو می گیرم.اما وقتی دیدمش که نزدیکم می شه خشمم تبدیل شد به محبت ناشی از یه دلتنگی خاص!خیلی خاص!فقط بودنش کافی بود تا آرومم کنه.
یه کم نق زدم.اما با خودم می گفتم:همین که اینجاست،کنار من و برای من،کافیه!
رفتیم پارک نزدیک دانشکده.خیلی سردم بود.شال گردنش رو در آورد و داد بهم.شال رو گذاشتم رو دستام تا گرم بشه.یه چیزی برام آورده بود.در کیفم رو باز کرد تا بذاره توش.قرآن رو تو کیفم دید و درش آورد.بوسیدش و بازش کرد.شروع کرد به خوندن،سوره آل عمران بود!
زیاد از اون روز نگذشته،اما خیلی برام دوره!دورِ دور!
هنوز هم وقتی قرآنم رو دستم می گیرم عطرش رو احساس می کنم.
یه حضور عجیب!
یه جور دِین!
نمی دونم...
واقعاْ نمی دونم اسمش رو چی باید بذارم.
اما هنوز هم تو دعاهام حضور داره!
یه حضور سبز...
سرخ شد و ادامه داد:اگر کسی گلی را دوست بدارد که در ملیون ها ملیون ستاره یکتا باشد،همین کافی است تا هر وقت که به ستاره ها نگاه می کند خوشبخت باشد.نگاه می کند و با خود می گوید:"گل من آن جا در یکی از ستاره هاست..."ولی اگر گوسفند گل را بخورد مثل این است که یکباره همه ی ستاره ها خاموش شوند!و لابد این هم مهم نیست!
بیش از این نتوانست بگوید.ناگهان بغضش ترکید و به گریه افتاد.
پشت در اتاقش چند لحظه مکث کردم.بنا بود بهش از درس خوندنم خبر بدم اما تو این چند ماه زیاد پیشش نرفته بودم.
در رو باز کردم و رفتم تو اتاقش.داشت با یکی از دانشجو هاش حرف می زد.نشستم روی یه صندلی کنارش تا حرفاش تموم بشه.
دلم گرفت یاد روز انتخاب واحد ترم قبل افتادم و یاد قولی که بهش داده بودم.اتفاق های اون روز و تمام اتفاق های این چند وقت به سرعت از ذهنم گذشت.تک تک روزهای این ترم!
صحبتش با اون دانشجو تموم شد و اون از اتاق رفت بیرون.با یه لبخند نگاهم کرد و گفت:
خوب!ظاهرت نشون می ده که ناراحتی و این یعنی به قولت وفا نکردی!۳۱ شهریور بود که اومدی پیشم و ازت قول گرفتم.تو این چند ماه چقدر تلاش کردی که بهش عمل کنی؟
تاکیدش رو تاریخ حالم رو متحول کرد!من روز قبلش این تاریخ رو پای امضای صفحه اول اون کتاب دیدم!
گفتم:معدلم یک نمره از چیزی که قول داده بودم هم بیشتر شد.
گفت:تو چشمات دیدم فیزیکی هستی!تو خونته!
سرم داشت گیج می رفت.یک لحظه تو لحظه لحظه های این چند ماه قرار گرفتم!
ادامه داد:من هنوز هم سر قولم هستم!راستی نشریه تون به کجا رسید؟
نفسم تو سینه حبس شد.بریده بریده گفتم:دو تا شماره چاپ کردیم ولی...
نمی تونستم حرف بزنم.با نگرانی از جاش بلند شد و پرسید:حالت خوبه؟رنگت شده مثل گچ دیوار!
گفتم:خسته ام!خیلی خسته ام!
به اندازه تمام روزهای این ترم خسته ام....
می گفت:تو زندگی هر آدمی حضور یک نفر خیلی پررنگه!کتمان نکن که می دونی زندگی م بی تو معنی نداره!
می گفت:درکت می کنم،خسته ای!اما منتظر می مونم!
می گفت:تنهایی حقیقت زندگی عاشقه،اما من فعلن دارم تقلا می کنم!
می گفت:می تونی دوباره شروع کنی،این بار یه کم یه کم اوج بگیری تا به بالهات مطمئن شی!
می گفت:بهم الهام شده اگه همین الآن اقدام نکنم از دستت می دم.
می گفت:فقط بذار عاشقت باشم،کنارت باشم و تو...
در جوابش فقط تونستم فریاد بزنم و بگم:من به سکوت نیاز دارم!فقط همین!
۱۹ واحد سنگین که گذروندنش حکم گذر از هفت خان رستم رو داشت!یکی از یکی سخت تر...
اما گذشت!به سختی
این ترم هم تموم شد
وچقدر خسته ام...
نیاز به یه استراحت درست و حسابی دارم!
رها و فارغ از هر مشغله ای!
چقدر دلم می خواد کتاب بخونم
دلم می خواد بی هدف برم از خونه بیرون و فقط راه برم
دلم می خواد ساعت ها پای کامپیوترم بشینم و به تمام کارای عقب افتاده م برسم!
دلم می خواد برم به همه ی دوستام سر بزنم!
دلم می خواد...
یک عالمه کار دارم،یعنی دو هفته برای رسیدن به این همه کار کافیه؟
۱."درباره ی وبلاگ"م رو عوض کردم!
۲.تا حالا شده برای یه نمره ی ۱۴ از خوشحالی جلوی برد جیغ بکشی یا وقتی یه استادی بهت می گه نمره ات شده ۱۳،دلت بخواد بپری کله ی کچلش رو ببوسی؟!
اگر این حس رو تجربه نکردی،حتمن دانشجوی علوم پایه نیستی!!![]()
قبل از شروع امتحان با بغل دستی م قرار گذاشتیم فرمول ها از اون،حل از من!
از اونجایی که سر کلاس هم اصلن نرفته بودم،جزوه ی یکی از بچه ها که ترم قبل فیزیک ۳ داشت رو گرفتم و برای امتحان از اون خوندم(هنوز در عجبم از این همه شانس!)سوالای سخت امتحان سوالایی بود که برای ترم قبلی ها حل کرده بود!منم تند و تند شروع کردم به حل کردن.این آقای بغل دستی هم از همون لحظه ی اول شرع کرد:سوال ۴!اگه بلد نیستی ۳!اگه بلد نیستی ۶!روم رو کردم بهش و گفتم:صبر کن حل کنم،می گم!!!
سرم رو که برگردوندم استاد هروی خندان رو جلوی صورتم دیدم!با همون لبخند گفت:پاشو!ورقه ت رو هم بده به من!
با وحشت از جام بلند شدم،کارت دانشجویی م رو از روی میزم برداشت(تو دلم گفتم:من دیگه(!)حوصله ی حراستی ها رو ندارم!!!)با دست اشاره کرد که ردیف عقب بشینم،مداد رو از دستم گرفت و گفت:حیفه!سوال ۱ رو درست حل کردی،اما شکلت غلطه و...(بقیه رو توضیح نمی دم!چون...
)
بعد از یه امتحان توپ(!)با همکاری استاد گرامی،با زینب رفتیم ولگردی!بعد از ناهار رفتیم آرایشگاه و کلی قیافه عوض کردیم.به پیشنهاد زینب(در حالی که با شیطنت می گفت:"آدم وقتی خوشگل شد که نمی ره خونه!"عجب توهمی!)رفتیم تجریش!
فکر می کردم فقط خودمم که چند وقته دچار مرض پیاده روی شدم!اما می بینم همه پایه ان!
شب هم که اومدم خونه با تلفن یه دوست خیلی عزیز که چند وقت بود صداش رو نشنیده بودم،لذت یه روز قشنگ برام کامل شد...
نشسته بود بالای سرش و داشت بهش دیکته می گفت.زیاد ازش بزرگتر نبود.سوم دبستان بود!می گفت و او می نوشت:
آب-بابا-دارا انار دارد-مادر سبد در دست دارد-او دارد می آید...
سکوت کرد
سرش رو بالا کرد و گفت:بگو دیگه!
بنویس:دوستت دارم!
نوشت:دوستت دارم-
بعد سرش رو بالا کرد و شروع کرد ریز خندیدن.خندید و خندید.گونه هاش سرخ شد.
عشق آدم ها رو زود بزرگ می کنه!خیلی زود بزرگشون می کنه!
تا جلوی در همراهش رفت.خونشون دو تا خونه پایین تر بود.پرسید:دوباره کی میای؟گفت:زود زود!
عشق آدم ها رو زود بزرگ می کنه!
یه انار توی دستش بود و جلوی در ایستاده بود.صورتش سرخ شده بود.انار رو داد بهش و با دست به کامیون اثاث هاشون که ته کوچه ایستاده بود اشاره کرد.هیچی نگفت.دوید طرف خونشون!
هیچی نگفت.نشست جلوی در و همونطور که انار توی دستش بود زل زد به ته کوچه!
عشق آدم ها رو زود بزرگ می کنه،خیلی زود!
یه جفت بال برای رسیدن به اونجایی که همیشه آرزوی رسیدن بهش رو داشت
حالا بال داشت،اما پرواز بلد نبود
بهش گفته بودن کافیه نترسی و بپری،بعد از چند بار زمین خوردن ماهر می شی!
شروع کرد!
اولش زیاد نمی تونست اوج بگیره،از زیادی اوج گرفتن می ترسید.می ترسید بالا رفتنش باعث شه همه چیز رو کوچیک ببینه یا حتی نبینه!
تا اینکه اونی که اون بال ها رو بهش داده بود گفت:"می تونی اوج بگیری،می تونی خیلی بالا بری"
دلش رو به دریا زد و اوج گرفت.هر چی بیشتر بالا می رفت آدما کوچیکتر می شدن!همش نگاهش به اون آدمی بود که بال رو بهش داده بود.دلش نمی خواست اون آدم از دیدش خارج شه!
تا اینکه یه صدایی شنید:"حالا که اینجایی خوب نگاه کن به هر چیزی که می تونی،به تمام حقایقی که تا امروز از چشمات پنهان بود!"
نگاه کرد!
چیزای عجیبی دید!به تناقض رسید!سست شد!وحشت کرده بود!
این همه اتفاق اطرافش می افتاد و اون بی خبر بود؟
گیج شد،به بال هاش نگاه کرد،تردید داشت که می خواد اوج بگیره یا برگرده روی زمین.
گیج شد،ارتفاعش کم می شد!تا اینکه بالش گرفت به شاخه ی یه درخت و همونجا گیر کرد،پایین رو نگاه کرد،یه رودخونه ی وحشی!
تحمل وزنش رو نداشت.
سقوط کرد و ...