تبليغاتX
ثبت موقت
ثبت موقت
پیام ره بری!!

به نام خدای وبلاگ ها!

اینجانب محدثه ج ملقب به شازده کوچولو طی حکمی الهی(!) رهبری تمامی وبلاگ ها و وبلاگیون را عهده دار گشتم،امید است با همکاری شما امت وبلاگ نویس روزهای کم اصطکاکی را در کنار هم سپری کنیم.

لازم به ذکر است در صورت تسلیم نشدن و ایجاد هر گونه شورش و بلوا،با فرد(افراد خاطی)به شدت برخورد خواهم کرد!(ر.ک پست انتقام)

با توجه به شروع سال جدید و با در نظر گرفتن مسئولیت جدید اینجانب،بر آن شدم نامی نیکو برای این سال نکو انتخاب نمایم.از آن جا که دوستان به خاطر نام وبلاگ اینجانب همگی بعد از ویزیت این وبلاگ عزیز فیلشان یاد هندوستان کرده و دلتنگ شازده کوچولوهایشان می شوند،تصمیم بر آن شد که سال ۸۶ شمسی سال شازده کوچولو نام گیرد.

امید است در پناه الطاف ایزدی و زیر سایه ی رهبر بر حق وبلاگ ها سالی زیبا را آغاز کرده،و در این ایام شازده کوچولوهایتان از سفر بازگردند.

بدرود تا سلامی دگر...

 

|+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 8:38  توسط محدثه  | 

فقط تو یک سال...؟!!!
چقدر عجیبه!هر سال آخر سال که می شه،همه صحبت از این می کنن که چه زود گذشت،اما من می گم:چقدر طول کشید!جون کند تا به آخر برسه!

یعنی فقط تو یک سال این همه اتفاق افتاد؟!یعنی من فقط تو ۱۲ ماه اینقدر بزرگ شدم؟!

خوب که فکر می کنم می بینم هیچ شباهتی به یک سال قبلم ندارم.تو این یک سال خیلی چیزا یاد گرفتم.یه یادگیری متفاوت!

این بار آدم ها معلم بودند و من شاگرد!

این معلم ها خیر خواه نبودند،اما خودخواهی شون به نفع من شد.

حقیقت اینه که دنیا محل آسایش نیست،

آرامشش سکوته و سکون!

نزدیکی به شروع سال جدید اضطراب عجیبی برام ایجاد کرده،شوق شروعش نیست!چون هنوز خیلی چیزا از سال قبل کوله بارم رو سنگین کرده،خونه تکونی م زیادی داره طول می کشه،هنوز دلم غبار آلوده!

همیشه دقیقه ۹۰ همه چی عوض می شه!

هنوز مسافرم از سفر برنگشته...

شما از شازده کوچولوی من خبر ندارید؟

|+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 13:50  توسط محدثه  | 

یکی از همین روزا...
صبح که از خواب بیدار می شم،خسته و کوفته ام.انگار تا صبح نخوابیدم!حالم خیلی بده!اما با خودم می گم:امروز یک روز کاملن متفاوته!چون باید باشه!

همونطور خواب آلو می رم سوار ماشین می شم.بابا طبق معمول گیر می ده:عصبانی بد اخلاق!اول صبحه!قیافه ت شبیه منه وقتی ۱۲ شب خسته میام خونه.آدم بعد از خواب اینقدر اخمو؟!

می گم:خوابم میاد،جون بابا امروز رو بی خیال ما شو،بذار یه چرت بزنیم!

بابا هم به درخواستم جواب مثبت می ده و تا خود دانشگاه با رادیو پخش ماشین ور میره و نمی ذاره بخوابم.

وقتی پیاده می شم با خودم می گم:این نیز بگذرد!

همونجور خواب آلو می رم سر کلاس دکتر جعفری و با التماس به شاهده می گم:یه چرت می خوابم حواست باشه من رو نبینه!

شاهده هم مثل همیشه به تبع شنیدن این جمله می گه:دختر تو کی می خوای درسات رو شروع کنی؟!سر کلاس که نمیای،وقتی هم میای،این جوری؟!

یه کم تو ذوقم می خوره،ولی حق داره!

ساعت بعدش هم دکتر فیض آبادی وعده داده که درس می پرسه،از اونجایی که جلسه ی قبل دائمن من رو در حال اس ام اس زدن دیده،تردید ندارم که این وعده به خاطر منه!خیلی راحت،سر کلاس نمی رم!

کار به جایی رسیده که معصومه(!) هم به من گیر می ده:الکترومغناطیس می پیچونی؟!درس اصلی ته!

مونده که اون از کلاس نرفتن من ایراد بگیره!

به خاطر اینکه بی کار نباشم با زینب میرم سر کلاس الکترونیک دکتر تاییدی.اما دووم نمیارم و بعد از ۱۰ دقیقه می رم سایت.

بعد از ظهر ادبیات دارم.

کی حال داره؟!!!!

بساطم رو جمع می کنم و از دانشگاه می زنم بیرون.حس خونه رفتنم نیست،یه کم پیاده روی و بعد هم...

می رم خونه و چند ساعت می خوابم!

برعکس اصحاب کهف که بعد از سیصد و اندی سال خوابیدن فکر می کردن ماکزیمم یک روز خوابیدن،من حس کسی رو دارم که سیصد و اندی ساله که خوابه!

با یه انرژی عجیب از خواب بیدار می شم،بعد از مدت ها یه خواب راحت کردم!(اگر فکر می کنی بعدش می رم سراغ درس،سخت در اشتباهی!)

می رم سراغ کتابخونه و یه کتاب جدید باز می کنم و تا شب تمومش می کنم.

اسم اینا روزمرگیه؟نه!به نظر من متفاوته!

چون امروز خودخواه بودم!کاملن خودخواه!به هیچی فکر نکردم!به خودم فکر کردم و خودم!

شاید به خاطر مکالمه ی دیشبم بود با کسی که هیچ وقت خودخواهی من رو ندید اما معتقد بود که خودخواهم....

|+| نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 22:0  توسط محدثه  | 

رودخونه...

ایستاده بود وسط آب رودخونه و آب با اون جریان کم و عمق کمش فقط پاهاش رو نوازش می کرد.

ایستاده بودم،بیرون آب رودخونه و نگاهش می کردم،آروم بود و صبور و سرشار.

از توی رودخونه نگاهش به من بود،من رو می دید و از دور حس می کرد.

منتظرش بودم.

منتظرم بود.

کنارش بودم.

کنارم بود.

حواسم پرت شد.

حواسش پرت شد.

دوباره نگاهش کردم.

آب رودخونه بالا می اومد،جریانش شدت می گرفت.

صداش کردم.

آب رودخونه بالا می اومد،جریانش شدت می گرفت.

فریاد زدم.

من رو ندید.

من رو نشنید.

جوابم رو نداد.

گریه کردم،زار زدم.

سرش رو گردوند،اما داشت غرق می شد.

درست وسط آب رودخونه.

خودم رو به آب زدم.

من رو نمی دید.

من رو نمی شنید.

خودم رو به آب زدم.

جلو رفتم.

دیگه نبود.

اما کفشاش کنار رودخونه...

خود رودخونه...

مثل مرد خلبان که وقتی به ستاره ها نگاه می کنه،انگار همه ی ستاره ها بهش می خندن.

همه ی رودخونه ها به من می خندن،با من می خندن،ولی اون...

|+| نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 10:3  توسط محدثه  | 

دوست،قدیما،امروز،فردا،امید،ادامه...
قرار بود صبح بهش زنگ بزنم و قرار دقیق رو با ساعتش مشخص کنم.ورودی کاوه از صدر قرار گذاشتیم.

خیلی وقت بود که ندیده بودمش،شوق دیدارش واقعن حالم رو متحول کرده بود.تو این مدت زیاد بهش فکر کرده بودم،به خودش و مکالمه شب آخر...

بعضی از آدما تو سکوتشون هم دنیایی دارن.

و چقدر دنیای زیبای این آدم رو دوست دارم.

براش از چیزایی گفتم که ذهنم رو مشغول کرده،از مسائلی که باهاشون درگیرم و با علم کامل(!) دارم اشتباه می کنم.از آدما شکایت کردم.از پارادوکس ها گفتم...

چقدر حرف هاش به دلم نشست،چقدر لذت بخش بود لمس تفکرات آشنا و دوست داشتنی ش.

برام از مشکلات و محدودیت ها گفت.از کارهاش که به جبر آدما(!) کم نتیجه یا بی نتیجه می مونه!

از شلوغی ها گفت.از امید ها گفت(از امیدها)و از پایداری ها...

 

وقتی ازش جدا می شدم با خودم گفتم اگر آدم فقط یک دوست(فقط یک دوست!) این چنینی داشته باشه،و فقط سالی یک بار(فقط سالی یک بار!)ببیندش براش کافیه تا همیشه آروم و صبور باشه...

 

|+| نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 19:6  توسط محدثه  | 

موتیف 2
بعضی از آدما تو سکوتشون دنیایی دارند!

برعکس بعضی ها،که حتی در حضورشون هم تهی اند و پوچ!

|+| نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 22:55  توسط محدثه  | 

قدیما!
این جزیره مدت هاست که در اعماق اقیانوس اسیر شده.

اونقدر عمق این آب زیاده که دیگه امکان نداره گام های رهگذری رو روی خاکش حس کنه.

این جزیره مدت ها محل توقف کسانی بود که عاشق دیدن منظره غروب خورشید توی ساحل بودن،آدمایی که روی شن های نزدیک ساحل می نشستند و یه زمان طولانی غروب تدریجی خورشید رو لمس می کردن.

حالا این جزیره تو اعماق اقیانوس گیر افتاده!

خودش هم آرزوی دیدن صحنه ی غروب خورشید رو داره.

آخه تو عمق اقیانوس همیشه سیاهی مطلقه!

۱۳۸۳/۸/۲۳

|+| نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 23:15  توسط محدثه  | 

مرگ
بعد از ظهر بود،با صدای تلفن از خواب بیدار شدم.مامانم رفت و گوشی تلفن رو برداشت.

چند لحظه بعد صدای لرزون مامانم رو شنیدم که گفت:"انا لله و انا الیه راجعون..."

فهمیدم چه اتفاقی افتاده،چند روز بود که تو کما بود و روز قبلش بهمون خبر داده بودن که دیگه کاری از دست کسی بر نمیاد.

از تو اتاقم رفتم بیرون پیش مامانم.سرش رو به پشتی مبل تکیه داده بود و چشماش رو بسته بود،لب هاش می لرزید،داشت زیر لب یه چیزی زمزمه می کرد.

دستش رو گرفتم تو دستام.نمی دونستم چی باید بگم که آرومش کنم.چشماش رو باز کرد و بهم گفت:می بینی چقدر راحت...

تلفن زدم به بابام،اومد دنبال مامانم و با هم رفتن.

وقتی تنها شدم،رفتم تو فکر.

تو فکر اون لحظه ای که آدم دستش به هیچ جا بند نیست.هیچ کس نمی تونه کمکش کنه،خودشه و خودش!

اون لحظه ای که تقلای بودن وجودش رو فرا می گیره،اما وقت تموم شده!حتی یک لحظه ی دیگه هم براش باقی نمونده.

باید بره

باید همه ی تعلقات رو بذاره و بره!

لحظه ای که یک بار تجربه اش کردم و هنوز هم مرور کردنش به وحشتم می ندازه!

لحظه ی استیصال

تنهایی

پشیمانی

و لحظه ای که یک دنیا گناه،گناه بودن و نادیده گرفتن،با تمام قدرتش انسان رو به حسرت می کشونه...

و انسان با اون همه ادعا،

می شه سراپا

ندامت و التماس...

|+| نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 8:21  توسط محدثه  | 

اولین پست آبی!
سلام

خوشگل شد؟!نگی نه که پدرم در اومد!

با یه سیستم ویروسی داغون که به زور ویندوز رو لود می کنه،همینم خیلیه!

جواد هم کمکم کرد،و گر نه حالا حالا ها همون قالب مشکی سر جاش بود و همون پست های...

بگذریم...

می دونم یه نقص هایی داره،ولی درستش می کنم،خیلی زود...

 

 

|+| نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 17:5  توسط محدثه  | 

 
business articles