همیشه می گوید:"این نیز بگذرد" و می گوید و می گوید،و می گذرد و می گذرد تا می رسد به پایان.
همه چیز گذشته،همه چیز گذرا بوده،اما هنگام گذرش نه ساده و بی آسیب که شاید سازنده یا مخرب،آثاری به جا گذاشته.اما گذشته و گذشته تا به انتها رسیده.
به نفس آخر!
می نگرد! چگونه گذشت؟!او چه کرده؟!جنگیده؟!تسلیم شده؟!رها کرده؟!سستی ورزیده و نادیده گرفته؟!
کدام راه حقیقی بود؟گفتم حقیقی!راه حقیقی!
راه!حقیقی!حقیقت!
اما دیدی چه زود گذشت؟!
شاید به فاصله طلوعی و غروبی!به همین کوتاهی و شاید به همین سادگی!
و به راستی که این از قاعده "نیز" مستثناست!
می گذرد،بی آنکه من را ببیند و تو را!
و مائیم که در بند زمانیم،نه او اسیر ما!
خوب بنگر!می بینی که چه طور بی دغدغه و رها روان است؟!بی آنکه بداند چون من و تویی،متعجب نظاره گر گذرش هستیم...
فارغ از خود امروزی،به خود دیروزی می نگرم
حسرت لحظه ها و ثانیه هایی که از آن من بود و از دست رفت،و وحشت خود فردایی که در معرض تاراج پوچی هاست!
راستی،آیا هرگز زمان متلاطم از گناه نادیده گرفتن می شود؟
کاش همچون زمان فارغ و سبکبال می گذشتیم!
و کاش واژه"ای کاش"وجود نداشت...
کی می دونه؟شاید...
بگذریم،کم کمش اینه که از ۱۷ واحد این ترمم ۱۴ واحدش واقعن سخت و سنگینه و تا همین حالاش کلی عقبم!
الکترومغناطیس،مدرن،ریاضی فیزیک ۲ و...
چقدر کار دارم!
چند روز پیش کارت اینترنت های سال ۸۵ رو که برای حساب کتابام نگه داشته بودم رو کردم.یه چیزی حدود ۷۰۰ و اندی ساعت اکانت روز!فقط روز!این فاجعه است!یعنی تو ۳۶۵ روز من بیشتر از ۷۰۰ ساعت وقت مفیدم رو اینجا گذروندم.(این بدون حساب شبکه ی هوشمند و سایت دانشکده و کارت اینترنت های شمال و اکانت آزادم و اکانت شبه!)
می خوام یه چند وقت کمتر این طرفا پیدام شه تا به کارام برسم.دوست ندارم یه روزی به این زمان از دست رفته حسرت بخورم.
آفرودیت عزیز،وبلاگی که بی اغراق کم کم مثل بچه م شده رو بهت می سپرم.مواظبش باش و نذار پویایی ش رو از دست بده.یه کم که کارام رو به راه شد دوباره شروع می کنم(فعلن به شدت نیاز به نظم فکری دارم!)
نمی دونم چقدر طول بکشه،امیدوارم به ماه نکشه!
گاهی در در دورترین نقطه ها کور سویی جسم خسته ات را وادار به رفتن می کند،اما تردید...
گاهی عطش چنان اسیرت می کند که در طمع کوچکترین سرابی چون کودکی در شوق شیرینی،دوان می شوی.به دنبال سراب!فقط سراب!
گاهی آنقدر زیبایی ها دور است که افق دیدت را محدود می کنی و به دنبال نزدیک ترین مامن می گردی!
گاهی آنقدر مشوشی که هیچ نمی شنوی و هیچ نمی بینی!حتی او را!!!
و گاه تصمیم می گیری رها کنی!بودن را!زیستن را!
و با خود می گویی:کاش تاب نبودن و رفتن را داشتم...
و کاش صدای او را می شنیدی و سری به آسمان بلند می کردی!
درست بالای سرت!
زیر باران!
یادت هست؟!
به راحتی یه تصمیم کوچیک!
به راحتی مستولی شدن یه خشم گذرا!
و به راحتی به زبان آوردن یه کلمه ی سه حرفی!
.
.
.
کاش می شد،اما نمی شه!این مرام روزگاره!!
اما این سنت شکنی من را پذیرا باشید و حرف هایم را به عنوان غریبه ای تازه وارد که دستی هم در وبلاگ نویسی دارد،پذیرا باشید.
نام ها قراردادی بیش نیستند،آفرودیت قراردادی باشد میان من و شما!
اجازه دهید از آفرودیت هم نگویم و نگویم چرا این نام را به عنوان قرارداد اعلام کردم!
حرف های زیادی برای گفتن/نوشتن دارم.وقت وسیع است.
در یک وبلاگ آبی باید آبی نوشت!رنگ دریا!رنگ آسمان!
امیدوارم با این مهمان ناخوانده همراه شوید.
با تشکر از محدثه ی عزیز که در خانه ی مجازی اش جایی هم برای من در نظر گرفت.
وبلاگ مثل خونه ی مجازیه!خیلی ها تنها توش زندگی می کنن و بعضی ها هم نه!
این یعنی یه زندگی مشترک(!)
بعد از مدت ها تنها زندگی کردن تو این خونه ،تصمیم گرفتم با یه دوست هم خونه شم!
به نظر من بایدی برای هم فکری هم خونه های مجازی نیست،یک دل باشن کفایت می کنه!
آفرودیت(هم خونه ی جدیدم)بنا به مصالحی ازم خواست که ناشناس بمونه،برای همه!
یعنی آفرودیت شازده کوچولو یه راز باشه بین من و ایشون!
مهم نیست که کی می گه!مهم اینه که چی می گه!
فکر کنم شما هم با ما هم عقیده باشید...
"دوکوهه با من سخن بگو"
شهید سید مرتضی آوینی
چند روزه همه اش تو فکر این جمله ام.شاید از اون روزی که زینب(دختر دایی م)زنگ زد و گفت داره می ره جنوب،شاید از روز قبلش که...
نمی دونم!اصلن مهم نیست از کی دارم بهش فکر می کنم.مهم اینه که دلم گرفته!
برای اون مکان شریف که شاید کمتر کسی باور کنه منم دلم برای اونجا تنگ می شه!
اما بیشتر از اینکه دلم تنگ شده باشه،دلم گرفته!برای نسلی که اسیر الفاظ شده و عمق نگاهش هر روز و هر روز کمتر می شه!برای نسلی که نهایت دینداری ش تو ظاهری خلاصه می شه که همیشه جنجال برانگیزه!
دلم برای امثال جریان پور می سوزه که امید دارن نهایت عشق همسنگراشون رو برای جوونایی توصیف کنن که مدت هاست تو خواب خرگوشی موندن!برای جوونایی که برای اعلام استقلال فکری ظواهر مختلف به خودشون می گیرن ولی پشت ظاهرشون هیچی نیست!
نمی دونم منظورم رو چه طور بیان کنم.ساده ی مطلب این که این جوونا تو نوجوونی شون موندن و افکار سطحی شون بیشتر برای یارکشی ه تا رسیدن به حقیقت.
انتظار زیادیه!آخه تفکر ظاهری و حقیقت؟!
برای اعلام روشنفکری هدایت و شریعتی رو کنار هم می خونن(کنار هم می ذارن!) غافل از اینکه این کجا و آن کجا!
ادبیات آوینی رو می فهمن اما عمقش...؟!
دلم برای جریان پور می سوزه که آب تو هاون می کوبه!
از عشق برای آدمایی می گه که پتانسیل ادراک عظمت عشق رو ندارن...
شمال هم که دنج برای بیرون ریختن دل مشغولی های اضافی!
رفتم کنار دریا.افکارم رو ریختم به هم.همیشه قبل از مرتب کردن باید ریخت به هم...
جریانات زائد و آدمای اضافی خیلی زیاد بود.همشون رو،رو کردم.آخه باید بینشون می گشتم و اضافی ها رو می ریختم تو آب.
تو دور ریختن جریانات به عنوان تجربه هایی که یه روز به کار میاد،تردید داشتم.آخه برای خلوت شدن افکارم اونا رو هم باید خلوت می کردم.همونجور که بقچه ی افکارم کنار ساحل پهن بود یه موج بزرگ اومد طرف ساحل.
به خودم اومدم دیدم داره همه چی رو با خودش می بره!همه ی آدما رو!همه ی اتفاق های سال ۸۵ رو!
حتی اونایی که لازمشون دارم!سریع دست به کار شدم بکشمشون بیرون اما تو دستام(فکرم)جا نبود تا جایی که جا شد کشیدم کنار!
اما خوب،خیلی ها غرق شدن!
اما سبک شده بودم!
چند لحظه به دریا نگاه کردم.
دقیقن یک سال بود که دریا این رنگ نبود...