یادمه عید بود که با خودم فکر می کردم آخرین پست شازده کوچولو چیه و کی این پست رو می ذارم؟!یادمه وقتی بهش فکر می کردم کلی ناراحت شدم و سعی کردم این فکر رو بیرون بریزم!
اما اون روز،خیلی زود اومد،خیلی زودتر از اون چیزی که فکرش رو می کردم!اما الان ناراحت نیستم،چون می دونم باید برم!چون می دونم این آخرین،دیر اومد!خیلی زودتر باید این پست رو می ذاشتم و پرونده ی شازده کوچولو رو برای خودم و بقیه می بستم،به این اشتباهم معترفم!
خوب چه می شه کرد؟یه جورایی به این خونه ی مجازی وابسته شده بوم!سعی کردم درستش کنم،خیلی کارها کردم!قالب رو عوض کردم،شخصیت سازی کردم، اما نشد که نشد!
خوب شازده کوچولو هم عمرش رو کرده بود!اصرار من هم بی فایده بود!
روزای خیلی خوب و خیلی بدی رو اینجا داشتم،از بد هاش نمی گم،اما از خوب هایش:
دوستای خوبی پیدا کردم.
یک دنیا تجربه کسب کردم که می تونم بهش افتخار کنم،تجربه هایی که به جرات می تونم بگم اگه اینجا کسب نمی کردم،تو دنیای حقیقی شاید حالا حالا ها بهش نمی رسیدم!
خودم رو شناختم و خودم رو به خودم ثابت کردم!(این مورد برای خوذم خیلی ارزشمنده!)
با خیلی از مسائل رو به رو شدم که فکرش رو هم نمی کردم یه روزی باهاش مواجه شم.
و خیلی چیزای دیگه که الان جای گفتنش نیست!
حالا که پست آخر رو دارم می ذارم بهتر چیزی مجهول نمونه!
مجهول این وبلاگ!حتمن براتون سواله که آفرودیت کی بود!
جواب این سوال رو با یه کم دقت می تونستید پیدا کنید،آفرودیت از دغدغه های من می نوشت!اگه پست هاش رو کنار پست های من می ذاشتید،کشفش می کردید!
آفرودیت خودم بودم!
نقاب آفرودیت از محدثه کم رنگ تر بود...
این رفتن شازده کوچولو هیچ به این معنی نیست که فراموشتون می کنه یا بهتون سر نمی زنه،من هستم!
کامنت های این پست رو تایید نمی کنم و دوست دارم برام بگید،از چیزایی که باید بگید...
پایدار باشید
بدرود
می گویند شیعه است و انتظار فرج!
راستش بعد از بیست و اندی سال زندگی هنوز باور ندارم که باشی!
باشی و ببینی در انتظار آمدنت نامت را زمزمه می کنند!فقط زمزمه می کنند!همین!
باشی و ببینی این همه بی عدالتی را!
ببینی کودکانی استثمار خواسته های پست و حیوانی عده ای می شوند.
مگر تو میان این انسان ها نیستی و کودک گل فروش سر چهار راه را نمی بینی که با صورت سوخته از آفتاب تابستان در سرمای زمستان با دست لرزان،حسرت زده به شیشه اتومبیل ها و کودکان فارغ می نگرد و تمنای آن دارد که کسی در ترحم گل هایش را بخرد...
مگر تو میان انسان ها نیستی؟چه خلیفةاللهی که می بیند و باز هم سکوت را تاب می آورد؟مگر نه آنکه تو منجی انسانی؟
مادری را دیدم که چهارمین فرزندش را به خاک می سپرد.سه تای دیگر را در فاصله ی همین هشت ماه به خاک سپرده بود.حالا خودش بود و تنها پسرش که او هم مثل بقیه "کبد" نداشت و نمی دانم پنجمی کی طعم گور برای فقر را می چشد!
هستی؟می بینی؟عجب صبری!!
خدایت خواسته در برابر فقر زاده بی عدالتی سکوت کنی؟!
تا به حال زندگی زاغه نشینی اطراف شهر من را دیده ای؟تا به حال گرسنگی شان را دیده ای؟
نگو که هستی و خود فروشی آن زن بیوه را دیدی و سکوت کردی!
چه طور تاب می آوری؟صبرت را نمی فهمم!
شنیده ام در شهر من پدرانی دخترانشان را می فروشند،برای پول!برای پول فرزند می فروشند!
از صبر من خارج است،سکوت در برابر فقر!فقر زاده ی بی عدالتی!و عجب صبری داری!
و باز هم سکوت کن تا خدایت فرمان آمدنت دهد!
من به خورشید پشت ابر ایمان ندارم!
چرا!به خورشید پشت ابر ایمان دارم!
اما
باور ندارم خورشید،فرستاده ی خدای من باشد و در یخبندان شبی سرد و تهی،نتابد!
رفتن با مقدمه،بی مقدمه!
زیاد فرقی نمی کنه!
مهم رفتنه!
مثل قاعده ی سلام و خداحافظیه!(هر سلامی بی تردید خداحافظی داره)
هر اومدنی هم حتمن رفتن داره!
حتمن داره،دیر یا زود!موقتی یا همیشگی!
امروز روی قله ای ایستادم که برای رسیدن بهش یه شیب ۹۰ درجه(!) رو گذروندم!
نمی دونم آسمون خنده دار شده،یا من وقتی خنده م می گیره به آسمون نگاه می کنم،یا چون می خوام بخندم به آسمون نگاه می کنم!
یا شاید اتفاقی این ۲ تا اتفاق با هم می افته!
روزهایی فارغ از "خویشتن" و اسیر و دربند "من" گمراه شده ای که جز "من" نمی بیند!
روزهای تعقیب و گریز بین "خویشتن" و "من" که همواره "من" پیروز است و "خویشتن" سرخورده و تنها به دنبال راهی برای صیقل روح "من"بین تو می گردد!
گویی "خویشتن" خسته ات در شرف نابودی است،نه از لاقیدی که از خستگی،فقط از خستگی!
که اگر این "خویشتن" لاقید بود،فرسودگی به جان نمی خرید و رنج این سفر طولانی را نمی پذیرفت!
و چقدر این "خویشتن" را نادیده می گیری!گویی این "من" آنقدر جذاب است که از یاد برده ای،"من" در تن است و "خویشتن" در روح!
و می بینی زوال این روح را؟!
می بینی چه طور به خستگی اش دامن می زنی و سستش می کنی؟
دلم می سوزد!
برای روزی نگرانم که دگر از "خویشتن" هیچ نماند و آن روز تنت رو به زوال گذارد!