قرار پنهان کردن اشک نبود ، توان پنهان کردنش هم نبود ، پس رها کردم این چشمه ی پردرد و فغان را .
اشک هایم مهمان آغوش پر حرارتش شد . موهایم گرم اشک های دلی شد که مهربانی اش ، دلم را دغدغه مند شب های دلتنگی و روزهای تنهایی می کرد .
آن شب ، آسمان قرمز شب برفی بر ما فخر فراخی می فروخت !
به آسمان نگاه کردم ، می دانستم هر جا که باشم ، هر جا که باشد ، آسمان سقف خانه ی هر دویمان است .
خواست در نبودنش دلتنگی هایم را به آسمان بفروشم ، شاید شبی مهتابی یا ابری ، نگاه هردویمان ، با هم ، التماس گوشه ای از این سقف فراخ را برای با هم بودن زمزمه کند . آنوقت آسمان می شد محرم راز بودنمان و شاید روزی دستی بر سر هر دویمان می کشد و شاید آسمان ، شب دیگری را برای هم آغوشی مان نوید می داد .
و بالاخره فردا آمد و فرداهای دیگر هم آمدند و او نبود !
و آسمان شد محرم شب های دوری .
می دانم که این سقف پرستاره ، امشب ، شب من ، به او خواهد گفت که کسی اینجا ، این گوشه ی شهر ، لحظه ای نگاهش را ، نگاه منتظرش را ، از آسمان نگرفت تا شاید نگاهش با نگاه او ، فقط لحظه ای و فقط برای لحظه ای هم ساز شود !
هم ساز دلتنگی !
راستش من هم بعد از ۸ ماه سفر و خانه به دوشی و ۲ بار نقل مکان ، رسیدم به حرف مامان بزرگ که هیچ جا خانه ی خودم نمی شود !
آن روز که این پست را می نوشتم فکرش را هم نمی کردم که این نوستالوژی بلاگفایی ( شاید هم شازده کوچولویی) روزی من را به سمت این خانه ی مجازی بکشاند تا باز هم بساط قلم فرسایی ام را اینجا پهن کنم !
اما خوب این سرویس دهنده ی اجنبی (!) دمار از روزگارمان در آورد و قربان این سرویس دهنده ی فارسی هم بروم که با همه ی تدابیر امنیتی از پیش تعیین شده ام ، هک شدم و تمام پست های ثبت موقت شده ام هم رفت قاطی باقالی ها !
با همه ی ناامنی ها، بلاگفا باز هم برای فارسی زبانان کم درد سر ترین سرویس دهنده است . این بود که باز هم آمدم همین جا ! یعنی برگشت سر خانه ی اولم !
هدر شازده کوچولو را هم برداشتم اسم وبلاگ را هم همان ثبت موقت گذاشتم ، چون معتقدم همه ی این نوشته ها چرک نویس هایی است ثبت موقت شده که دیر یا زود با ثبت می شود و یا فراموش ...
دوست داشتم اول بک آپ ( فارسی اش را نمی دانم !) نوشته های دو وبلاگ۱ قبلم را اینجا ثبت کنم و بعد اولین پستم را بنویسم . اما این سرما خوردگی لعنتی و این میگرن به هنگام (همیشه ی اول امتحانات می آید و آخر امتحانات می رود !!) حس و حال برایم نگذاشت و همه ی زحمات این جابه جایی (ثبت دوباره ی پست های شازده کوچولو و تعویض قالب و ...) هم افتاد گردن جواد عزیز که همین جا از ایشان تشکر می کنم .
عجالتن همین شروع را داشته باشد تا بعد از امتحانات و سر صبر بقیه ی جابه جایی را انجام دهم...