با خنده ای که سرشاره از شیطنت همیشگی ش می گه : می خوای یه سوژه بدم هر چی بنویسی نتونی تمومش کنی ؟
می گه : از من بنویس !
فکر می کنم به نوشتن از او ! و چه پربارتر و پر حرف تر و ناگفته تر از او ؟
سیر می کنم و می روم به دو سال پیش ، دقیقن دو سال پیش همین روزها ...
امتحانات ترم یک با یک معدل زیر ۱۲ و یک درس سه واحدی نمره ۵ به پایان رسیده بود . خسته از امتحانات و بهت زده از نتیجه ی دور از باورش ،تعطیلات بین دو ترم را می گذارندم که آن شب...
برای دیدن یک تئاتر دعوتمان کرد . تا آن شب ندیده بودمش اما با توصیفات سایر دوستان ، تصویر ذهنی متفاوتی نسبت به آنچه بود در ذهنم ساخته بودم .
آن شب بر خلاف همیشه ساکت بودم و آرام! و او شلوغ بود و پر انرژی و پر حرف !
از هر دری سخن می گفت تا به حرفم آورد ، شلوغی و پر حرفی اش از طرفی من را از ناراحتی دور می کرد و هر از چندگاهی لبخند خشکی بر لبانم می نشاند و از طرفی سکوت ذهن خسته ام را بر هم می زد .
آن شب گذشت و من هم از کنارش گذشتم . دیگر خبری نبود و مدت ها جز نقلی از دوستان ، اطلاع دیگری نبود .
تا جایی که به خاطر می آورم ملاقات دوممان برمی گردد به تابستان ۸۵ و بعد از آن بیشتر شدن تماس های تلفنی و کم کم قرارهای دونفره ...
و هر ملاقات همراه بود با دنیایی شناخت جدید از او و ناآرامی های پشت چهره ی آرام و خندانش، و دغدغه های منحصر به فردی که هر بار روحم را بیشتر درگیر می کرد .
بعضی از" آرام" بودن ها فقط "سکوت"ی است در برابر "درد"هایی که در باور ساده ی بعضی ، نمی گنجد !
و او سکوتی بود پر از ناگفته ها که پرده برداشتن از هر دری ، تصویر ذهنی ام را نسبت به او دگرگون می کرد ، تصویری که بعد از مدت ها بودن ، هنوز رنگ ثبات به خود نگرفته و هر روز بیشتر و بیشتر من را غرق در دنیای پر تغییر و بی ثباتش می کرد.
تصویر امروز ، هر چند در پرده ای از مه پنهان است ، اما به وضوح استواری و استقامتی چون کوه را به رخ می کشد! و صبوری که تقدیر زمانه را به سخره می گیرد و دور از دسترس ها را از آن او می کند!
خوب می دانست که نوشتن از او تمامی ندارد ، و فقط اقرارنامه ای می شود بر من که از وصف او در کلام عاجزم !
خوشحالم که این نوشته را نمی خواند ...
و خوشحال ترم که این روزها در خلوت و تنهایی ام بیشتر و بیشتر پا می گذارد تا ببینم و بشناسم و بدانم ...
هی دختر!
قلب نت همیشه می تپه!
چه تو بنویسی ، چه ننویسی!
چه من بنویسم ، چه ننویسم...
هی تو!
یه وقتی سکوت کن که تا توی گور بتونی ساکت بمونی !
این بار گوشه ی ابرویش را بالا انداخت و با لبخندی شیطنت آمیز گفت : ببخشید ! جوونیه دیگه ! فقط چند سال جوونی کردم !!!
پ.ن پس از ثبت :
برای او که نمی داند و نمی خواند :
نه امیدی هست و نه آرزویی !
بر من ببخش ، فقط بی تاب شده ام !
همین و بس !
امروزه در عصر ارتباطات و گذار به پست مدرنیسم ، سفرنامه ها کاربرد قدیم را ندارند و جذابیت سابق را در توصیف فرهنگ ها از دست داده اند .
امتحان نامه بر وزن سفرنامه ، بدعتی است در ادبیات فارسی ! (و نام من به عنوان پایه گذار امتحان نامه نویسی ثبت خواهد شد!)
امروز امتحانات ترم پنجم تحصیلی ام هم تمام شد ! و دوره ی امتحانات مثل ترم های گذشته بستری بود از حوادث و تجربیات که در نوع خود کم نظیر است و ارزشمند . از آنجا که هر گاه جلوی ضرر را بگیرم برایم منفعت است ، می خواهم امتحان نامه ی این ترم را مثل چند ترم گذشته از دست ندهم و تجربیاتم را ثبت کنم ، که دست کم برای خودم و دوستانی که شریک این تجربیات بودند ، ماندگار شود ! و تا جایی که حافظه همرا هی کند امتحان نامه ی دو ترم گذشته را هم خواهم نوشت .
حدود یک ماه دوری از خانه و کمترین دسترسی به اینترنت و تغییر برنامه های روزمره و دنیایی اتفاق خوب و بد که همیشه در طول امتحانات فرصت پیدا می کند و رخ می دهد (!)و دنیایی از احساسات متناقض که فقط مخصوص ایام امتحانات است (خستگی ، نفرت از رشته ی تحصیلی ، دلتنگی ، دلتنگی و دلتنگی و ... ) و دنیایی تصمیمات عجیب (!) که بعد از امتحان ها خنده دار به نظر می رسد و بی خوابی و بی خوابی وبی خوابی...
حتمن خواهم نوشت از ترم سه (روزهای درس و غروب های دلتنگی و شب های بزم!!!) از ترم چهار ( ترمی که تا ۵ روز قبل از اولین امتحانش تصمیم به حذفش داشتم و با منع قانونی مواجه شد ) و ترم پنج ( درس و سرما و او!!!)
و اگر فرصتی بود بعضی قسمت ها را اینجا هم ثبت می کنم .
پ . ن : بابت نبودن و سر نزدن و جواب ای - میل ندادن و .... ببخشید ! دسترسی به انترنت نداستم دیگه !