تبليغاتX
ثبت موقت
ثبت موقت
بگذار و بگذر!
کاش شهامت داشتم و ۸۶ را ورق می زدم ! از همان روز اولش که با بیماری شروع شد تا روزهای آخرش که ترس است و شروع است و انکار!

کاش شهامت داشتم و روز به روز و ورق به ورق نوشته های دفترم را مرور می کردم ، کاش دلش را داشتم که امشب را تا صبح خلوت کنم ، تنهای تنها ! آنقدر تنها که حتی خدا هم اشک هایم را نبیند ، آن وقت شاید اعتراف می کردم ، برای خودم ! برای دلم !

نمی دانی امشب چقدر دلم گرفته ! آنقدر گرفته که جز تو هیچ کس نمی تواند آرامش کند ! بگذار آنها که نمی دانند وبلاگ زبان دارد و می شنود و می فهمد ، ندانند ! ندانند که مدت هاست دل از همه بریده ام و تو تنها گوش شنوای منی ! تو بودی و دیدی ! ۸۶ را ! سختی ها و خستگی ها و شروع ها و پایان ها و قسم ها و ...

تو می دانی تردیدهایم از کجا شروع شد و به یاد داری نوشته های "ثبت موقت " شده ای را که صادقانه بود و شاید تنها صادقانه ی آن روزها... 

می دانی چقدر دویدم و چقدر زمین خوردم و بلند شدم ! می دانی چه امیدها که ناامید شد و چه شروع ها که ناتمام ماند ! و خوب می دانی که امروز دل گرفته ام از درماندگی نیست !

این دل گرفته از ترس است ! ترس از بزرگ شدن و مسئولیت ! و شروعی که در پیش است . و تصمیمات مهم ...

چشم هایم را می بندم و در واپسین ساعت ها و ثانیه های ۸۶ دعا می کنم ، برای همه ! همه ی آنهایی که کمک کردند تا بیاموزم ! زندگی کردن را !

 و دعا می کنم برای خودم ، برای "او" !

برای فردا...

|+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 19:45  توسط محدثه  | 

دوتایی
به من می گفت : زیادی به همه چی فکر می کنی! برای همینه که می گی لائیک بودن از همه چی بیشتر عقلم رو ارضا می کنه!

بهد ها فهمیدم مسلمون بودنش فقط و فقط به خاطر اینه که به هیچی فکر نمی کنه!

 


بعضی ها جز عشق و نفرت نمی شناسند !

پس بگذار در نفرتشان بسوزند تا در عشقشان نسوزانندت !

 

|+| نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 12:12  توسط محدثه  | 

کتاب های نیم خوانده!
آدمک باران عزیزم دعوتم کرد به یک بازی ! چقدر این بررسی غم انگیز بود ! این همه کتاب نیم خوانده؟ آن هم من؟! یادم می آید جوان تر (!) که بودم هر کتابی که شروع می کردم باید به آخر می رساندم ، حتی اگر خواندنش برایم لذتبخش نبود و جذبم نمی کرد ! این روزها کتاب و فیلم جایشان عوض شده ! و بیشتر در فکر شلوغی ها و خستگی ها ساعت ها به فیلم هایی پناه می برم که بعضن هیچ جاذبه ای ندارند و فقط وقت می گذرانند ، تهی می کنند ! مثل مخدرها ! مثل سیگار!

نتیجه ی این تغییر عادت ناخوشایند ، بالا رفتن آمار کتابهای نیم خورده بود!

شطرنج با ماشین قیامت ، راز داوینچی (برایم عجیب است که نه فیلمش را توانستم به آخر برسانم و نه کتابش !)، امینه ، نیایش (دکتر شریعتی) و ...

 من هم مسعود  ، محمدجواد ملکوتی ،گیومه را به ادامه ی این بازی دعوت می کنم .

 

 

|+| نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 20:27  توسط محدثه  | 

بی پایان...
مدت هاست چشم هایم را بسته ام ، تاب "دیدن"م نیست ...

چشم هایم را بسته ام بر مسیر پرکشاکش و پر اوج و سقوط زندگی ! و نمی بینم ، نمی بینم تا نترسم از درد "از دست دادن" ها و نیاندیشم به تکرار "دلتنگی" !

چشم هایم را  بسته ام تا شکوه نکنم از این قفس سراسر "جبر" !

بگذار نیاندیشم که شکوه بودن ، به حسرت شبهای تنهایی نمی ارزد...

بگذار در این جدال همیشگی ، دل بر عقل پیشی گیرد که از لجاجت این عقل خستگی ناپذیر درمانده ام!

و بگذار یکبار برای همیشه ، ببوسم خاطرات شیرین گذشته را و دل در گروی دلی نهم که از صبرش ، توان گفتنم نیست ...

 

پ.ن :

هی تو!

پیش این همه احساس پاک و زلال ، کم آوردم!  

|+| نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 22:57  توسط محدثه  | 

 
business articles