امروز خندیدم بعد از مدت ها !
شاد خندیدم و خندیدم
خنده ام اشکی شد و آرام چکید بر گونه هایم !
آرام شدم !
اشک آرامم کرد بعد از مدت ها !
دست هایم از شوق سست شد ،
دلم لرزید بعد از مدت ها.
لرزید و ویران کرد کوه غم را
غصه محو شد و در خود کشید باور سیاهی را
شاد شدم
دوان شدم به سوی آینده!
آینده ای غرق در روشنی....
من اسمش را گذاشته ام عشق کاغذی ، منصفانه یا غیر منصفانه اش را هم نمی دانم ، اما می دانم فراتر از کاغذ و نوشته و اندوهنامه ، هیچ جایگاه دیگری ندارند!
قلم را جان می بخشند ، حسرت جانمایه شان است و انتظار ، عنصر لاینفک !
می ماند معشوقی که اهل احساس و اندکی هم اهل قلم باشد .
احتمالن اگر کمی از داستان شاهزاده و گدا هم الهام بگیرند ، پرمخاطب تر می شود . و از آنجا که روزگار نظام طبقاتی مثل سابق پر حرف نیست ، می شود در شاهزاده و گدایش کمی هم تصرف کرد !
می شود دختر جوانی عاشق پیرمردی فرتوت شود.و یا کسی از یک خانواده سنتی با رنگ و لعاب مذهبی ، عاشق روشنفکری مکتبی بشود ! یا می شود دختری با تمایلات فمینستی معشوقی مرد صفت و ضعیفه پسند اختیار کند و ..
این ها مهم نیستند ، مهم پیدا کردن کسی است که پتانسیل همراهی را داشته باشد .
آن وقت سوژه می شود قلم چاق کن و دنیا می شود پر از احساس های کاغذی!
کم است ؟
این هم گامی به سوی نویسنده شدن!!!