پر شده ام از بایدها و نباید هایی که برای من نیست ! پر شده ام از قیدهایی که جز "قید" هیچ نیست ! بال و پرم را بسته اند ! شاید هم شهامت پرواز را ربوده اند ! از این قفس "یک ساله" به تنگ آمده ام !
امروز باز هم دلم برای همه ی آنهایی که یک سال پیش نزدیک بودند و امروز غریبه هایی هستند آن سوی این پیله ی تنیده شده ، تنگ شد !
این پیله ، تنها دارایی این روزهاست ! شاید "من" ی که تو می خواهی در این پیله اسیر کرده ام تا "من" حقیقی وسوسه ی آزادی سر ندهد !
می دانی ، دغدغه ها هرگز از بین نمی روند...
حتی اگر همه چیز آن طور که هست به نظر نرسد....
چقدر پر حرف است دلم امشب !
چقدر پر بغض است و بی تاب!
پرکشیده ام به آن دورها !
دورترین دورهای بودن من و تو !
و ما نشسته ایم ، در آن دورها و چشم دوخته ایم به امروز!
می بینیم دست و پا زدن ها و کتمان کردن ها را...
می بینیم بغض ها را
می بینیم صبوری را ...
چقدر پر دردم امشب !
چقدر تنهایم ...
گویی آن دورها هم دیگر کسی صدایم نمی زند.
آری ! مدت هاست سوت پایان را زده اند!
تاب بیاور
تاب بیاور تا فردا!
شاید فردا روز تو باشد...