"که چی " آنقدرها هم آزار نمی دهد !
"چرا" است که سستم می کند !
اسمش را گذاشته بودم روزهای گذار (شاید از سر همین اشتباه اسم گذاری بود که دوباره اشتباه کردم !)
روزهای خوبی بود ، با همه ی سختی اش ! می رفتم کلکچال و جایی داشتم برای خودم ! می توان گفت کمتر پای بشر به آنجا رسیده بود ! (یا اینطور به نظر می آمد ! در تمام ساعت هایی که آنجا نشستم و سیگار کشیدم و خواندم و نوشتم و آهنگ گوش کردم ، شاید در مجموع ۳ نفر بیشتر از آنجا گذر نکردند !) جای دنجی بود !
یک بار "او" را بردم و آن خلوت را نشانش دادم ! و "او" شد تنها کسی که می داند خلوت تنهایی ام کجاست ! (بعید می دانم یادش مانده باشد ، مثل خیلی چیزهای دیگر که از یادش رفت !)
از وقتی که "او" آمد ُ کمتر رفتم آنجا ! کمتر نوشتم ! کمتر خواندم ! کمتر فکر کردم ! کمتر ....
خوب یا بدش را نمی دانم !
امروز از همان روزهایی است که دیوانه وار دلم کلک چال می خواهد و سیگار می خواهد و تنهایی می خواهد و تنهایی می خواهد و تنهایی می خواهد و ...
به "او" قول داده ام ، یک ماه نکشم ! با حساب امروز می شود دقیقن تا ۲۸ روز دیگر !
به "او" قول داده ام تنهایی کوه نروم ! هیچ وقت !
به "او" قول داده ام ...
به "او" قول داده ام ...
به "او" قول داده ام ...
عجب ! خوب می شود تنهایی دیگران را صاحب شد و زد به چاک !
اما شکر خدا بد قول تر از من ، خودمم !!!!!
دیده اید بعضی ها اگر حرف نزنند احساس می کنند شاید توانایی های (نسبتن محدود) ذهنشان زیر سوال می رود و دائمن نظر نخواسته ، نظر می دهند ؟
حکایت این روزهای ما شده است همین !
از تماس های نابجا و سوال های کنجکاوانه (!) بعضی ها و اظهار نظرهای نطلبیده و الخ بعضی ها خسته شده ام !
و خوب ! حتمن محکوم خواهم شد به اینکه اهل مشورت نیستم !
خنده دار نیست ؟!!!!
سیگار ممنوع که شده ایم و اوضاع مالی اجازه ی فیلم خریدن را هم گرفته . پس می ماند همان کتاب !
پروژه هایی هم که قبول کرده ام روی هم مانده و پیش نویس هایش روی میز کامپیوتر خاک می خورند !
امروز مامان مخالفتش را با به تاخیر انداختن آن جریان هم اعلام کرد . پس چاره ای نیست ...
"او" هم که این روزها معلوم نیست چه اش شده که همه اش بهانه می گیرد و من حتی از آمد و شدهای جبری این روزها ، با این اوضاع روحی اش واقعن می ترسم ! کادوی تولدش هم مانده گوشه ی اتاق ! مثل اینکه این قرار کنسل شدن ها هم از پدیده هایی است که باید عادت کنیم !
شاید "او" راست می گوید و این وضعیت خسته کننده شده ! اما من می ترسم ! می ترسم از تغییر وضعیت آن هم در این آشفتگی بی دلیل !
مثل اینکه این روزها باید به خیلی چیزها عادت کنیم . بهانه های "او" ، ترس ، بحث های بی منطق ، نبودن سیگار ، خستگی ...
البته این رهایی با آن رهایی دنیایی متفاوت است ! این کجا و آن کجا !
بعد از کشمکش های تکراری این روزها با "او" ، یادم می آید روزهایی که او نبود و بعد توبیخ اش می کنم برای گرفتن تنهایی زیبایم ! خودم هم خوب می دانم که بهانه ایست برای اتمام بحث !
و امروز بعد از مدت ها شدم مثل همان روزها...
صبح به اسم دانشگاه از خانه خارج شدم و رفتم کافی شاپ نارسیس ! چند باری با "او" رفته بودم . می دانستم جای دنجی است برای کشیدن یک پاکت سیگار، بی مزاحم ! با خودم فکر می کنم : بد هم نیست که "او" نیست ! حداقل از نگاههای ملامت گرش فارغ ام !
بعد از آن یک پاکت هنوز هم جا دارد که بکشم ! خارج می شوم و می روم به سمت خیابان انقلاب . هر وقت که با "او" این مسیر را می رفتم بارها بین راه می ایستادم و شکوه می کردم از خستگی ! اما این بار خستگی در کار نبود و نمی دانم این خوب است یا بد !
خریدهایم را که انجام دادم برمی گردم به سمت چهارراه ولیعصر و می روم همان رستورانی که همیشه با "او" می رفتم. با یک پاکت دیگر ایسه(یا به قول "او" اسه!) بی اشتهایی ام از دیروز مانده . غذا نخورده باقی می ماند اما پاکت سیگار تمام می شود...("او" راست می گفت ! شده ام اگزوز!)
سوار اتوبوس می شوم به قصد خانه، که یادم می افتد گوشی موبایلم را جا گذاشته ام . یاد اس ام اس پر استرس دیشبم به مژگان می افتم . با خودم می گویم : طفلی چند روز رفته بود رشت پیش خانواده اش خوش باشد ! چرا ناراحتش کردم ؟ حتمن امروز کلی زنگ زده و نگران هم شده !
وقتی می رسم خانه و روی گوشی تلفن تماس های ناموفقش را می بینم به خودم لعنت می فرستم ! اس ام اس اش را باز می کنم : کجایی ؟ من دارم میام تهران ! شب جایی نرو میام پیشت !
خوشحال می شوم ! فقط چند روز است ندیده ام اش ! اما چقدر دلم برایش تنگ شده ! چقدر نیاز دارم پیشم باشد ! چه کسی بیشتر از مژگان می فهمد چه حالی دارم ؟ چه کسی بهتر از مژگان "او" را می شناسد !
یادم می افتد شب های زمستان که مژگان اینجا بود ! چه شب هایی بود . چقدر این دختر کمک کرد تا "او" به خواسته اش ، یعنی "من" برسد ! مژگان گوشی اش را در گوشش می گذاشت و صدای آهنگش را بالا می برد و با ورق ها بازی می کرد تا "من" و "او" حرف بزنیم ! طفلی حتمن از این اوضاع خیلی ناراحت شده ! عذاب وجدان می گیرم برای نیمه کاره کردن سفرش !
یادش بخیر روزهای امتحان ترم پیش ! "او" می آمد جلوی دانشکده دنبالم تا گشتی بزنیم و خستگی ام در برود ! من هم به زور دست مژگان را می گرفتم و با خودم می بردم!
یادت می آید مژگان ؟ شب تولد من ، بعد از اینکه من را تا نوبنیاد همراهی کردید به "او" گفتم دیروقت است و تو را برساند خوابگاه ؟ یادت می آید آن شب زنگ زدی و چقدر پشت تلفن گریه کردی و می گفتی : "عشقش خیلی پاکه محدثه! اینقدر اذیتش نکن ! "
یادت می آید مژگان حرف هایش را ؟ یادت می آید ...؟
چه می گویم !
چیزی نمانده مهمانم برسد ! هنوز شام درست نکرده ام ! باید دستی هم به سر و رویم بکشم ! نباید بفهمد چقدر آشفته ام ...
چند صباحی بگذشت که مجنون دست لیلی را بگرفت و در دادگاه خانواده نزد قاضی برد و درخواست طلاق خویش ، در دادگاه مطرح بنمود . و لیلی هم مصر بر این طلاق بود و معتقد بر اصل : "مهرم حلال ، جانم آزاد !" .
قاضی که اهل ادب بود و منظومه ی "لیلی و مجنون " نظامی گنجوی را بارها خوانده بود و بر عشق مجنون واقف بود ، برآشفت که :"وای ای مجنون ! تو را چه شد پس از عمری عاشق پیشگی ، که نزد ما بر طلاق آمده ای ؟"
مجنون آهی پر سوز روان کرد و چنین گفت : " من عاشق آن لیلی بودم که با خیالش مسرور شوم و در آرزوی وصلش بسوزم . من عاشق آن لیلی بودم که سگ رهگذر کوچه اش را پایبوسی کنم با خیال گام نهادنش در مسیر آمد و شد لیلی! من لیلی نمی خواستم که هر روز ظهر برایم قورمه سبزی بپزد و دم مخارج خانه و کرایه صاحبخانه بزند ! من این لیلی نمی خواهم ..."
قاضی حکم طلاق صادر کرد و پیام اخلاقی خویش چنین داد : " ای جوان هوشیار ! آگاه باش که قتلگاه عشق وصل است ! همان به که لیلی و مجنون در دنیای حقایق بمانند و رنگ وصال نبینند که تن شاعر در گور از این رسوایی نلرزد!" *
* برگرفته از اثر ماندگار " در نکوهش وصل " به قلم محدثه ج!
این روزها عجیب بوی تنهایی می دهد ! انگار باز هم من مانده ام و دفتر نوشته هایی که هر چه از خطاها و اشتباهاتم می نویسم باز هم جا دارد و من به جای باقی مانده اش دل خوش کرده ام !
خسته شده ام آنقدر این روزها سرم را در بین دست هایم گرفته ام و بلند بلند با خودم تکرار کرده ام: "محدثه ! اشتباه اومدی ! به خدا اشتباه اومدی !"
چقدر امشب پر حرفم و خجل ! از خودم ! از او ...
کم آورده ام ! عجیب کم آورده ام !
آهای کسی اینجا نیست که با کلامی ، آرامم کند ؟؟!!!
کسی نیست که باز هم با دلداری هایش ، بیهوده دل خوشم کند به فردا ؟
کسی نیست که باز هم از غرور عشق اش سر بلند کنم و فریاد بزنم " شکرت ! به همه شیرینی های بودن !"
کسی نیست که دغدغه هایم را تحسین کند و با غرور از بودنم سخن بگوید ؟
من اشتباه کرده ام و نوای شیطان را با امید به خدا اشتباه گرفته ام ؟ نگو که اشتباه کرده ام ! نگو !
خسته ام !
پای برگشتم نیست !
آهای کسی اینجا نیست ؟!!!!!!!!
مات و متحیر مانده و زل زده است به گوشه ای...
شنیدن بعضی خبر ها از آن سیلی هم درد آورتر است اما حسنش به این است که آدم را از خواب بیدار می کند.
یادش می افتد که مدت ها بود منتظر آن سیلی بود ! اما کسی نزد ! شاید کسی جرات زدنش را نداشت . امروز حس کسی را دارد که خواب مانده و از یک امتحان مهم جامانده است ! با خودش می گوید :"کاش کسی زودتر بیدارم می کرد" شاید هم می گوید :"این امتحان ،جبرانی ندارد؟"
کسی جوابش را می دهد :" یادت می آید بارها به دیگران خرده گرفته بودی که بعضی دل گندگی ها به جا نیست ؟ یادت می آید فلان روز و فلان جا ، به فلان کس گفته بودی :"هرچی سرت بیاد حقته ! همه اش این دست و اون دست کردی تا کارات خراب شد!" ؟ تو که خودت خوب لالایی می خواندی ، چرا خوابت نبرد ؟ چرا آنقدر صبر کردی تا همه ی هستی ات را جلوی چشمانت به تاراج بردند ؟ کجا بودی آن روزها که همه ی اتفاق ها دست به دست هم داده بودند تا تو به مرادت برسی و تو با دل گندگی می گفتی :"اگه خدا ، خداست ، خودش می خواد و تقدیرم کرده ، خودش هم می رسونه !" ؟کجا بودی آن روزها ؟ این امتحان جبرانی ندارد ! معلوم است که ندارد ! این همه فرصت که به راحتی از دست دادی..."
باز هم شانه بالا می اندازد و با همان نگاه پر غم و غصه اش می گوید :حکمن قسمت نبوده و ما اشتباه کردیم ...
پ.ن : بابا بچه پررو !