تبليغاتX
ثبت موقت
ثبت موقت
... پریم !
مانده ایم بین سنت گرایی و تجدد ! بسته به منفعت های شخصی مان هر روز یک رنگ به خود می گیریم !

چه ستمی است ، گیر کردن بین آدم هایی که منفعتشان چنین رقم می خورد وآن سوی همه ی این کلیشه ها ، دل باشد که نه سنت بفهمد و نه قید و غروری سرش بشود !

پ.ن : خداجون دمت گرم ! خوب حال اساسی دادی بهمون ! تو دیگه چرا ؟ این سنت ابتلا بود ؟؟؟

|+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 23:16  توسط محدثه  | 

روزنوشت 8
من و این همه نگرانی و استرس؟!

آرام باش دختر !

شده ای مثل تینیجرهای ۱۴ ساله! مگر چه خبر است که اینقدر دست و پایت را گم کرده ای !

خبری نیست ! مثل همه ی قرارهای کاری ، مثل همه ی قرارهای دوستانه ! چرا اینقدر شلوغش می کنی ...

ترسیده ام ! یک عمر از هیچ نترسیدم و  همه ی نترسیده هایم  ، آنی آمده سراغم و خلاصه شده در ۲۴ ساعت زمان تا قرار فردا...

آهای شازده کوچولو ، نمی خوای آرومم کنی؟ نمی خوای دلگرمم کنی ؟تو که نمی ترسی ، می ترسی؟

پ.ن : پس کی آخرین روزنوشت می رسد ؟ خسته شدم !

|+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 19:8  توسط محدثه 

روزنوشت 7
گفتم : کاش فقط یک روز دیگه ...

فقط یک ساعت دیگه ....

یک لحظه دیگه ...

فقط یک لحظه!!!! زیاده ؟؟؟؟؟

....

|+| نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 9:56  توسط محدثه 

روزنوشت 6
باید خیلی چیزا رو یاد بگیری ! تا دیر نشده ! (شاید هم شده!)

این روزا انگار همه چیز  داره یه جور دیگه می شه ! علت ها داره عوض می شه ! این خنده دار نیست ؟ اونم تو این موقعیت که تا رسیدن به هدف فقط چند تا ملاقات کلیشه ای مونده؟!!!

بعضی موقع ها فکر می کنم آدم هر چقدر بزرگتر می شه ، سخت تر می تونه تصمیمات بزرگ بگیره !

هی ! شازده کوچولوی خسته ! نمی خوای یه تصمیم بزرگ بگیری ؟ من برای گرفتنش به اندازه ی کافی کوچیک نیستم !!!!

|+| نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 20:1  توسط محدثه 

مدرسه ی اسلامی 1

خودروی مشکی به درب دبیرستان دخترانه نزدیک شد . مرد که روی صندلی عقب با دخترش نشسته بود ، به سردر دبیرستان نگاه کرد،"دبیرستان دخترانه اسلامی حضرت زهرا" ، به شانه ی مرد راننده زد و گفت :"همین جاها پارک کن تا ما بیایم" . نگاهی به دخترش انداخت که با عجله چادر تا شده اش را از کیفش بیرون می­آورد تا سرش کند . دختر نگاهی به آینه ی جلوی ماشین کرد و عینکش را روی صورتش جا به جا کرد و چادرش را مرتب کرد . مرد در ماشین را باز کرد و پیاده شد و دختر پشت سر او به راه افتاد .

جلوی در خانم و آقای پیری روی صندلی نشسته بودند . خانم با دستش به روسری دختر اشاره کرد و گفت : چادرت رو بکش روی روسری ت ! اینجوری که یه تکون به چادرت بدی همه ی موهات پیدا می شه !

دختر نگاه مضطرب اش را به پدر انداخت ، پدر با لبخندی سعی کرد تا دختر را آرام کند و همانطور که دختر چادرش را روی روسری اش می کشید به سمت دفتر دبیرستان رفتند .

پدر برای ثبت نام باید فرمی را نزد مدیر دبیرستان پر می کرد . مدیر دستکش در دست داشت و با چادرش بیشتر صورتش را پوشانده بود و تقریبن نگاهش پیدا نبود . پدر فرم را پر کرد و متعهد شد دخترش خارج از محیط مدرسه هم به قوانین مذهبی مدرسه پایبند باشد و بعد دسته چک را از کیفش خارج کرد و مبلغ شهریه را برای تاریخ روز آخر شهریور امضا کرد .

دختر در دفتر دبیرستان منتظر پدر بود که خانمی او را به سمت اتاقی راهنمایی کرد و از او خواست تعهداتی را امضا کند . بعد از اتمام کار ، خانم به دختر متذکر شد که حتی اگر برای ثبت نام آمده و کفشش جلو بسته است باید جوراب بپوشد .

بیرون اتاق پدر منتظر دخترش بود . بعد از اتمام کار دست دخترش را گرفت تا به سمت درب خروج بروند . خانمی که دختر را به اتاق راهنمایی کرده بود و ظاهرن ناظم مدرسه بود  پدر دختر را صدا زد و گفت :" لطفن تو محیط مدرسه دست دخترتون رو نگیرید . ممنونم!"

بیرون درب مدرسه ، راننده روی صندلی ماشین منتظر نشسته بود و خودش را باد می زد . پدر درب عقب خودرو را باز کرد و صبر کرد تا دخترش چادرش را تا کند و در کیفش بگذارد و بنشیند و خودش بعد از او نشست و درب را بست به راننده گفت حرکت کند و خانم را برساند خانه ، بعد آرام سرش را به سمت دختر آورد و گفت :"اصلن نگران این مسائل نباش ، مثل قبل آزادی . فقط تو مدرسه اونجور باش که می خوان . درسته خیلی سخت می گیرن ، اما سطح علمی مدرسه بالاست!"

 

ادامه دارد ...

|+| نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 14:24  توسط محدثه  | 

روزنوشت 5
گفتم :تجربه ی سختی بود ! خیلی سخت...

گفت : در عوض خیلی چیزا یاد گرفتی به قدری که یاد گرفتی استفاده کن...

مکثی کرد  و گفت : می دونی مثل چیه ؟ مثل اینکه جارو برقی هشتاد هزارتومنی باشه و دویست هزار تومنی ، بعد تو بری دویست هزار تومنیه رو بخری ! اگه به اندازه هشتاد هزار تومنیه ازش کار بکشی ، خوب ضرر کردی ! تو هم واسه این تجربه کم اذیت نشدی ، کم ازش استفاده نکن...

هردومون خندیدیم به مثالش ...

امروز که داشتم به اوضاع این روزها فکر می کردم یاد حرفش افتادم .

حیف که به اندازه هشتاد هزار تومنیه هم ازش استفاده نکردم...

|+| نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 14:8  توسط محدثه 

...
بچه که بودم شبها که بابا بعد از شام خوردن ما می رسید خانه و مجبور بود تنهایی شامش را بخورد ، غصه دار می شدم .

دلم می گرفت برای مامان که حتی وقتی کارش دیر می شد ، باید من را می رساند مهد کودک .

دلم می سوخت برای فاطمه که تکالیف مدرسه اش را انجام نداده ، مجبور بود سر من را گرم کند تا دسته گل به آب ندهم !

غصه دار می شدم برای بابا بزرگ که سوی چشمانش کم می شد و وقتی روی پایش می نشستم ، دست به کمرم می کشید و می گفت :"بابایی من که نمی بینم ، اما چرا اینقدر لاغر شدی ؟"

دنیایم پر غصه می شد وقتی لرزش پیری را در دست های مامان بزرگ می دیدم.

نگران می شدم وقتی معلم اول دبستانم را می دیدم که وارد خانه ی قدیمی اش می شد و آنجا تنها زندگی می کرد.

برای هر کدام از این اتفاق ها دلم می شکست و شب در سکوت و خواب دیگران ، گریه می کردم ! آنقدر گریه می کردم تا خوابم می برد ...

و شاید این اشک ریختن آخر شب ها عادتی است که از آن روزها مانده !

اما این روزها...

 غصه دار می شوم برای پیرزنی که در سرمای استخوان سوز زمستان زیر پل سید خندان زرشک می فروخت .

غم وچودم را فرا می گیرد برای مرد کهنسالی که گوشه ی پیراهنش را بالا زده و با نشان دادن آثار جراحی و دم و دستگاهی که من هیچ از آن نمی دانم ، گدایی می کند ( نه برای فقرش که برای عزت نفسی که قربانی شده !)

اشک در چشمانم حلقه می زند وقتی روی پل عابر ، پسر بچه ای را می بینم که فال می فروشد و همه ی رویایش خلاصه شده در عشق به مدرسه رفتن ...

غم وجودم را می گیرد وقتی روبه روی بیمارستان کودکان مفید پدری را می بینم که عاجزانه گوشه ای روی زمین نشسته و اشک می ریزد و میان حرف های بریده اش می شنوم که از پس هزینه های درمان کودکش بر نمی آید .

غصه دار می شوم برای انسان های کوچکی که احساس بزرگی می کنند و بزرگ منشانی که کسی خیر حضورشان را نمی فهمد !

دلم می سوزد برای ادعاهای پست و تو خالی مدعیان بزرگی ، که ذره ای از فقر و درد جامعه ام نمی کاهد...

 

 

|+| نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 1:59  توسط محدثه  | 

 
business articles