تبليغاتX
ثبت موقت
ثبت موقت
باران...
با دقت دفترهای توی قفسه ی کتاب را کنکاش کرد تا دفتری که می خواست پیدا کرد ، روی جلد دفتر نوشته بود :"یادداشتهای تابستان ۸۷"

پشت میز نشست و دفتر را جلویش باز کرد . چند باری نوشت و خط زد . وقتی خط خوردگی های توی صفحه زیاد شد ، ورق را کند و مچاله کرد . با خودش فکر شاید توی حیاط ، زیر سایه ی درخت بید بتواند حرف هایی که در ذهنش سنگینی می کند بنویسد .

وقتی به حیاط رسید ، ابر سیاهی جلوی آفتاب داغ را گرفته بود . رفت و سر جای همیشگی اش نشست و شروع کرد به نوشتن : " کاش یه بارون درست و حسابی بیاد ! شاید این جوری بتونم حرف هام رو بنویسم . اما تو این موقع تابستون مگه می شه..."

اولین قطره ی باران چکید روی دفترش .

سرش را بلند کرد و نگاهی به آسمان انداخت . قطرات باران به سرعت از هم سبقت می گرفتند و یکی پس از دیگری روی زمین می چکیدند . دفتر را روی سرش گرفت به سمت اتاق دوید .

وقتی دفتر را روی میز گذاشت ، جای اولین قطره ی باران ، روی کلمه ی "بارون"  خودنمایی می کرد .

 

 

|+| نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 3:55  توسط محدثه  | 

روزنوشت 10
امروز بعد از یک کنکاش فکری طولانی که با یک سردرد شدید همراه بود و کلی تبعات نافرم داشت ، مثل بچه ی بی سوادی  که اتفاقی یک کلمه ی آشنا ببیند و بشناسد ، ذوق زده شدم و شروع کردم به نوشتن ریز و درشت آنچه اتفاق افتاده بود و من در با خبری ، بی خبر بودم !

بد هم نشد ! تازه فهمیدم دندان پوسیده ای که عفونت کرده و جز ریشه اش چیزی از آن باقی نمانده ، با آنتی بیوتیک و مسکن خوب نمی شود ! باید دنبال راههای اساسی تر بود !

درست است که تمرین های ری کی و خواندن کتاب های اوشو و فکر کردن و تمرین خوب بودن و غر نزدن و ... می تواند کمک کند که درگیری ها کمتر شود ، اما وقتی هم من ناراحتی هایی دارم که آزارم می دهد و هم "او" از چیزهایی ناراضی است ، این نقش بازی کردن ها و به زور خندیدن ها و ادای لیلی در آوردن ها که علاج مشکل نیست !

فکر کردن خوبی بود ، خوبتر می شد اگر به حرفهای "او" گوش نمی کردم و از ناخوداگاهم سوالهای بی خود نمی پرسیدم و ورق ، حال اساسی از من نمی گرفت !

پ.ن برای او :


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 20:20  توسط محدثه 

پیله
فکر می کردم به اولین پست ثبت شده ام در وبلاگ !

پانزده سالم بود ، پرشین بلاگ تازه کار بود و خیلی با سیستم کنونی فرق داشت . یادم می آید نوشته ، قسمتی بود از یک مناجات برزیلی . تجربه ی جالبی بود ، نوشتن و خوانده شدن ! اما آن روزها مثل امروز نوشتن برایم دغدغه نبود ، برایم مهم ، حضور در محیطی تجربه نشده بود .

تبش زود خنک کرد و آن وبلاگ را رها کردم . هفته ی اول دانشگاه بود که فیلم یاد هندوستان کرد و وبلاگ "آدم راستکی" ، تشویقم کرد بیایم و وبلاگ جدیدی در بلاگفا ثبت کنم .

نزدیک به سه سال از آن روز می گذرد و بارها خانه بر دوش گرفتم و از این محیط به آن محیط شدم تا باز هم برگشتم سر خانه ی اولم و بلاگفای "شازده کوچولو" نامم را به "ثبت موقت" تغییر نام دادم و ماندم . نمی دانم تا کی خواهم ماند ، اما وابستگی و تعلق فکری ام را به اینجا از دست داده ام .

این روزها مشغله هایم هم آنقدر زیاد شده که ترجیح می دهم ، از افکار به هم ریخته ام بنویسم ، همانطور که در دفترم می نوشتم !

اینجا دیگر مثل سابق نیست ، دیگر نمی نویسم تا خوانده شوم ، بلکه می نویسم تا در خاطرم بماند این روزها ! این روزهای پر حادثه و مهم که یکی از مهم ترین تجربیات زندگی ام رقم می خورد.

از همان روزهایی که یادداشت های روزنوشت ، شروع شد دائم در این فکر بودم که جایی برای نوشتن ، آنگونه که دوست دارم -نه آنگونه که مجبورم ثبت کنم- پیدا کنم .

تجربه ی قبلی ام در وبلاگ گروهی تجربه ی خوبی بود (هر چند که به سرانجام نرسید) .مدتی بود در فکر نوشتن در یک وبلاگ گروهی بودم تا اینکه...

پیله  بالاخره آمد ! نمی دانم تا کی می ماند ، اما می دانم نوشتن در یک وبلاگ گروهی راه و روشی دارد که جای لغزش روزنویسی ندارد ! پس کمتر رکود می گیرد و کمتر  چرک نویس می شود !

و شروع کردیم ...

خواندنش خالی از لطف نخواهد بود .

 

 

|+| نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 22:4  توسط محدثه  | 

تصمیم ...
موقع گرفتن تصمیمات بزرگ ،همیشه ی ترس های کوچک اند که از فرصت استفاده می کنند و بزرگ می شوند و آنقدر خودنمایی می کنند تا تصمیم ، قربانی ترس های کوچک می شود !!

پ.ن برای او :

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 22:57  توسط محدثه  | 

بالاخره آمد!
بالاخره آمد...

هرچه کردم نیاید نشد که نشد ! منتظر دعوت من نماند . با همه ی بی حوصلگی ام آمد و سرزده مهمان شد !

خودش از خواب بیدارم کرد و یر سر سفره ام نشاند و خواب از سرم پراند و بعد...

نوای دعای سحر همه ی خستگی و بی حوصلگی ام را برد ! و صدای اذان موذن زاده ، به یادم آورد که چقدر نیازمند آمدنش بودم ...

پ.ن برای او :

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 5:46  توسط محدثه  | 

روزنوشت 9
انگار همه چشم دوخته اند اینجا و به این پرنده در قفس می نگرند که بالهای زخمی اش را به دیوارهای قفس می کوبد !

 

دلم سفر می خواهد ! سفری دور ، آنقدر دور که شعاع های انوار پر درد خورشید رو به غروب اینجا ، نتواند خواب آرامم را برباید !

دلم خواب می خواهد ! یک خواب آرام و بی رویا که شکنجه ی کابوس این روزها ، پایش بدانجا باز نشود !

دلم مرگ می خواهد !

دلم تاریکی گور می طلبد !

دلم تنهایی می جوید !

دل من در تنهایی ، طلب تنهایی می کند !

دل من از دیدن زوال بی زار است و من اینجا به تماشا نشسته ام .

تماشای به هدف نخوردن آخرین تیر رها شده در تاریکی...

پ.ن : او که قصد سفر کرد ، با دیده ی پر اشک دست به دامان نرفتنش نشو ! رفتنی است !

تا روز سفرم هیچ نمانده ! بگذار آسوده سفر کنم که این سفر تنها رویای من است ...

 

|+| نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 0:3  توسط محدثه 

مسخره نیست؟
مسخره نیست که در قرن بیست و یک هنوز کسانی هستند که معتقدند می توانند برای دیگران تصمیم بگیرند؟

البته از ما شرقی ها هیچ بعید نیست که در هزاره ی چهارم هم همواره فرزندانمان را کالایی بدانیم که صاحبش هستیم و از ساده ترین (شیوه ی لباس پوشیدن تا انتخاب همسر و ...) تصمیمات شان تا پیچیده ترین شان ، خودمان را ذی حق تصمیم گیری به جای آنها بدانیم !

جوان یعنی جوانی کردن و تجربه کردن و خطا کردن و زمین خوردن و بلند شدن و دویدن و افتان و خیزان شدن و ...

جوان که گوش استماع ندارد ! آب در هاون نکوبید لطفن !!!

|+| نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 22:3  توسط محدثه  | 

 
business articles