پشت میز نشست و دفتر را جلویش باز کرد . چند باری نوشت و خط زد . وقتی خط خوردگی های توی صفحه زیاد شد ، ورق را کند و مچاله کرد . با خودش فکر شاید توی حیاط ، زیر سایه ی درخت بید بتواند حرف هایی که در ذهنش سنگینی می کند بنویسد .
وقتی به حیاط رسید ، ابر سیاهی جلوی آفتاب داغ را گرفته بود . رفت و سر جای همیشگی اش نشست و شروع کرد به نوشتن : " کاش یه بارون درست و حسابی بیاد ! شاید این جوری بتونم حرف هام رو بنویسم . اما تو این موقع تابستون مگه می شه..."
اولین قطره ی باران چکید روی دفترش .
سرش را بلند کرد و نگاهی به آسمان انداخت . قطرات باران به سرعت از هم سبقت می گرفتند و یکی پس از دیگری روی زمین می چکیدند . دفتر را روی سرش گرفت به سمت اتاق دوید .
وقتی دفتر را روی میز گذاشت ، جای اولین قطره ی باران ، روی کلمه ی "بارون" خودنمایی می کرد .
بد هم نشد ! تازه فهمیدم دندان پوسیده ای که عفونت کرده و جز ریشه اش چیزی از آن باقی نمانده ، با آنتی بیوتیک و مسکن خوب نمی شود ! باید دنبال راههای اساسی تر بود !
درست است که تمرین های ری کی و خواندن کتاب های اوشو و فکر کردن و تمرین خوب بودن و غر نزدن و ... می تواند کمک کند که درگیری ها کمتر شود ، اما وقتی هم من ناراحتی هایی دارم که آزارم می دهد و هم "او" از چیزهایی ناراضی است ، این نقش بازی کردن ها و به زور خندیدن ها و ادای لیلی در آوردن ها که علاج مشکل نیست !
فکر کردن خوبی بود ، خوبتر می شد اگر به حرفهای "او" گوش نمی کردم و از ناخوداگاهم سوالهای بی خود نمی پرسیدم و ورق ، حال اساسی از من نمی گرفت !
پ.ن برای او :
پانزده سالم بود ، پرشین بلاگ تازه کار بود و خیلی با سیستم کنونی فرق داشت . یادم می آید نوشته ، قسمتی بود از یک مناجات برزیلی . تجربه ی جالبی بود ، نوشتن و خوانده شدن ! اما آن روزها مثل امروز نوشتن برایم دغدغه نبود ، برایم مهم ، حضور در محیطی تجربه نشده بود .
تبش زود خنک کرد و آن وبلاگ را رها کردم . هفته ی اول دانشگاه بود که فیلم یاد هندوستان کرد و وبلاگ "آدم راستکی" ، تشویقم کرد بیایم و وبلاگ جدیدی در بلاگفا ثبت کنم .
نزدیک به سه سال از آن روز می گذرد و بارها خانه بر دوش گرفتم و از این محیط به آن محیط شدم تا باز هم برگشتم سر خانه ی اولم و بلاگفای "شازده کوچولو" نامم را به "ثبت موقت" تغییر نام دادم و ماندم . نمی دانم تا کی خواهم ماند ، اما وابستگی و تعلق فکری ام را به اینجا از دست داده ام .
این روزها مشغله هایم هم آنقدر زیاد شده که ترجیح می دهم ، از افکار به هم ریخته ام بنویسم ، همانطور که در دفترم می نوشتم !
اینجا دیگر مثل سابق نیست ، دیگر نمی نویسم تا خوانده شوم ، بلکه می نویسم تا در خاطرم بماند این روزها ! این روزهای پر حادثه و مهم که یکی از مهم ترین تجربیات زندگی ام رقم می خورد.
از همان روزهایی که یادداشت های روزنوشت ، شروع شد دائم در این فکر بودم که جایی برای نوشتن ، آنگونه که دوست دارم -نه آنگونه که مجبورم ثبت کنم- پیدا کنم .
تجربه ی قبلی ام در وبلاگ گروهی تجربه ی خوبی بود (هر چند که به سرانجام نرسید) .مدتی بود در فکر نوشتن در یک وبلاگ گروهی بودم تا اینکه...
پیله بالاخره آمد ! نمی دانم تا کی می ماند ، اما می دانم نوشتن در یک وبلاگ گروهی راه و روشی دارد که جای لغزش روزنویسی ندارد ! پس کمتر رکود می گیرد و کمتر چرک نویس می شود !
و شروع کردیم ...
خواندنش خالی از لطف نخواهد بود .
پ.ن برای او :
هرچه کردم نیاید نشد که نشد ! منتظر دعوت من نماند . با همه ی بی حوصلگی ام آمد و سرزده مهمان شد !
خودش از خواب بیدارم کرد و یر سر سفره ام نشاند و خواب از سرم پراند و بعد...
نوای دعای سحر همه ی خستگی و بی حوصلگی ام را برد ! و صدای اذان موذن زاده ، به یادم آورد که چقدر نیازمند آمدنش بودم ...
پ.ن برای او :
دلم سفر می خواهد ! سفری دور ، آنقدر دور که شعاع های انوار پر درد خورشید رو به غروب اینجا ، نتواند خواب آرامم را برباید !
دلم خواب می خواهد ! یک خواب آرام و بی رویا که شکنجه ی کابوس این روزها ، پایش بدانجا باز نشود !
دلم مرگ می خواهد !
دلم تاریکی گور می طلبد !
دلم تنهایی می جوید !
دل من در تنهایی ، طلب تنهایی می کند !
دل من از دیدن زوال بی زار است و من اینجا به تماشا نشسته ام .
تماشای به هدف نخوردن آخرین تیر رها شده در تاریکی...
پ.ن : او که قصد سفر کرد ، با دیده ی پر اشک دست به دامان نرفتنش نشو ! رفتنی است !
تا روز سفرم هیچ نمانده ! بگذار آسوده سفر کنم که این سفر تنها رویای من است ...
البته از ما شرقی ها هیچ بعید نیست که در هزاره ی چهارم هم همواره فرزندانمان را کالایی بدانیم که صاحبش هستیم و از ساده ترین (شیوه ی لباس پوشیدن تا انتخاب همسر و ...) تصمیمات شان تا پیچیده ترین شان ، خودمان را ذی حق تصمیم گیری به جای آنها بدانیم !
جوان یعنی جوانی کردن و تجربه کردن و خطا کردن و زمین خوردن و بلند شدن و دویدن و افتان و خیزان شدن و ...
جوان که گوش استماع ندارد ! آب در هاون نکوبید لطفن !!!