تبليغاتX
ثبت موقت
ثبت موقت
ظلم خدا...
قصاص به گناه نکرده؟

عذاب برای ناکرده؟

...

هر دختری که متولد می شود،

روح بزرگ دربند دیگری،

پای می گذارد در این هستی پست!

|+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 0:1  توسط محدثه  | 

کوله پشتی ...
دلم برای آن کوله پشتی قدیمی که هر وقت دلم می گرفت ، با اندک توشه اش ، همراه سفرم می شد ، تنگ شده!

امروز وقتی جملات "غریبه" ، پتک شد و یادآوری کرد که حقیرتر و کوچکتر از آنم که تصمیم گیرنده ی بودن و رفتنم باشم ، یاد آن کوله پشتی افتادم  !

دلم گرفت ! نگاهی به چمدان سنگینم کردم و دلم خواست سبکش کنم !

دلم خواست آنقدر سبکش کنم که که آخرین سربالایی های پیش رویم ، توان دویدن داشته باشم !

دلم خواست تا رسیدن به آن قله - که همیشه رسیدنش را برای دیگران می دیدم- بدون دغدغه و دلبستگی ، سریع تر بدوم !

دلم خواست از "ساعت خدا" ، جلو بزنم و زودتر از مقدرش به مقصد برسم ...

تعلقاتت زیاد شده محدثه!

سنگین شده ای دختر !

دارد دیر می شود ! عجله کن!

پ . ن :

حتمن باز هم می گویی "عجولی" !

این بار عجله از من نیست...

 

 

|+| نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 21:32  توسط محدثه  | 

منوئل!
از وقتی بچه بودم ، دوست داشتم شیوه ی کار همه ی دستگاهها و وسایل بازیها و ... را خودم کشف کنم ! این بود که هیچ وقت ، هیچ کتاب آموزشی برای نرم افزارهای کامپیوتری و هیچ منوئلی برای دستگاههایی که وارد خانه می شد را نخواندم و آنقدر کلنجار می رفتم تا خودم کشف کنم ، چی ، چه طور کار می کند .

این قضیه آنقدر کلیت داشت که همیشه از مشورت کردن (همین طور سوال پرسیدن) طفره می رفتم و کلن کسانی که پیش مشاور می رفتند و در مشکلات و بحران ها از روانشناس کمک می گرفتند ، به نظرم آدم های مستقلی نبودند . این طور به نظرم می آمد که خودم به تنهایی با همان کلنجار رفتن و فکر کردن می توان مشکلاتم را حل کنم . پس نیازی به مشورت و سوال نیست !

دیشب برای اولین بار به اصرار یکی از دوستان ، منوئل یک سیستم به ظاهر پیچیده ، اما در اصل ساده را مورد مطالعه قرار دادم !!!!

منوئل ، کتاب "رازهایی درباره ی مردان " نوشته ی "باربارا دی آنجلیس" بود . از همان کتاب ها که اوایل نوجوانی با کنجکاوی و شیطنت سراغشان می رفتیم و از خواندن شیوه های ابراز عشق (!) توضیح داده شده در آنها هیجان زده می شدیم !

خواندنش خالی از لطف نبود . اما نکته ای که بارها دیده بودم و متوجه آن شده بودم ، اما عمیقن به آن فکر نکرده بودم ، سادگی بیش از حد مغز مردانه بود که در قیاس با مغز پیچیده و پر از حساب و کتاب خانم ها ، خطرناک به نظر می رسد .

سوالی که از دیشب ذهنم را به خود مشغول کرده ، این است که با این همه تفاوت و عدم درک متقابل (که برای ایجادش باید این همه کتاب خواند و فسفر سوزاند و ...) چه دلیلی برای با هم بودن این دو موجود بی ارتباط با هم است ؟

و نکته ی بعدی اینکه خانم "باربارا دی آنجلیس" که در سراسر این کتاب بارها و بارها از روابط ناموفق اش با نامزدها (دوست پسرها) و همسران سابقش نوشته ، چرا باید چنین کتابی بنویسد ؟ و به قول قدیمی ها "کل اگر طبیب بودی ، پس این کله ی کچل خودت برای چیه؟"

پ.ن :پیله هم به روز شد !

 

 

|+| نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 18:30  توسط محدثه  | 

 
business articles