تبليغاتX
ثبت موقت
ثبت موقت
روزنوشت 11
وقتی روی یک پست موضوع "روزنوشت" می گذارم ، خیالم راحت می شود.چون نه نقدی است نه نظری و نه توبیخی !

خودم هم گفته ام ! روزنوشت است دیگر ! حال می خواهی بگو "ثبت موقت" هم یک وبلاگ زرد است !اصلن بگو "چیپ نویس" شده ! زیاد هم فرقی در اصل مطلب نمی کند.

این روزها وقت حرف زدن ندارم ! نه که فقط وقتش نباشد ، گوشش نیست و توانش هم...

این روزنوشت همه اش برای "اوست".پس لازم هم نیست پی نوشت بزنم و توضیح و تفسیر کنم که ای مخاطب عزیز ، این پست برای "او"یی است متفاوت با همه ی "او"های دنیا...

گفته بودم شازده کوچولویی ، گفته بودم از آن سوی سیاره ها ، از سیاره ی کوچک ات به امید یک دوست آمده ای !

اما درست از همان شب ، همان شب تکرار ، همان شب تولد من ، همه چیز تغییر کرد !

سر پیکان انتقادم چرخید و چرخید و محکم کوبید روی دلم ! گیج شدم و آشفته . می دانم یادت می آید ، آن شب که روزش از صبح با هم بودیم و شبش ....

خوب شد آن شب پیشم نماندی و ندیدی که سیل اشکم امانم نمی داد و از آن همه نادانسته که ناگاه آمد و همه ی دانسته هایم را هم بی رونق کرد ، فقط و فقط این جمله را می توانستم درک کنم "بازم اشتباه کردی!"

راستی ، بعد از آن شب که هدیه ام را دادی ،یک شب دیگر هم (که می شود دیشب ) بیدار شدم . اختیاری نبود ! بیدارم کردند...

بالاخره به نتیجه رسیدم تا حرفم را واضح بگویم تا درک کنی ...

دل من خیلی کوچیکتر از اونی بود که دوست داشتن بزرگت رو توش جا بده ، برای همین این چند روز هر چی سعی کردم حسم رو بگم فقط و فقط اشک بود و کلامی نبود ! چه طور می شه یه دل کوچیک ، از چیزی فراتر از حد درکش بگه؟ خوب شد که اشک بود....

|+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 8:45  توسط محدثه 

مشوش نوشت ...
فکر کردن هایم پویا شده ، تصمیم گیری هایم محکم شده ! مدیر شده ام بر خودم ، یاد گرفته ام که زن باشم و نسازم و به هدفم برسم ! هیچ زن موفقی در طول تاریخ ، مرد سرکشی نداشته !

امروز از آن روزهاست که به قول "او" شده ام "قلم" ! حرف نمی زنم ، غذا نمی خورم ، نمی خندم ، گریه نمی کنم ! فقط و فقط می نویسم !

همه بین ۸ تا ۱۱ سال سن دارند ، وقتی سر کلاسشان می روم یاد روزهای کلاس زبان رفتن خودم می افتم ، سرشار از انرژی بعد از مدرسه ، کوله پشتی ام را می انداختم پشتم و تا موسسه زبانم می دویدم ! چه لذتی می بردم از انگلیسی حرف زدن با دایی جان (خدا بیامرزدش) و تشویق ها و تحویل گیری های مامان و بابا !قند در دلم آب می شد وقتی جایی یک خارجی می دیدم و دست و پا شکسته جوابش را می دادم ، این روزها این کلاس ، تنها دلخوشی من است ، عجیب آرامم می کنند. فکر نمی کردم روزی برسد که تا این حد از بودن با بچه ها لذت ببرم ...

می گویند قانون این است ! می گویند وقتی به سراشیبی سقوط رسیدی ، ادامه نده ! نگذار همه ی بالارفتن هایت قربانی وابستگی شود ، می گویند :"دل بکن تا با خاطره ی بد جدا نشوی !"  نظر تو چیست ؟

سرگیجه ام شروع می شود ، یاد حرف دکتر می افتم ، باید سریع جایی پیدا کنم و بنشینم ، دستم به صندلی نرسیده ، پایم سست می شود ، دست چپم را به تخته میگیرم و به سختی همانجا ، روی زمین می نشینم ، دست چپم به تخته می کشد و می خراشد ، گرمی خون را احساس می کنم ، هنوز سرم گیج می رود و چیزی نمی بینم ...

باید قوی باشم ! دوست ندارم بازنده باشم ! دوست دارم ببرم ! دوست دارم محکم تصمیم بگیرم ، اینجا جای تصمیم گرفتن است ، اینجا جای پیروز شدن است ! یادت باشد محدثه ، بعدها به هر شکست به چشم فرصتی از دست رفته نگاه خواهی کرد ! تصمیم بگیر ! همین حالا ! اینجا جای تصمیم گیری است ...

چاقویش را روی پهلویم می گذارد دستش را به بازویم می گیرد و با حرکتی سریع من را به گوشه ای می کشاند ، راه فراری ندارم ، می گوید سریع کیف پولم را بدهم ، چک پول ها را جدا می کند و خردها را باقی می گذارد ، با خودم فکر می کنم کاش صبح آن انگشتر پیر کاردین را خریده بودم ، این ماه بیشتر از حقوقم خسارت داده ام ...

می خواهند شجاعتم را بگیرند ، می خواهند وابسته ام کنند ، می خواهند یک موجود ضعیف و وابسته باشم ! دائم عدم امنیت را به رخم می کشند ، نمی گذارند کوه بروم نمی گذارند آخر شب ها پیاده روی کنم ، اما من   هیچ ،  بر   خواسته هایم   مقدم   ندارم !

تمام حواسش را جمع می کند تا جمله اش را درست بسازد ، نگاهی به تخته می کندتا الگوی جمله را بازسازی کند و بعد نگاهی به روان نویس توی دست من می کند و می گوید :"شی ایز اه پن !!" می خندم و می گویم :"شی هز اه پن !" با خودم فکر می کنم ، طفلی بی راه هم نگفته ،به قول "او" شده ام "قلم" ! حرف نمی زنم ، غذا نمی خورم ، نمی خندم ، گریه نمی کنم ! فقط و فقط می نویسم ...

 

 

|+| نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 12:28  توسط محدثه  | 

 
business articles