آشفته شد و غمگین شد و فلسفه بافت که غلط است و اصرار کرد که بمانم و قسم خورد که می ماند و عهد بست که آرامش در راه است و ...
این روزها با دست هایش خاک روی جسم زنده ام می ریز در گورد...
این است حقیقت زنده به گوری...
حتمن بازهم می گویی :"سخت نگیر دختر ! سخت بگیری ، سخت می گیره!"
کاش این مریضی (شاید به موقع برای تو و بی موقع برای من) نیامده بود و به اسم هذیان همه ی نگفته هایت را توی دامنم نمی ریختی !این جور شاید فکر می کردم ، تو هم گوشه ی تقصیری در نبودن امشب من داری ! و شاید فکر می کردم واقعن بر این باوری که نبودنم از قسمت است ، نه قصور!
فقط می توانم بگویم حق داشتی ! واقعن حق داشتی ! آنقدر حق داشتی که تمام این ده روز ، هر چه فکر کردم نتوانستم حرفی برای بیان پشیمانی ام پیدا کنم !
کاش پیش از این برای درمان درد بی اعتمادی درمانی پیدا کرده بودم ...
و شاید بازهم حق با تو باشد !
یک شبه بی اعتمادی ات به اعتماد بدل نمی شود ! زمان می خواهد ...
نوشتن این حرف ها ، آن هم اینجا، جایی که می خوانندم و خوانده می شوم ، تنها فایده اش این است که وقتی می خوانی ، خاص تر از همه ، لبخند رضایتی می زنی و شاید کمی کدورت ات کمرنگ شود !
این هم گامی به سوی اعتماد ! جز این است؟