چند روزی بود که دوست داشتم چیزی از بزرگترین تابوی زندگی ام که شکسته شد ، بنویسم . تا یادم بماند که آذر ۸۷ پر وحشت ترین و در ابتدا و پر تردید ترین خواسته ی زندگی ام را در یک چشم برهم زدن عملی کردم .
مهم نیست چه بود و چرا تابو بود و چرا شکست و...
مهم "اتفاق" هایی است که چند وقتی است پشت سر هم می آیند و عجیب ترین و خیالی ترین توهمات و تفکرات زندگی ام را به حقیقت می رسانند. همان اتفاق هایی که عمری "ایده آل" دیدمشان و امروز با تمام وجود به "رئال" بودنشان ایمان آوردم...
روزهای اول (درست بعد از تولدم) از هر کدام از این اتفاق ها تعجب می کردم و بهت زده می شدم و تنها چیزی که آرامم می کرد ، سا عت ها نوشتن روی ورق ومچاله کردن نوشته ها و دوباره نوشتنشان بود ، به امید اینکه بتوانم حرفم را ، آنچه که گفته نمی شد ، بنویسم !
اما نشد ...
نوشته نشد ! گفته نشد ! آرام نشد !
و فقط این روزها شده ام ناظر ! ناظر حقایقی که می دانم برای دانستن اش باید راه درازی می آمدم ! و نمی دانم راه را چه طور آمدم ، اما می دانم سخت بود و پر دردسر و پر اشتباه و پر قسمت و ...
راستی ، اولین روز از آخرین ماه سال ۲۰۰۸ یادم باشد...
۱۵/۹/۱۳۸۷
۱۴:۳۰
از همه چیز گفتی ، راحت و ساده و من هم مثل هر بار که با کسی آشنا می شودم ، کم حرف بودم تا بشنوم.
چهره ی آن شب ات چقدر واضح است ...
چه شباهت ها و چه فاصله ها...
از متافیزیک گفتی ، از فیزیک گفتم ، از عرفان گفتی ، فلسفه بافتم ، از احساس گفتی ، عقلم پاسخ گفت ، از ماورا گفتی و من فقط شنیدم و شنیدم و شنیدم...
چه راه درازی آمدیم !
به قدر سه سال ! و چه سالهایی...
حال از احساس می گویم ، عقل ات پاسخم می دهد ، خدایم فلسفه نمی شناسد ، اما تو به دنبال دلیلی ومن می گویم و می گویم و می گویم...
از فردا و فرداها نمی دانم !
این روزها همه چیز بین دستان من و توست ، این روزهاست که باید صبوری پیشه کنیم و به سختی راه ، لذت مقصد را از دست ندهیم
این روزهاست که باید بارها و بارها زمزمه کنیم :"زیبایی یعنی "او" "
فقط خواستم تبریک بگویم !
تولدت را در زندگی ام و تولدم را...
مبارک باشد ، و اگر سال دیگری از عمر باقی باشد ، سوال های امروزم پاسخ خواهد گرفت و باز هم سوال هایی متولد می شود...
و دوست دارم ۳۶۶ روز دیگر ، دست در دست تو ، اینجا نوشته ی امروز را بخوانیم و به دغدغه ی امروزمان که به خیر ختم شد ، لبخند بزنیم...