تبليغاتX
ثبت موقت
ثبت موقت
روز چهاردهم
می دانم همان کسی که این "درد" را فرستاده، "درمانش" را هم می فرستد...

می دانم این شب ها ، اگرچه سخت می گذرد و پر تشویش ،بسترساز روزهای مهمی است ، روزهایی که مدت هاست انتظارش را کشیده ام...

می دانم ، اگر "مهمترین"هایم را به مخاطره می بینم ، این نگرانی لازمه ی قدردانی است...

می دانم ، اگر مقصد دور است ، من آماده ی دویدنم...

می دانم و می دانم و می دانم...

می دانم که می دانی ، این روزها سخت آزمایش می شوم ، می دانم که می دانی...

و می خواهم بدانی این پریشانی از سر درماندگی نیست...

این آشفتگی فقط و فقط از سر دلتنگی است....

دلتنگی بی تابم کرده !

همین و بس...

 

|+| نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 23:5  توسط محدثه  | 

روز دوازدهم
نازپرورد تنعم نبرد راه به دوست

عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد

|+| نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 13:3  توسط محدثه  | 

روز نهم
هر زنگ تلفن ،یک سوت ممتد می خواهد تا مکالمات را نشنوم !

"سخت" است دیدن و "درک کردن" و لبخند زدن ، در حالی که با تمام وجود نیاز دارم فریاد بزنم و اشک بریزم و ...

راستی ، یعنی علم آنقدری پیشرفت کرده که این کابوس لعنتی رهایم کند؟

چقدر دلم جهل می خواهد .....

 

|+| نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 21:56  توسط محدثه  | 

روز هشتم
فقط مونده آسمون باز شه و یک سنگ بزرگ بیفته روی سر من !

|+| نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 9:43  توسط محدثه  | 

روز ششم
اواخر راهنمایی و اوایل دبیرستان ، همیشه معلم هایم شاکی بودند از انجام ندادن تکالیفم و چرت های گاه و بی گاه م در کلاس .

اکثر شب هایم تا صبح به خواندن رمان می گذشت .داستان های ایرانی قبل از انقلابی (که به سختی پیدایشان می کردم و یکبار تاوان سختی برای خواندنشان دادم)رمان های خارجی، از صد سال تنهایی و امثالهم گرفته تا رمان های عشقی و فراعشقی(!) دانیل استیل.

گاهی کتاب ها دست به دست می چرخید و می رسید به من و گاهی کتاب های من از دست چندین واسطه به دست دوستان ندیده ام می رسید.

 قسمتی از تفریح کتاب خوانی ام بر می گشت به کلاه گذاشتن سر مامان و بابا و کتاب خواندن زیر پتو با یک مهتابی شارژی !

اولین کتابی که از دانیل استیل خواندم ، سرگشته ی عشق بود(ترجمه های جدیدش نام های دیگری دارد).

یادم می آید داستان کتاب آنقدر دور از ذهن و غیرقابل باور برایم بود که کتاب بعدی دانیل استیل (پدر) را به چشم یک داستان غیر واقعی از یک نویسنده متوهم شروع کردم .

آن روزها از نظرم عشق ، حسی بود که بین مامان و بابا می دیدم و دوست داشتن ، حسی بود که به زهرا و مریم و کتابهایم داشتم!

مفهوم عشق، از دید دانیل استیل از نظرم یک گونه کوته نظری و کج فهمی بود که یک زن بی منطق و کم فهم و خیال پرداز می توانست داشته باشد.

داستان هایش آنقدر غیر واقعی به نظرم می آمد که همیشه دانیل استیل را کنار فهیمه رحیمی می گذاشتم و با خودم می گفتم او هم کارخانه ی رمان نویسی دارد و روز به روز تولیدش را افزایش می دهد.

کلیت آن داستان ها یادم هست ، اما جزئیاتشان به ندرت!

این روزها می فهمم که "سرگشته عشق" و امثالهم حقایق پنهان شده زندگی خیلی از آدم هایی است که هر روز از کنارشان می گذرم !

امروز یاد "سرگشته ی عشق" و ماجراهای بعدش افتادم...

خوب یادم می آید صاحب آن کتاب که بود و با کدام واسطه دستم رسیده بود . صاحب آن کتاب ، ظهر یک روز گرم تابستانی ، در حالی که خون سر تاپایش را فرا گرفته بود ، کنار جنینی که از شکمش بیرون افتاده بود ، از دنیا رفت . در حالی که دو ساعت قبل از فوتش با شوهرش تماس گرفته بود و خواسته بود زودتر به خانه بیاید .

وقتی شوهرش رسیده بود ، چند ساعتی از مرگ او گذشته بود ...

آن روزها از خودم می پرسیدم ، این مرد چطور می تواند خودش را برای این سهل انگاری ببخشد؟

۷ ماه بعد ،شب عروسی مفصل و پر شور آن مرد ، جواب سوالم را گرفتم !

یادم می آید از همان روزها یک ترس ناشناخته همه وجودم را گرفت.

از همان روزها بود که خواستم متفاوت با همه زندگی کنم !  یادم می آید یک عشق ایده آل و آرمانی در ذهنم ساخته بودم و به دنبال مردی متناسب با این خیال پردازی بودم .با خودم فکر می کردم اگر چنین مردی وجود داشته باشد ، حتی اگر همه ی دنیا مصداق این داستان ها باشند ، من نیستم!

راستی ، حقایق چقدر می تواند به ایده آل ها نزدیک باشد ؟!

اما حقیقتی که ترسم را زنده کرد این بود که ،  چقدر حقایق و ایده آل ها نسبی اند...

|+| نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 0:29  توسط محدثه  | 

روز سوم
تو نباشی و یادت باشد و من باشم و خلوتی باشد و عذاب وجدان از دود باشد و بنشینم در گوشه ای که عمری با هم آنجا خلوت کرده ایم و باز هم تو نباشی و ...

من حرف بزنم و تو نشنوی و تکرار کنم و تکرار کنم و تکرار کنم و دست های تو نباشد که دورم حلقه شود و نفسم از راه آمده بند بیاید و صدایت بزنم و تو نشنوی و سرم گیج برود و آرام تکیه اش بدهم به سنگ و شانه ی تو نباشد و...

فلسفه ببافم که نبودنت غلط است و پشیمان شوم از این که پذیرفتم دور باشیم و بغضم بگیرد از خداحافظی ام و تمام استرس این روزها آوار شود روی سرم و باز هم تو نباشی و نشنوی غرغرهای گاه گاه م را و نبینی نگرانی ام را و نشنوی صدای دغدغه ام را و...

تو نباشی و نشنوی و من صدایت را بشنوم و در خاطرم، یادت شیرین شود و لبخندی بزنم از رضایت و بازهم صدایت را بشنوم و بخندم و بخندم و بخندم...

چقدر کند می گذرد این ساعت لعنتی!

|+| نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 20:46  توسط محدثه  | 

روز دوم
برایم سخت است روز شماری اتفاقی را کنم که خودم هم دقیق نمی دانم کی از راه می رسد (امید دارم ، دعا می کنم و آرزو می کنم زود باشد...)

گفته بودی "ثبت موقت" خانه ی نوشته هایی می شود که بعدها خواندنشان شیرینی این روزها را یادمان می آورد ! و روزشمار ثبت موقت شده را برای تو شروع کردم... 

می دانم می آیی اینجا و می خوانی و این خودش یعنی ، یکی به نفع تو ! تو حرفهای من را می شنوی و من تمام این روزها باید خیال بافی کنم :"الان از خواب بیدار شده و دارد آماده می شود برای کار ، امروز آمل است ، امشب می آید تهران ،فردا یادداشت این هفته را می نویسد و برنامه هایش را معین می کند..."

"دل" است دیگر !

تنگ می شود ، بهانه می گیرد ، شور می زند ، غصه دار می شود و ...

گاهی هم (مثل صبح امروز) سرشار می شود از امید ، ذوق زده می شود ، به هیجان می آید و ....

اما خوب می دانم کم تحمل شده ! این چند وقت فرصت خوبی است برای این دل که درس تحمل بگیرد . و چه درس سختی !

امشب عجیب بی تاب شده بود

بی تابی شیرین نبود

اما زیبا بود !

به یک امید...

اگر آمدی و خواندی ، برای دلت بگویم :"اینجا همه چیز خوب است ! اینجا گاهی دلتنگی، لبخندی می آورد و قطره ی اشکی می شود و می چکد روی کاغذ نوشته ای. و کاغذ مچاله می شود و قلم از سر می گیرد نوشتن را برای تو ! این روزها تصویر لبخند تو ، لحظه ای تنهایم نمی گذارد ، راست گفته بودی ، تنهایم نگذاشتی "

نوشتن ، دل تنگم را آرام کرد.

راستی ، دلتنگی تو چطور آرام می گیرد؟

 

 

|+| نوشته شده در  سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 22:19  توسط محدثه  | 

 
business articles