می دانم این شب ها ، اگرچه سخت می گذرد و پر تشویش ،بسترساز روزهای مهمی است ، روزهایی که مدت هاست انتظارش را کشیده ام...
می دانم ، اگر "مهمترین"هایم را به مخاطره می بینم ، این نگرانی لازمه ی قدردانی است...
می دانم ، اگر مقصد دور است ، من آماده ی دویدنم...
می دانم و می دانم و می دانم...
می دانم که می دانی ، این روزها سخت آزمایش می شوم ، می دانم که می دانی...
و می خواهم بدانی این پریشانی از سر درماندگی نیست...
این آشفتگی فقط و فقط از سر دلتنگی است....
دلتنگی بی تابم کرده !
همین و بس...
عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد
"سخت" است دیدن و "درک کردن" و لبخند زدن ، در حالی که با تمام وجود نیاز دارم فریاد بزنم و اشک بریزم و ...
راستی ، یعنی علم آنقدری پیشرفت کرده که این کابوس لعنتی رهایم کند؟
چقدر دلم جهل می خواهد .....
اکثر شب هایم تا صبح به خواندن رمان می گذشت .داستان های ایرانی قبل از انقلابی (که به سختی پیدایشان می کردم و یکبار تاوان سختی برای خواندنشان دادم)رمان های خارجی، از صد سال تنهایی و امثالهم گرفته تا رمان های عشقی و فراعشقی(!) دانیل استیل.
گاهی کتاب ها دست به دست می چرخید و می رسید به من و گاهی کتاب های من از دست چندین واسطه به دست دوستان ندیده ام می رسید.
قسمتی از تفریح کتاب خوانی ام بر می گشت به کلاه گذاشتن سر مامان و بابا و کتاب خواندن زیر پتو با یک مهتابی شارژی !
اولین کتابی که از دانیل استیل خواندم ، سرگشته ی عشق بود(ترجمه های جدیدش نام های دیگری دارد).
یادم می آید داستان کتاب آنقدر دور از ذهن و غیرقابل باور برایم بود که کتاب بعدی دانیل استیل (پدر) را به چشم یک داستان غیر واقعی از یک نویسنده متوهم شروع کردم .
آن روزها از نظرم عشق ، حسی بود که بین مامان و بابا می دیدم و دوست داشتن ، حسی بود که به زهرا و مریم و کتابهایم داشتم!
مفهوم عشق، از دید دانیل استیل از نظرم یک گونه کوته نظری و کج فهمی بود که یک زن بی منطق و کم فهم و خیال پرداز می توانست داشته باشد.
داستان هایش آنقدر غیر واقعی به نظرم می آمد که همیشه دانیل استیل را کنار فهیمه رحیمی می گذاشتم و با خودم می گفتم او هم کارخانه ی رمان نویسی دارد و روز به روز تولیدش را افزایش می دهد.
کلیت آن داستان ها یادم هست ، اما جزئیاتشان به ندرت!
این روزها می فهمم که "سرگشته عشق" و امثالهم حقایق پنهان شده زندگی خیلی از آدم هایی است که هر روز از کنارشان می گذرم !
امروز یاد "سرگشته ی عشق" و ماجراهای بعدش افتادم...
خوب یادم می آید صاحب آن کتاب که بود و با کدام واسطه دستم رسیده بود . صاحب آن کتاب ، ظهر یک روز گرم تابستانی ، در حالی که خون سر تاپایش را فرا گرفته بود ، کنار جنینی که از شکمش بیرون افتاده بود ، از دنیا رفت . در حالی که دو ساعت قبل از فوتش با شوهرش تماس گرفته بود و خواسته بود زودتر به خانه بیاید .
وقتی شوهرش رسیده بود ، چند ساعتی از مرگ او گذشته بود ...
آن روزها از خودم می پرسیدم ، این مرد چطور می تواند خودش را برای این سهل انگاری ببخشد؟
۷ ماه بعد ،شب عروسی مفصل و پر شور آن مرد ، جواب سوالم را گرفتم !
یادم می آید از همان روزها یک ترس ناشناخته همه وجودم را گرفت.
از همان روزها بود که خواستم متفاوت با همه زندگی کنم ! یادم می آید یک عشق ایده آل و آرمانی در ذهنم ساخته بودم و به دنبال مردی متناسب با این خیال پردازی بودم .با خودم فکر می کردم اگر چنین مردی وجود داشته باشد ، حتی اگر همه ی دنیا مصداق این داستان ها باشند ، من نیستم!
راستی ، حقایق چقدر می تواند به ایده آل ها نزدیک باشد ؟!
اما حقیقتی که ترسم را زنده کرد این بود که ، چقدر حقایق و ایده آل ها نسبی اند...
من حرف بزنم و تو نشنوی و تکرار کنم و تکرار کنم و تکرار کنم و دست های تو نباشد که دورم حلقه شود و نفسم از راه آمده بند بیاید و صدایت بزنم و تو نشنوی و سرم گیج برود و آرام تکیه اش بدهم به سنگ و شانه ی تو نباشد و...
فلسفه ببافم که نبودنت غلط است و پشیمان شوم از این که پذیرفتم دور باشیم و بغضم بگیرد از خداحافظی ام و تمام استرس این روزها آوار شود روی سرم و باز هم تو نباشی و نشنوی غرغرهای گاه گاه م را و نبینی نگرانی ام را و نشنوی صدای دغدغه ام را و...
تو نباشی و نشنوی و من صدایت را بشنوم و در خاطرم، یادت شیرین شود و لبخندی بزنم از رضایت و بازهم صدایت را بشنوم و بخندم و بخندم و بخندم...
چقدر کند می گذرد این ساعت لعنتی!
گفته بودی "ثبت موقت" خانه ی نوشته هایی می شود که بعدها خواندنشان شیرینی این روزها را یادمان می آورد ! و روزشمار ثبت موقت شده را برای تو شروع کردم...
می دانم می آیی اینجا و می خوانی و این خودش یعنی ، یکی به نفع تو ! تو حرفهای من را می شنوی و من تمام این روزها باید خیال بافی کنم :"الان از خواب بیدار شده و دارد آماده می شود برای کار ، امروز آمل است ، امشب می آید تهران ،فردا یادداشت این هفته را می نویسد و برنامه هایش را معین می کند..."
"دل" است دیگر !
تنگ می شود ، بهانه می گیرد ، شور می زند ، غصه دار می شود و ...
گاهی هم (مثل صبح امروز) سرشار می شود از امید ، ذوق زده می شود ، به هیجان می آید و ....
اما خوب می دانم کم تحمل شده ! این چند وقت فرصت خوبی است برای این دل که درس تحمل بگیرد . و چه درس سختی !
امشب عجیب بی تاب شده بود
بی تابی شیرین نبود
اما زیبا بود !
به یک امید...
اگر آمدی و خواندی ، برای دلت بگویم :"اینجا همه چیز خوب است ! اینجا گاهی دلتنگی، لبخندی می آورد و قطره ی اشکی می شود و می چکد روی کاغذ نوشته ای. و کاغذ مچاله می شود و قلم از سر می گیرد نوشتن را برای تو ! این روزها تصویر لبخند تو ، لحظه ای تنهایم نمی گذارد ، راست گفته بودی ، تنهایم نگذاشتی "
نوشتن ، دل تنگم را آرام کرد.
راستی ، دلتنگی تو چطور آرام می گیرد؟