تبليغاتX
ثبت موقت
ثبت موقت
ت...ر...س...
راست مي گفت!

عجيب روح بزرگم را اسير جسم كرده ام از ياد برده ام اين جسم است در خدمت روح ، نه روح اسير و دربند آن...

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 9:52  توسط محدثه 

...
لعنت به تو که این روزها گنگ و مبهوت مانده ای و هیچ روی این کاغذ لعنتی نمی آوری تا شاید این افکار سرکش را رام کنی!

عمری هر چه نتوانستم بگویم نوشتی و امروز از درک لحظه هایم عاجز شدی؟!

دردها مثل خوره به جانم افتاده و می سوزاند و آب می کند. نمی گویم درد دارم که من دیگر جدای از درد نیستم!

دیگر ناگفته ای نمانده ، ناگفتنی هایم را دیگران گفته اند و من غرق شده ام در منجلاب رازهای فاش شده ای که دانسته نشدنشان ، گاهی و فقط گاهی ، لبخندی گذرا می آورد.

پر شده ام از بغض هایی که باریدنش رسم "عادت" به خود گرفته و ذره ای آرامم نمی کند.

تلخ شده ام و واژه ها پر ترس نقش می بندد روی کاغذ!

تلخ شده ام و فکرها عجیب روی دور افتاده...

کاش این امواج متلاطم در ذهنم کمی رام می شد...

کاش کلامی ، حسی، حرفی، ذره ای آرامش بیاورد، ای کاش...

|+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 18:56  توسط محدثه  | 

برای خودم ! فقط برای خودم!
چشم هات رو که بستی، زیاد سخت نیست که جلوی آوار حرف ها رو هم بگیری و با یه لبخند از کنار شنیده ها بگذری!

امروز ،

 این جا ،

 درست همین جا ،

 برای تو ،

 فقط برای تو ،

 بهترین راه ،

 فقط "راه" ،

 همینه !

فقط همین!

راستی ،

تا همیشه امروز رو یادت باشه ،

 لبخند امروز رو تا همیشه یادت باشه !

 

 

|+| نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:50  توسط محدثه 

 
business articles