از جایی که تو نبودی،
نامت نبود ،
عشق ات نبود،
جایی که "ترس" گمنام ترین واژه بود و اعتماد ، حقیقت "بودن" .
واژه ها محدود بود !
خدا ، نزدیک ترین بود و دوری از او ، در گذر وهم هم نمی گنجید!
از سفر که آمدم ، تو به استقبالم آمدی
با همان شاخه گل رنگی ات ، و یک دنیا احساس!
می گفتی ، به عقل برتر است !
احساس را می گفتی
و من شاد بودم!
به دیدن احساس تو...
تو می گفتی و من خوب می شنیدم!
یاد گرفتم ، واژگانت را لمس کنم و در میان شلوغی ها ، تنها صدای آرام تو را بشنوم...
تنها بهانه ام شدی.
بهانه ی ماندن...
و من ماندم!
بی شوق سفر...
بی عزم سفر...
پردردم و خسته!
اما پشیمان ،نه!
راستی، جقدر دلم برای شاخه گل رنگی ات تنگ شده...
"هی زندگی! دیگه نمی تونم بگم شوخی ای! دیگه نمی تونم بگم وهمی! دیگه نمی تونم بگم شوخی شوخی اینقدر تو حالمون می زنی، این روزا جدی جدی خیلی چیزا داره از بین می ره و تو جدی جدی نشستی و داری بهم می خندی! هی زندگی! این دفعه تو بردی! این یه دفعه رو تو بردی! آره، با همه ی شعارهام این بار باید بگم باختم..."
برای خودم می گویم و تو!
تویی که نزدیک است، روزی که بی مراعات نامت را اینجا و هر جا به زبان بیاورم!
خسته شده ام از روزشماری ام که گویا زیادی به درازا کشید و امشب (دقیقا یک ساعت است که روز ۱۶ تیر شروع شده!) شده است شب صد و سی و پنج ام اش و ما تازه اول راهیم! و شاید آخرش هم باشیم...
خدا را شکر که اینجا نمی آیی و نمی خوانی .
دوست دارم وداع کنم ، با خودم ! با همه ی روزهایی که گذشت و گاه اینجا ، گاه در یادداشتهای شخصی ام و گاه هم در خاطرم ثبت شد!
و دوست دارم بدانی حتی لحظه ای هم از قلم نیفتاد!
زمستان ۸۴ و سرمستی تو!
تابستان ۸۵ ...
پاییز ۸۵ و انکار من!
زمستان ۸۵ و صبوری تو ...
بهار ۸۶ و شکست من!
تابستان ۸۶ و تنهایی...
پاییز ۸۶ و آغاز ما!
زمستان سخت ۸۶ و پیاده روی ها زیر برف و دویدن هایمان روی یخ های کنار رودخانه کلکچال!
بهار ۸۷ و بودن ها...
تابستان ۸۷ و شروع آن روزهای نکبت!(خوشحالم که نمی خوانی!)
پاییز و زمستانش هم پر درس و بود و البته پر غم!
بهار ۸۸ و سجاده ی پر سوز آه من!
و بالاخره این روزها که نمی دانم مقدمه کدامین تحول است!
اما می دانم با همیشه متفاوت ام!
می دانم که "هیچ نمی دانم" !
می خواهم امشب ، ذره ای باشم در مسیر باد!
می خواهم نجنگم، نکوشم ، می خواهم رها کنم تا آنچه از آن من است ، جزیره ناشناخته من است ،خودش سر برآورد از آب!
راستی ، شب تولد امسال تو ، از به یاد ماندنی ترین هاست...
در کنار همه مبارک ها، تولدت هم مبارک...
بوی نمک گندیده می آید
از اینکه بعضی ها آنقدر احمق شده اند که با اشک تمساح، اشک می ریزند و با دروغ ها آرام می گیرند ، مخم سوت می کشد!
ما هیچیم روی هیچ که هیچ مان دستخوش بحران شده! می توانیم به هیچ بودنمان سکوت کنیم و فریادهای هیچمان را در گلو خفه کنیم و برای همیشه جلوی فرزندانمان زبان به دهان بگیریم که :" ما هیچ کاره بودیم!"
چقدر این روزها همه چیز ،بی چیز شده...