رسم تازه ای است،
من عادت نکرده ام !
چند بار و چند بار و چند بار ... و تو بازهم سکوت می کنی...
صدای آرامم را بالا می آورم و همه ی دردهای این روزها را فریاد می کنم توی گوش تو !
دیگر نمی توانی نشنوی!
سرت را می گردانی به طرف من و نگاه می کنی ، به چشم هایم خیره می شوی!
چشمانی که می بارند ...
عطر خوشایندی نیست !
اما شاید راست می گویی ، آنچه " هست" مهم نیست و آنچه مهم است ،" نیست"!
و همه ی درد منطق ،همین است ...