مردم شهر کوچک، از کار کشاورزی بازماندند.
تنگنای کم آبی بیشتر و بیشتر شد تا اینکه روزی در جایی از شهر مردم برای نماز باران گرد آمدند.
در میان جمع ، تنها دختر بچه ای چترش را به دست گرفته بود و به محل قرار رفته بودچون ایمان داشت بعد از نماز باران خواهد بارید....
چتر را بالای سرم گرفتم
ایمان داشتم باران خواهد بارید
دعا کرده بودم
نماز خوانده بودم
وقتی به خودم آمدم چتر خشک بود و هنوز آفتاب ،سوزان بود.
ایمانم ...
یقینم...
عشقم...
هستی ام،
همه و همه قربانی شد...