تبليغاتX
ثبت موقت
ثبت موقت
تشنه ام!
دیگر این سکوت و کتمان دارد حالم را به هم می زند!

از تهوع و سرگیجه و سرفه های پر خون خسته شده ام !

سیگار برگ "کافه کرم" هم دیگر لمسم نمی کند و هر پکش به خون بالا آوردن می انجامد!

از ته سیگارهای توی لیوان آب، توی تراس هم حالم به هم می خورد!

بارها شماره گرفتن با تلفن و قطع کردن قبل از بوق آزاد هم دارد دیوانه ام می کند!

شاید اصلن حرفی برای گفتن ندارم و شاید هم می دانم حرف زدن ، به هم زدن لجن کثیف تحمیل شده است و اگر حرفی بزنم بوی تعفن بی شرمی ها ، دنیا را از این هم خاکستری تر می کند!

از اینکه سیاه بنویسم و رنگ افسردگی به این صفخه ی آبی بدهم هم اصلن خوشم نمی آید!

اما آنقدر تشنه ام که نمی توانم این قلم سرکش را رام کنم یا به زور بخواهم سفیدش کنم!

من تشنه ام!

تشنه نوشتن!

...

گوشی تلفن را بر می دارم و زنگ می زنم، حواسم پرت می شود و شماره می افتد و "او" گوشی را بر می دارد...

قطع می کنم !

راست می گوید ، من شهامت ندارم! برای همین است که همه ی زندگی ام را تقدیم می کنم و هر تابویی را می شکنم و به هر قیمتی شده می خواهم "او" راضی و خوشبخت باشد!

راست می گوید، این شهامت نیست ، این عشق نیست، این هیچ نیست!

راست می گوید، فقط بی شهامتی است!

بغضم می ترکد و بعد از مدت ها به زجه خودم را روی کاناپه ی توی هال ولو می کنم مثل بچه ها ،وقتی که لج می کنند،  پا می کوبم و باز بالا می آورم و سرم گیج می رود و جلوی در اتاقم از حال می روم!

زنگ می زنم به مرضیه و از کار و زندگی می اندازمش و قراری می گذارم پارک خیابان ایران زمین و خودم یک ساعت زودتر می رسم و سیگار می کشم و سیگار می کشم و به جای خالی "او" روی نیمکتی که همیشه آنجا می نشستیم زل می زنم و اسمش را صدا می زنم و اشک می ریزم و سیگار می کشم و سیگار و...

آخر امروز سالگرد مهم ترین روز زندگی اوست!

آخر امروز سالگرد مهم ترین روز زندگی من است!

مرضیه می رسد و گوشه ای می نشینیم و حرف می زنیم و نقاب آرامشم را به صورت می زنم و...

برگ های خشک روی زمین را جمع می کنیم و آتش می زنیم و گرم می شویم و می خندیم و قرار می گذاریم و قول می دهیم و...

می رویم گلستان ،سوپر استار و من به زور رست بیف را فرو می دهم و مزه ی خون حالم را به هم می زند و بغض را نگه می دارم و به تلویزیون چشم می دوزم و به جای "او" غرق می شوم در "عصر یخبندان" و...

می رویم طبقه ی دوم پاساژ گلستان و بوی قهوه مستم می کند و می نشینیم توی کافه و قهوه می نوشیم و حرف می زنیم و حرف می زینیم و حرف می زنیم

نگاه می کنم به برج میلاد و هلال ماه و توی دلم می گویم کاش می شد بنویسم!

از حس های متناقض امروز

از دردهایی که مثل خوره به جانم افتاده و گاه پیروز مندانه خرخره اش را می گیرم و خفه اش می کنم و گاه آنقدر مصر می شود که نفسم را می گیرد و مثل یک تینیجر گوشه ای می اندازدم تا زل بزنم به "تدی" و اشک بریزم و اشک بریزم و اشک بریزم!

با خودم می گویم امشب حتمن می نویسم!!!

یک ساعت توی ایستگاه تاکسی های تجریش حرص می خورم و به ساعتم زل می زنم و نگران موبایل خاموشم می شوم و دلم شور می زند که زنگ بزنند و نگران بشوند ....

توی آسانسور نگاه می کنم به مداد چشم و ریملی که صورتم را سیاه کرده و به زور پاکش می کنم که کسی نفهمد گریه کرده ام ...

...

دلم "من او" می خواهد!

دلم عجیب برای "علی" تنگ است ...

پس کجایی درویش؟

 

|+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 20:34  توسط محدثه  | 

بنویس
بنویس!

فقط یک بار دیگر بنویس ! برای من ! برای دلم که هرچند در آتش کینه می سوزد و دیگر طعم شیرین وصال را نمی طلبد!

برای دل زنگار گرفته ام بنویس...

بنویس! به شکنجه خنده های دروغین این روزهایت بنویس!

بنویس تا شاید اعماق این دل ، هنوز کورسویی باشد تا دل خسته ات را پناه دهد !

بنویس مثل آن روزها...

آن روزها که یک نام بود ، بر زبان می آوردی و جان می گرفتی!

بنویس تا بدانم هنوز در اعماق دل پر نفرتت جایی دارم...

بنویس تا بخوانم ، آنچه شنیده نشد و آنچه گفته نشد...

بنویس! این واپسین لحظات من است

برای من بنویس که غرقم ! درخداحافظی بی رحمانه ام از هرآنکه و هرآنچه دوست داشتم...

بنویس عزیزکم ، از من بنویس...

برای من بنویس...

|+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 8:41  توسط محدثه  | 

عروسک
چقدر انسان موجود عجیبی است ، همه ی ما انگار جوری دچار "کودکی" شده ایم و خودمان هم باور نداریم...

لج می کنیم ، اگر بدست نیامد با خدا قهر می کنیم ، بعد هم که بدستش آوردیم می شود حکایت همان عروسک هایی که در "کودکی" گاهی پشت ویترین می دیدیم و لج می کردیم و بعد هم که به دستش می آوردیم ، همه ی شوق داشتنش، یک شب بود ! صبح فردا می رفت توی سبد شلوغ و درهم اسباب بازی هایی که حکایت همه شان شبیه به هم بود.

کاش یاد می گرفتیم با خدا قهر نکنیم و لج نکنیم به قیمت های گزاف ، چیزهایی نخواهیم که پشیزی ارزش داشتن ندارند و کاش یاد می گرفتیم که اصلن هیچ نخواهیم تا آنچه خواستنی است و آنچه داشتنی است ، خودش با پای خودش بیاید و در خلوتمان را بکوبد و ندای ماندن سر دهد...

آن وقت نه کسی عروسک ما می شد و نه کسی جرات بیرون کشیدنمان را از خلوت ویترین، پیدا می کرد...

پ.ن:

منتظر رسیدن روز سفرم

نزدیک است

آنقدر نزدیک که هرکجا پا می گذارم با خودم می گویم شاید قبل از رفتن مجال دوباره آمدن به اینجا را نداشته باشی!

هر که را می بینم با خودم می گویم شاید ملاقات بعدی خیلی دور باشد...

 

|+| نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 11:28  توسط محدثه  | 

 
business articles