تبليغاتX
ثبت موقت
ثبت موقت
...
مگر می شود اولین برف زمستانی ببارد و من یاد آخرین برف زمستان گذشته نکنم؟ مگر می شود دلتنگ گرمای شومینه ی کوچک خانه تان نشوم! من نمی دانم تو چطور هر روز پا توی آن خانه می گذاری و چشم ات به آن کاناپه چرمی کرم رنگ می افتد و عنان بغض ات را در اختیار می گیری و دلتنگی ات را فریاد نمی کنی؟

من نمی دانم تو چطور می توانی شب بوهای خشک شده ی پاییز را ببینی و حسرت شب بوی حیاط ما دل ات را بارانی نکند!

دلم می لرزد وقتی فکر می کنم بهار دیگری در راه است و من نمی توانم عطر شب بو را در آغوش بکشم و برای همه ی این روزهایی که در سکوت گذشت و تو نبودی تا سر روی شانه ات بگذارم و بی دغدغه اشک بریزم ، بگریم!

گفتی بعد از تو روزگارم سبزتر خواهد بود !

تو ندیدی چطور در میان غریبه ها رویای غرق در خون را در آغوش کشیدم و اسم ات را فریاد زدم!این بود سبزی که وعده کرده بودی؟

این بود روزگار آرامش؟

نه!

نبود...

نمی توانم باور کنم آرامی، نمی توانم باور کنم سر روی شانه ی باد نمی گذاری و فریاد فروخورده ات را به رخش اش نمی کشی!

نه!

نمی توانم نازنین...

می دانی عزیزکم ، دلتنگی این روزها بوی خون دارد! چشمانم را به خاک دوخته ام! می فهمی؟

نزدیک است که سر بر خاک بگذاری و برای همه ی تنهایی ها اشک بریزی و حسرت را در چنگال ات بفشاری ...

اما این تو بودی که خواسته یا ناخواسته ، میان قسم هایت ، قول هایت را شاهد نگرفتی، این تو بودی که هستی را با عدم یکی کردی و بی قید تیغ بر رویایم کشیدی...

این تو بودی که زیبایی داستان شب تولدت را به زجه های شب تولد من دوختی!

آری عزیزکم ، چهار ماه و هفت روز کوتاهتر از آن است که داغ از دلم بزداید...

 

 

|+| نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 14:50  توسط محدثه  | 

رویا
یادم نیست بعد از آن شب که به رویایم آمدی ، پیش چشمم متفاوت از دیگران شدی و یا چون متفاوت می دیدم ات در رویایم جان گرفتی...

سرت را روی سینه ام گذاشته بودی و من محکم به سینه ام فشرده بودمت ، انگار فرزند نداشته ام هستی!

من آن شب در خواب ، در گرمای تن کوچک و نحیف تو ، حلاوت مادر بودن را مزه مزه می کردم ...

سرت را بالا آوردی و با همان معصومیت نابی که جز در تو و همسالان ات در آن کلاس کوچک ، هیچ جای دیگر نمی توان دید ، توی صورتم نگاه کردی! هنوز دغدغه داشتی که چرا اضطراب کودکانه و خجالت دخترانه ات نگذاشت که آن روز توی کلاس بهترین باشی تا تشویق ات کنم ، ناراحت برچسب "میکی موس" بودی که دوستش داشتی و چون بعد از عدد ۷ نتوانسته بودی شمارش را ادامه دهی ، از آنِ دوستت شده بود.

آن شب دستانت را روی لبانم گذاشتم و غرق بوسه کردم ، ریز می خندیدی و غرق در حظ بوسه هایم دستت را از دستم بیرون کشیدی و دودستی ، محکم سرم را در دست گرفتی و توی چشمانم نگاه کردی...

در رویا معصومیت ات را تاب نیاوردم و چشمانم را از چشمان ات گرداندم ، مثل امروز توی کلاس، وقتی کنار میزم آمده بودی و گچ روی آستینم را می تکاندی و به چشمانم خیره بودی و من بغض گلویم را می فشرد، از حس عجیبی که تو را از بقیه ی دختر کوچولوهای کلاس متمایز می کرد...

سرم را در دست ات گرفته بودی و با صدای دلنشین کودکانه ات حرف می زدی! از کلاس، از درس خواندن دائم ات در خانه، برای خوشحال کردن من...

نمی دانم قبل از دیدن ات در خواب هم اینقدر بی تاب دیدن ات می شدم یا دلتنگی ها بعد از آن رویا بود...

معصوم دل نازک من ، این روزها حواسم هست دیر نیایم تا دل کوچک ات مثل آن روز نگرانم نشود و چشمانت بارانی نشود ، مواظبم تا آخرین روز کلاس ات اتفاقی نیفتد که دل کوچک ات با غصه آشنا شود . یادم هست لبخند از لبم کنار نرود تا فکر نکنی دوستانت با درس نخواندن گاه گاه شان آزرده ام کرده اند ، توجه می کنم به "گودبای تیچر" های آخر کلاس ات سرد جواب ندهم تا برنجی...

می دانی سارا کوچولوی من ، تو برایم شده ای بهانه...

بهانه ای که مدت ها گشتم و نیافتم...

 

 

 

|+| نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 19:25  توسط محدثه  | 

فردا!!!
۱.

گفته بودم به معجزه ها ایمان دارم، اما از من مخواه صبر بر آنچه کنم، که فرجامش نمی دانم...

من منتظر معجزه نمی مانم...

می ترسم فردا بیاید و ذکریا، به مژده یحیی به روزه ی سکوت دعوت نشود!

ترسم این است که فردا بیاید و عیسی در آغوش مریم، لب به سخن نگشاید.

و اصلن اگر فردا، رحم پاک مریم، به مژده ی روح القدس، آبستن عیسی نشود چه؟

شاید فردا بیاید و مژدگانی پایان حزن به یعقوب نرسد!

اگر فردا، ابراهیم، اسحق را قربانی کند و قوچ از راه نرسد و اسحق کافر از دنیا برود چه؟

من می ترسم فردا، ایوب، ثمره ی صبر نیبند و جوانی به یغما رفته اش را باز نیابد...

من می ترسم...

۲.

امروز زیر باران، جای تو خالی بود!

گفته بودی همیشه در کنارم می مانی! حتی اگر تقدیر رای به نبودنمان دهد و جبر بر تنهایی حکم کند، باز هم هستی!

حسی امروز زیر باران به من می گفت: "هستی، در کنار من!"

عطرت مشامم را پر کرده بود

گرمای وجودت، مرا از سردی مصون می کرد...

نمی دانم امروز، کدام یک از حس های متنقاض، بوی خون را در مشامم خفه کرده بود...

شاید امروز تو هم آرام بودی...

۳.

فردا از راه خواهد رسید

من فردا، عروس سپید پوش نیستم

 اما فردا رخت عزا را از تن در خواهم آورد

۴.

گفتم: سیاه زندکی می کنم، اما هنرپیشه ی خوبی هستم! نقاب خندان زیبایی دارم!!

گفت: با همه بخند، نقاب زیبایت برای دیگران! با من، خودت باش!

گفتم: کوله بارم سنگین است! تاب نمی آوری...

گفت: بیندازش روی دوش من ! من بی نقاب می خواهمت...

بعدها متهم شدم ، که نقاب حزن می زنم دربرابرش...

۵.

گفته بودم:" روزی سکوت خواهم کرد که تا پای گور لب به سخن نگشایم"

تا گور قدمی بیش نمانده!

این یک دم فردا، جبر است!

جبر سکوت...

 

|+| نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 0:57  توسط محدثه  | 

 
business articles