تبليغاتX
ثبت موقت
ثبت موقت
نه می دانم،و نه می خواهم که بدانم...
گفته اند می آیی!

می گویند شیعه است و انتظار فرج!

راستش بعد از بیست و اندی سال زندگی هنوز باور ندارم که باشی!

باشی و ببینی در انتظار آمدنت نامت را زمزمه می کنند!فقط زمزمه می کنند!همین!

باشی و ببینی این همه بی عدالتی را!

ببینی کودکانی استثمار خواسته های پست و حیوانی عده ای می شوند.

مگر تو میان این انسان ها نیستی و کودک گل فروش سر چهار راه را نمی بینی که با صورت سوخته از آفتاب تابستان در سرمای زمستان با دست لرزان،حسرت زده به شیشه اتومبیل ها و کودکان فارغ می نگرد و تمنای آن دارد که کسی در ترحم گل هایش را بخرد...

مگر تو میان انسان ها نیستی؟چه خلیفةاللهی که می بیند و باز هم سکوت را تاب می آورد؟مگر نه آنکه تو منجی انسانی؟

مادری را دیدم که چهارمین فرزندش را به خاک می سپرد.سه تای دیگر را در فاصله ی همین هشت ماه به خاک سپرده بود.حالا خودش بود و تنها پسرش که او هم مثل بقیه "کبد" نداشت و نمی دانم پنجمی کی طعم گور برای فقر را می چشد!

هستی؟می بینی؟عجب صبری!!

خدایت خواسته در برابر فقر زاده بی عدالتی سکوت کنی؟!

 

تا به حال زندگی زاغه نشینی اطراف شهر من را دیده ای؟تا به حال گرسنگی شان را دیده ای؟

نگو که هستی و خود فروشی آن زن بیوه را دیدی و سکوت کردی!

چه طور تاب می آوری؟صبرت را نمی فهمم!

شنیده ام در شهر من پدرانی دخترانشان را می فروشند،برای پول!برای پول فرزند می فروشند!

از صبر من خارج است،سکوت در برابر فقر!فقر زاده ی بی عدالتی!و عجب صبری داری!

و باز هم سکوت کن تا خدایت فرمان آمدنت دهد!

من به خورشید پشت ابر ایمان ندارم!

چرا!به خورشید پشت ابر ایمان دارم!

اما

باور ندارم خورشید،فرستاده ی خدای من باشد و در یخبندان شبی سرد و تهی،نتابد!

|+| نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 15:30  توسط محدثه  | 

می دانم که از این روزها به نیکی یاد نخواهی کرد!
می دانم که از این روزها به نیکی یاد نخواهی کرد!

روزهایی فارغ از "خویشتن" و اسیر و دربند "من" گمراه شده ای که جز "من" نمی بیند!

روزهای تعقیب و گریز بین "خویشتن" و "من" که همواره "من" پیروز است و "خویشتن" سرخورده و تنها به دنبال راهی برای صیقل روح "من"بین تو می گردد!

گویی "خویشتن" خسته ات در شرف نابودی است،نه از لاقیدی که از خستگی،فقط از خستگی!

که اگر این "خویشتن" لاقید بود،فرسودگی به جان نمی خرید و رنج این سفر طولانی را نمی پذیرفت!

و چقدر این "خویشتن" را نادیده می گیری!گویی این "من" آنقدر جذاب است که از یاد برده ای،"من" در تن است و "خویشتن" در روح!

و می بینی زوال این روح را؟!

می بینی چه طور به خستگی اش دامن می زنی و سستش می کنی؟

دلم می سوزد!

برای روزی نگرانم که دگر از "خویشتن" هیچ نماند و آن روز تنت رو به زوال گذارد!

 

|+| نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 0:8  توسط محدثه  | 

بهاری!

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 19:0  توسط محدثه  | 

این از قاعده "نیز" مستثناست!
 

همیشه می گوید:"این نیز بگذرد" و می گوید و می گوید،و می گذرد و می گذرد تا می رسد به پایان.

همه چیز گذشته،همه چیز گذرا بوده،اما هنگام گذرش نه ساده و بی آسیب که شاید سازنده یا مخرب،آثاری به جا گذاشته.اما گذشته و گذشته تا به انتها رسیده.

به نفس آخر!

می نگرد! چگونه گذشت؟!او چه کرده؟!جنگیده؟!تسلیم شده؟!رها کرده؟!سستی ورزیده و نادیده گرفته؟!

کدام راه حقیقی بود؟گفتم حقیقی!راه حقیقی!

راه!حقیقی!حقیقت!

اما دیدی چه زود گذشت؟!

شاید به فاصله طلوعی و غروبی!به همین کوتاهی و شاید به همین سادگی!

و به راستی که این از قاعده "نیز" مستثناست!

|+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 21:7  توسط محدثه  | 

زمان...
می بینی زمان چه طور می گذرد؟بی آنکه توجهی به اتفاق ها و جریانات داشته باشد؟بی آنکه حتی لحظه ای را کندتر گام بگذارد تا شاید زیبایی آن لحظه را طولانی تر کند؟

می گذرد،بی آنکه من را ببیند و تو را!

و مائیم که در بند زمانیم،نه او اسیر ما!

خوب بنگر!می بینی که چه طور بی دغدغه و رها روان است؟!بی آنکه بداند چون من و تویی،متعجب نظاره گر گذرش هستیم...

فارغ از خود امروزی،به خود دیروزی می نگرم

حسرت لحظه ها و ثانیه هایی که از آن من بود و از دست رفت،و وحشت خود فردایی که در معرض تاراج پوچی هاست!

راستی،آیا هرگز زمان متلاطم از گناه نادیده گرفتن می شود؟

کاش همچون زمان فارغ و سبکبال می گذشتیم!

و کاش واژه"ای کاش"وجود نداشت...

|+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 2:17  توسط محدثه  | 

کاش...گاهی...اما...
گاهی در دور دست های دور کسی صدایت می زند،اما باور نداری بودنش را!

گاهی در در دورترین نقطه ها کور سویی جسم خسته ات را وادار به رفتن می کند،اما تردید...

گاهی عطش چنان اسیرت می کند که در طمع کوچکترین سرابی چون کودکی در شوق شیرینی،دوان می شوی.به دنبال سراب!فقط سراب!

گاهی آنقدر زیبایی ها دور است که افق دیدت را محدود می کنی و به دنبال نزدیک ترین مامن می گردی!

گاهی آنقدر مشوشی که هیچ نمی شنوی و هیچ نمی بینی!حتی او را!!!

و گاه تصمیم می گیری رها کنی!بودن را!زیستن را!

و با خود می گویی:کاش تاب نبودن و رفتن را داشتم...

و کاش صدای او را می شنیدی و سری به آسمان بلند می کردی!

درست بالای سرت!

زیر باران!

یادت هست؟!

|+| نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 21:59  توسط محدثه  | 

آفرودیت
شاید درست تر آن است که مهمان ناخوانده ی ناآشنا در بدو ورود خودش را معرفی کند.

اما این سنت شکنی من را پذیرا باشید و حرف هایم را به عنوان غریبه ای تازه وارد که دستی هم در وبلاگ نویسی دارد،پذیرا باشید.

نام ها قراردادی بیش نیستند،آفرودیت قراردادی باشد میان من و شما!

اجازه دهید از آفرودیت هم نگویم و نگویم چرا این نام را به عنوان قرارداد اعلام کردم!

حرف های زیادی برای گفتن/نوشتن دارم.وقت وسیع است.

در یک وبلاگ آبی باید آبی نوشت!رنگ دریا!رنگ آسمان!

امیدوارم با این مهمان ناخوانده همراه شوید.

با تشکر از محدثه ی عزیز که در خانه ی مجازی اش جایی هم برای من در نظر گرفت.

|+| نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 17:16  توسط محدثه  | 

 
business articles