زندگی تلخ شده...
نه!
راستش را بخواهی ،
منصفانه اش را بخواهی،
زندگی شده مثل شکلات ۸۵ درصد
باید گازش بزنی،
تلخی اش اول مور مورت کند،
فرو بدهی اش تا مست ات کند
و عطرش تا مدت ها در مشام ات بماند...
من نمی دانم تو چطور می توانی شب بوهای خشک شده ی پاییز را ببینی و حسرت شب بوی حیاط ما دل ات را بارانی نکند!
دلم می لرزد وقتی فکر می کنم بهار دیگری در راه است و من نمی توانم عطر شب بو را در آغوش بکشم و برای همه ی این روزهایی که در سکوت گذشت و تو نبودی تا سر روی شانه ات بگذارم و بی دغدغه اشک بریزم ، بگریم!
گفتی بعد از تو روزگارم سبزتر خواهد بود !
تو ندیدی چطور در میان غریبه ها رویای غرق در خون را در آغوش کشیدم و اسم ات را فریاد زدم!این بود سبزی که وعده کرده بودی؟
این بود روزگار آرامش؟
نه!
نبود...
نمی توانم باور کنم آرامی، نمی توانم باور کنم سر روی شانه ی باد نمی گذاری و فریاد فروخورده ات را به رخش اش نمی کشی!
نه!
نمی توانم نازنین...
می دانی عزیزکم ، دلتنگی این روزها بوی خون دارد! چشمانم را به خاک دوخته ام! می فهمی؟
نزدیک است که سر بر خاک بگذاری و برای همه ی تنهایی ها اشک بریزی و حسرت را در چنگال ات بفشاری ...
اما این تو بودی که خواسته یا ناخواسته ، میان قسم هایت ، قول هایت را شاهد نگرفتی، این تو بودی که هستی را با عدم یکی کردی و بی قید تیغ بر رویایم کشیدی...
این تو بودی که زیبایی داستان شب تولدت را به زجه های شب تولد من دوختی!
آری عزیزکم ، چهار ماه و هفت روز کوتاهتر از آن است که داغ از دلم بزداید...
سرت را روی سینه ام گذاشته بودی و من محکم به سینه ام فشرده بودمت ، انگار فرزند نداشته ام هستی!
من آن شب در خواب ، در گرمای تن کوچک و نحیف تو ، حلاوت مادر بودن را مزه مزه می کردم ...
سرت را بالا آوردی و با همان معصومیت نابی که جز در تو و همسالان ات در آن کلاس کوچک ، هیچ جای دیگر نمی توان دید ، توی صورتم نگاه کردی! هنوز دغدغه داشتی که چرا اضطراب کودکانه و خجالت دخترانه ات نگذاشت که آن روز توی کلاس بهترین باشی تا تشویق ات کنم ، ناراحت برچسب "میکی موس" بودی که دوستش داشتی و چون بعد از عدد ۷ نتوانسته بودی شمارش را ادامه دهی ، از آنِ دوستت شده بود.
آن شب دستانت را روی لبانم گذاشتم و غرق بوسه کردم ، ریز می خندیدی و غرق در حظ بوسه هایم دستت را از دستم بیرون کشیدی و دودستی ، محکم سرم را در دست گرفتی و توی چشمانم نگاه کردی...
در رویا معصومیت ات را تاب نیاوردم و چشمانم را از چشمان ات گرداندم ، مثل امروز توی کلاس، وقتی کنار میزم آمده بودی و گچ روی آستینم را می تکاندی و به چشمانم خیره بودی و من بغض گلویم را می فشرد، از حس عجیبی که تو را از بقیه ی دختر کوچولوهای کلاس متمایز می کرد...
سرم را در دست ات گرفته بودی و با صدای دلنشین کودکانه ات حرف می زدی! از کلاس، از درس خواندن دائم ات در خانه، برای خوشحال کردن من...
نمی دانم قبل از دیدن ات در خواب هم اینقدر بی تاب دیدن ات می شدم یا دلتنگی ها بعد از آن رویا بود...
معصوم دل نازک من ، این روزها حواسم هست دیر نیایم تا دل کوچک ات مثل آن روز نگرانم نشود و چشمانت بارانی نشود ، مواظبم تا آخرین روز کلاس ات اتفاقی نیفتد که دل کوچک ات با غصه آشنا شود . یادم هست لبخند از لبم کنار نرود تا فکر نکنی دوستانت با درس نخواندن گاه گاه شان آزرده ام کرده اند ، توجه می کنم به "گودبای تیچر" های آخر کلاس ات سرد جواب ندهم تا برنجی...
می دانی سارا کوچولوی من ، تو برایم شده ای بهانه...
بهانه ای که مدت ها گشتم و نیافتم...
گفته بودم به معجزه ها ایمان دارم، اما از من مخواه صبر بر آنچه کنم، که فرجامش نمی دانم...
من منتظر معجزه نمی مانم...
می ترسم فردا بیاید و ذکریا، به مژده یحیی به روزه ی سکوت دعوت نشود!
ترسم این است که فردا بیاید و عیسی در آغوش مریم، لب به سخن نگشاید.
و اصلن اگر فردا، رحم پاک مریم، به مژده ی روح القدس، آبستن عیسی نشود چه؟
شاید فردا بیاید و مژدگانی پایان حزن به یعقوب نرسد!
اگر فردا، ابراهیم، اسحق را قربانی کند و قوچ از راه نرسد و اسحق کافر از دنیا برود چه؟
من می ترسم فردا، ایوب، ثمره ی صبر نیبند و جوانی به یغما رفته اش را باز نیابد...
من می ترسم...
۲.
امروز زیر باران، جای تو خالی بود!
گفته بودی همیشه در کنارم می مانی! حتی اگر تقدیر رای به نبودنمان دهد و جبر بر تنهایی حکم کند، باز هم هستی!
حسی امروز زیر باران به من می گفت: "هستی، در کنار من!"
عطرت مشامم را پر کرده بود
گرمای وجودت، مرا از سردی مصون می کرد...
نمی دانم امروز، کدام یک از حس های متنقاض، بوی خون را در مشامم خفه کرده بود...
شاید امروز تو هم آرام بودی...
۳.
فردا از راه خواهد رسید
من فردا، عروس سپید پوش نیستم
اما فردا رخت عزا را از تن در خواهم آورد
۴.
گفتم: سیاه زندکی می کنم، اما هنرپیشه ی خوبی هستم! نقاب خندان زیبایی دارم!!
گفت: با همه بخند، نقاب زیبایت برای دیگران! با من، خودت باش!
گفتم: کوله بارم سنگین است! تاب نمی آوری...
گفت: بیندازش روی دوش من ! من بی نقاب می خواهمت...
بعدها متهم شدم ، که نقاب حزن می زنم دربرابرش...
۵.
گفته بودم:" روزی سکوت خواهم کرد که تا پای گور لب به سخن نگشایم"
تا گور قدمی بیش نمانده!
این یک دم فردا، جبر است!
جبر سکوت...
از تهوع و سرگیجه و سرفه های پر خون خسته شده ام !
سیگار برگ "کافه کرم" هم دیگر لمسم نمی کند و هر پکش به خون بالا آوردن می انجامد!
از ته سیگارهای توی لیوان آب، توی تراس هم حالم به هم می خورد!
بارها شماره گرفتن با تلفن و قطع کردن قبل از بوق آزاد هم دارد دیوانه ام می کند!
شاید اصلن حرفی برای گفتن ندارم و شاید هم می دانم حرف زدن ، به هم زدن لجن کثیف تحمیل شده است و اگر حرفی بزنم بوی تعفن بی شرمی ها ، دنیا را از این هم خاکستری تر می کند!
از اینکه سیاه بنویسم و رنگ افسردگی به این صفخه ی آبی بدهم هم اصلن خوشم نمی آید!
اما آنقدر تشنه ام که نمی توانم این قلم سرکش را رام کنم یا به زور بخواهم سفیدش کنم!
من تشنه ام!
تشنه نوشتن!
...
گوشی تلفن را بر می دارم و زنگ می زنم، حواسم پرت می شود و شماره می افتد و "او" گوشی را بر می دارد...
قطع می کنم !
راست می گوید ، من شهامت ندارم! برای همین است که همه ی زندگی ام را تقدیم می کنم و هر تابویی را می شکنم و به هر قیمتی شده می خواهم "او" راضی و خوشبخت باشد!
راست می گوید، این شهامت نیست ، این عشق نیست، این هیچ نیست!
راست می گوید، فقط بی شهامتی است!
بغضم می ترکد و بعد از مدت ها به زجه خودم را روی کاناپه ی توی هال ولو می کنم مثل بچه ها ،وقتی که لج می کنند، پا می کوبم و باز بالا می آورم و سرم گیج می رود و جلوی در اتاقم از حال می روم!
زنگ می زنم به مرضیه و از کار و زندگی می اندازمش و قراری می گذارم پارک خیابان ایران زمین و خودم یک ساعت زودتر می رسم و سیگار می کشم و سیگار می کشم و به جای خالی "او" روی نیمکتی که همیشه آنجا می نشستیم زل می زنم و اسمش را صدا می زنم و اشک می ریزم و سیگار می کشم و سیگار و...
آخر امروز سالگرد مهم ترین روز زندگی اوست!
آخر امروز سالگرد مهم ترین روز زندگی من است!
مرضیه می رسد و گوشه ای می نشینیم و حرف می زنیم و نقاب آرامشم را به صورت می زنم و...
برگ های خشک روی زمین را جمع می کنیم و آتش می زنیم و گرم می شویم و می خندیم و قرار می گذاریم و قول می دهیم و...
می رویم گلستان ،سوپر استار و من به زور رست بیف را فرو می دهم و مزه ی خون حالم را به هم می زند و بغض را نگه می دارم و به تلویزیون چشم می دوزم و به جای "او" غرق می شوم در "عصر یخبندان" و...
می رویم طبقه ی دوم پاساژ گلستان و بوی قهوه مستم می کند و می نشینیم توی کافه و قهوه می نوشیم و حرف می زنیم و حرف می زینیم و حرف می زنیم
نگاه می کنم به برج میلاد و هلال ماه و توی دلم می گویم کاش می شد بنویسم!
از حس های متناقض امروز
از دردهایی که مثل خوره به جانم افتاده و گاه پیروز مندانه خرخره اش را می گیرم و خفه اش می کنم و گاه آنقدر مصر می شود که نفسم را می گیرد و مثل یک تینیجر گوشه ای می اندازدم تا زل بزنم به "تدی" و اشک بریزم و اشک بریزم و اشک بریزم!
با خودم می گویم امشب حتمن می نویسم!!!
یک ساعت توی ایستگاه تاکسی های تجریش حرص می خورم و به ساعتم زل می زنم و نگران موبایل خاموشم می شوم و دلم شور می زند که زنگ بزنند و نگران بشوند ....
توی آسانسور نگاه می کنم به مداد چشم و ریملی که صورتم را سیاه کرده و به زور پاکش می کنم که کسی نفهمد گریه کرده ام ...
...
دلم "من او" می خواهد!
دلم عجیب برای "علی" تنگ است ...
پس کجایی درویش؟
فقط یک بار دیگر بنویس ! برای من ! برای دلم که هرچند در آتش کینه می سوزد و دیگر طعم شیرین وصال را نمی طلبد!
برای دل زنگار گرفته ام بنویس...
بنویس! به شکنجه خنده های دروغین این روزهایت بنویس!
بنویس تا شاید اعماق این دل ، هنوز کورسویی باشد تا دل خسته ات را پناه دهد !
بنویس مثل آن روزها...
آن روزها که یک نام بود ، بر زبان می آوردی و جان می گرفتی!
بنویس تا بدانم هنوز در اعماق دل پر نفرتت جایی دارم...
بنویس تا بخوانم ، آنچه شنیده نشد و آنچه گفته نشد...
بنویس! این واپسین لحظات من است
برای من بنویس که غرقم ! درخداحافظی بی رحمانه ام از هرآنکه و هرآنچه دوست داشتم...
بنویس عزیزکم ، از من بنویس...
برای من بنویس...
لج می کنیم ، اگر بدست نیامد با خدا قهر می کنیم ، بعد هم که بدستش آوردیم می شود حکایت همان عروسک هایی که در "کودکی" گاهی پشت ویترین می دیدیم و لج می کردیم و بعد هم که به دستش می آوردیم ، همه ی شوق داشتنش، یک شب بود ! صبح فردا می رفت توی سبد شلوغ و درهم اسباب بازی هایی که حکایت همه شان شبیه به هم بود.
کاش یاد می گرفتیم با خدا قهر نکنیم و لج نکنیم به قیمت های گزاف ، چیزهایی نخواهیم که پشیزی ارزش داشتن ندارند و کاش یاد می گرفتیم که اصلن هیچ نخواهیم تا آنچه خواستنی است و آنچه داشتنی است ، خودش با پای خودش بیاید و در خلوتمان را بکوبد و ندای ماندن سر دهد...
آن وقت نه کسی عروسک ما می شد و نه کسی جرات بیرون کشیدنمان را از خلوت ویترین، پیدا می کرد...
پ.ن:
منتظر رسیدن روز سفرم
نزدیک است
آنقدر نزدیک که هرکجا پا می گذارم با خودم می گویم شاید قبل از رفتن مجال دوباره آمدن به اینجا را نداشته باشی!
هر که را می بینم با خودم می گویم شاید ملاقات بعدی خیلی دور باشد...
مردم شهر کوچک، از کار کشاورزی بازماندند.
تنگنای کم آبی بیشتر و بیشتر شد تا اینکه روزی در جایی از شهر مردم برای نماز باران گرد آمدند.
در میان جمع ، تنها دختر بچه ای چترش را به دست گرفته بود و به محل قرار رفته بودچون ایمان داشت بعد از نماز باران خواهد بارید....
چتر را بالای سرم گرفتم
ایمان داشتم باران خواهد بارید
دعا کرده بودم
نماز خوانده بودم
وقتی به خودم آمدم چتر خشک بود و هنوز آفتاب ،سوزان بود.
ایمانم ...
یقینم...
عشقم...
هستی ام،
همه و همه قربانی شد...
رسم تازه ای است،
من عادت نکرده ام !
چند بار و چند بار و چند بار ... و تو بازهم سکوت می کنی...
صدای آرامم را بالا می آورم و همه ی دردهای این روزها را فریاد می کنم توی گوش تو !
دیگر نمی توانی نشنوی!
سرت را می گردانی به طرف من و نگاه می کنی ، به چشم هایم خیره می شوی!
چشمانی که می بارند ...
عطر خوشایندی نیست !
اما شاید راست می گویی ، آنچه " هست" مهم نیست و آنچه مهم است ،" نیست"!
و همه ی درد منطق ،همین است ...
از جایی که تو نبودی،
نامت نبود ،
عشق ات نبود،
جایی که "ترس" گمنام ترین واژه بود و اعتماد ، حقیقت "بودن" .
واژه ها محدود بود !
خدا ، نزدیک ترین بود و دوری از او ، در گذر وهم هم نمی گنجید!
از سفر که آمدم ، تو به استقبالم آمدی
با همان شاخه گل رنگی ات ، و یک دنیا احساس!
می گفتی ، به عقل برتر است !
احساس را می گفتی
و من شاد بودم!
به دیدن احساس تو...
تو می گفتی و من خوب می شنیدم!
یاد گرفتم ، واژگانت را لمس کنم و در میان شلوغی ها ، تنها صدای آرام تو را بشنوم...
تنها بهانه ام شدی.
بهانه ی ماندن...
و من ماندم!
بی شوق سفر...
بی عزم سفر...
پردردم و خسته!
اما پشیمان ،نه!
راستی، جقدر دلم برای شاخه گل رنگی ات تنگ شده...
"هی زندگی! دیگه نمی تونم بگم شوخی ای! دیگه نمی تونم بگم وهمی! دیگه نمی تونم بگم شوخی شوخی اینقدر تو حالمون می زنی، این روزا جدی جدی خیلی چیزا داره از بین می ره و تو جدی جدی نشستی و داری بهم می خندی! هی زندگی! این دفعه تو بردی! این یه دفعه رو تو بردی! آره، با همه ی شعارهام این بار باید بگم باختم..."
برای خودم می گویم و تو!
تویی که نزدیک است، روزی که بی مراعات نامت را اینجا و هر جا به زبان بیاورم!
خسته شده ام از روزشماری ام که گویا زیادی به درازا کشید و امشب (دقیقا یک ساعت است که روز ۱۶ تیر شروع شده!) شده است شب صد و سی و پنج ام اش و ما تازه اول راهیم! و شاید آخرش هم باشیم...
خدا را شکر که اینجا نمی آیی و نمی خوانی .
دوست دارم وداع کنم ، با خودم ! با همه ی روزهایی که گذشت و گاه اینجا ، گاه در یادداشتهای شخصی ام و گاه هم در خاطرم ثبت شد!
و دوست دارم بدانی حتی لحظه ای هم از قلم نیفتاد!
زمستان ۸۴ و سرمستی تو!
تابستان ۸۵ ...
پاییز ۸۵ و انکار من!
زمستان ۸۵ و صبوری تو ...
بهار ۸۶ و شکست من!
تابستان ۸۶ و تنهایی...
پاییز ۸۶ و آغاز ما!
زمستان سخت ۸۶ و پیاده روی ها زیر برف و دویدن هایمان روی یخ های کنار رودخانه کلکچال!
بهار ۸۷ و بودن ها...
تابستان ۸۷ و شروع آن روزهای نکبت!(خوشحالم که نمی خوانی!)
پاییز و زمستانش هم پر درس و بود و البته پر غم!
بهار ۸۸ و سجاده ی پر سوز آه من!
و بالاخره این روزها که نمی دانم مقدمه کدامین تحول است!
اما می دانم با همیشه متفاوت ام!
می دانم که "هیچ نمی دانم" !
می خواهم امشب ، ذره ای باشم در مسیر باد!
می خواهم نجنگم، نکوشم ، می خواهم رها کنم تا آنچه از آن من است ، جزیره ناشناخته من است ،خودش سر برآورد از آب!
راستی ، شب تولد امسال تو ، از به یاد ماندنی ترین هاست...
در کنار همه مبارک ها، تولدت هم مبارک...
بوی نمک گندیده می آید
از اینکه بعضی ها آنقدر احمق شده اند که با اشک تمساح، اشک می ریزند و با دروغ ها آرام می گیرند ، مخم سوت می کشد!
ما هیچیم روی هیچ که هیچ مان دستخوش بحران شده! می توانیم به هیچ بودنمان سکوت کنیم و فریادهای هیچمان را در گلو خفه کنیم و برای همیشه جلوی فرزندانمان زبان به دهان بگیریم که :" ما هیچ کاره بودیم!"
چقدر این روزها همه چیز ،بی چیز شده...
خداحافظ ایران عزیز!
سرزمین آریایی ها!
سرزمین کورش و داریوش!
مهد تمدن باستان!
اسلام ، تمدنت را به غارت برد...
پ.ن:
این جمعه هرگز فراموشم نمی شود!
عجيب روح بزرگم را اسير جسم كرده ام از ياد برده ام اين جسم است در خدمت روح ، نه روح اسير و دربند آن...
عمری هر چه نتوانستم بگویم نوشتی و امروز از درک لحظه هایم عاجز شدی؟!
دردها مثل خوره به جانم افتاده و می سوزاند و آب می کند. نمی گویم درد دارم که من دیگر جدای از درد نیستم!
دیگر ناگفته ای نمانده ، ناگفتنی هایم را دیگران گفته اند و من غرق شده ام در منجلاب رازهای فاش شده ای که دانسته نشدنشان ، گاهی و فقط گاهی ، لبخندی گذرا می آورد.
پر شده ام از بغض هایی که باریدنش رسم "عادت" به خود گرفته و ذره ای آرامم نمی کند.
تلخ شده ام و واژه ها پر ترس نقش می بندد روی کاغذ!
تلخ شده ام و فکرها عجیب روی دور افتاده...
کاش این امواج متلاطم در ذهنم کمی رام می شد...
کاش کلامی ، حسی، حرفی، ذره ای آرامش بیاورد، ای کاش...
امروز ،
این جا ،
درست همین جا ،
برای تو ،
فقط برای تو ،
بهترین راه ،
فقط "راه" ،
همینه !
فقط همین!
راستی ،
تا همیشه امروز رو یادت باشه ،
لبخند امروز رو تا همیشه یادت باشه !
شاید نویی اش ، به غم تازه متولد شده ای بود که لحظه ای آسوده ام نمی گذاشت و"روز"ش به روزی پر دغدغه ام ...
به رسم شروع ، حافظ نگشودم ...
تبریک نداشت!
ماهی در تنگ نبود و سبزه ای یادآور بهار نبود.
سیب نداشتیم تا نعمت "سلامت" یادمان آورد.
هفت سین مان جز سین "سعادت حضور" نداشت. شده بود یک سین!
شب هایش به بازدید نگذشت و روزهایش رنگ تفریح نداشت...
بهار بی دعوت آمد. مهمان خانه مان نشد . اما صدای خنده ی کودکان خبر می داد که همه در آغوشش کشیده اند...
اما این عید با همه ی تلخی اش ، رنگ خدا داشت ...
می دانم این شب ها ، اگرچه سخت می گذرد و پر تشویش ،بسترساز روزهای مهمی است ، روزهایی که مدت هاست انتظارش را کشیده ام...
می دانم ، اگر "مهمترین"هایم را به مخاطره می بینم ، این نگرانی لازمه ی قدردانی است...
می دانم ، اگر مقصد دور است ، من آماده ی دویدنم...
می دانم و می دانم و می دانم...
می دانم که می دانی ، این روزها سخت آزمایش می شوم ، می دانم که می دانی...
و می خواهم بدانی این پریشانی از سر درماندگی نیست...
این آشفتگی فقط و فقط از سر دلتنگی است....
دلتنگی بی تابم کرده !
همین و بس...
عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد
"سخت" است دیدن و "درک کردن" و لبخند زدن ، در حالی که با تمام وجود نیاز دارم فریاد بزنم و اشک بریزم و ...
راستی ، یعنی علم آنقدری پیشرفت کرده که این کابوس لعنتی رهایم کند؟
چقدر دلم جهل می خواهد .....
اکثر شب هایم تا صبح به خواندن رمان می گذشت .داستان های ایرانی قبل از انقلابی (که به سختی پیدایشان می کردم و یکبار تاوان سختی برای خواندنشان دادم)رمان های خارجی، از صد سال تنهایی و امثالهم گرفته تا رمان های عشقی و فراعشقی(!) دانیل استیل.
گاهی کتاب ها دست به دست می چرخید و می رسید به من و گاهی کتاب های من از دست چندین واسطه به دست دوستان ندیده ام می رسید.
قسمتی از تفریح کتاب خوانی ام بر می گشت به کلاه گذاشتن سر مامان و بابا و کتاب خواندن زیر پتو با یک مهتابی شارژی !
اولین کتابی که از دانیل استیل خواندم ، سرگشته ی عشق بود(ترجمه های جدیدش نام های دیگری دارد).
یادم می آید داستان کتاب آنقدر دور از ذهن و غیرقابل باور برایم بود که کتاب بعدی دانیل استیل (پدر) را به چشم یک داستان غیر واقعی از یک نویسنده متوهم شروع کردم .
آن روزها از نظرم عشق ، حسی بود که بین مامان و بابا می دیدم و دوست داشتن ، حسی بود که به زهرا و مریم و کتابهایم داشتم!
مفهوم عشق، از دید دانیل استیل از نظرم یک گونه کوته نظری و کج فهمی بود که یک زن بی منطق و کم فهم و خیال پرداز می توانست داشته باشد.
داستان هایش آنقدر غیر واقعی به نظرم می آمد که همیشه دانیل استیل را کنار فهیمه رحیمی می گذاشتم و با خودم می گفتم او هم کارخانه ی رمان نویسی دارد و روز به روز تولیدش را افزایش می دهد.
کلیت آن داستان ها یادم هست ، اما جزئیاتشان به ندرت!
این روزها می فهمم که "سرگشته عشق" و امثالهم حقایق پنهان شده زندگی خیلی از آدم هایی است که هر روز از کنارشان می گذرم !
امروز یاد "سرگشته ی عشق" و ماجراهای بعدش افتادم...
خوب یادم می آید صاحب آن کتاب که بود و با کدام واسطه دستم رسیده بود . صاحب آن کتاب ، ظهر یک روز گرم تابستانی ، در حالی که خون سر تاپایش را فرا گرفته بود ، کنار جنینی که از شکمش بیرون افتاده بود ، از دنیا رفت . در حالی که دو ساعت قبل از فوتش با شوهرش تماس گرفته بود و خواسته بود زودتر به خانه بیاید .
وقتی شوهرش رسیده بود ، چند ساعتی از مرگ او گذشته بود ...
آن روزها از خودم می پرسیدم ، این مرد چطور می تواند خودش را برای این سهل انگاری ببخشد؟
۷ ماه بعد ،شب عروسی مفصل و پر شور آن مرد ، جواب سوالم را گرفتم !
یادم می آید از همان روزها یک ترس ناشناخته همه وجودم را گرفت.
از همان روزها بود که خواستم متفاوت با همه زندگی کنم ! یادم می آید یک عشق ایده آل و آرمانی در ذهنم ساخته بودم و به دنبال مردی متناسب با این خیال پردازی بودم .با خودم فکر می کردم اگر چنین مردی وجود داشته باشد ، حتی اگر همه ی دنیا مصداق این داستان ها باشند ، من نیستم!
راستی ، حقایق چقدر می تواند به ایده آل ها نزدیک باشد ؟!
اما حقیقتی که ترسم را زنده کرد این بود که ، چقدر حقایق و ایده آل ها نسبی اند...
من حرف بزنم و تو نشنوی و تکرار کنم و تکرار کنم و تکرار کنم و دست های تو نباشد که دورم حلقه شود و نفسم از راه آمده بند بیاید و صدایت بزنم و تو نشنوی و سرم گیج برود و آرام تکیه اش بدهم به سنگ و شانه ی تو نباشد و...
فلسفه ببافم که نبودنت غلط است و پشیمان شوم از این که پذیرفتم دور باشیم و بغضم بگیرد از خداحافظی ام و تمام استرس این روزها آوار شود روی سرم و باز هم تو نباشی و نشنوی غرغرهای گاه گاه م را و نبینی نگرانی ام را و نشنوی صدای دغدغه ام را و...
تو نباشی و نشنوی و من صدایت را بشنوم و در خاطرم، یادت شیرین شود و لبخندی بزنم از رضایت و بازهم صدایت را بشنوم و بخندم و بخندم و بخندم...
چقدر کند می گذرد این ساعت لعنتی!
گفته بودی "ثبت موقت" خانه ی نوشته هایی می شود که بعدها خواندنشان شیرینی این روزها را یادمان می آورد ! و روزشمار ثبت موقت شده را برای تو شروع کردم...
می دانم می آیی اینجا و می خوانی و این خودش یعنی ، یکی به نفع تو ! تو حرفهای من را می شنوی و من تمام این روزها باید خیال بافی کنم :"الان از خواب بیدار شده و دارد آماده می شود برای کار ، امروز آمل است ، امشب می آید تهران ،فردا یادداشت این هفته را می نویسد و برنامه هایش را معین می کند..."
"دل" است دیگر !
تنگ می شود ، بهانه می گیرد ، شور می زند ، غصه دار می شود و ...
گاهی هم (مثل صبح امروز) سرشار می شود از امید ، ذوق زده می شود ، به هیجان می آید و ....
اما خوب می دانم کم تحمل شده ! این چند وقت فرصت خوبی است برای این دل که درس تحمل بگیرد . و چه درس سختی !
امشب عجیب بی تاب شده بود
بی تابی شیرین نبود
اما زیبا بود !
به یک امید...
اگر آمدی و خواندی ، برای دلت بگویم :"اینجا همه چیز خوب است ! اینجا گاهی دلتنگی، لبخندی می آورد و قطره ی اشکی می شود و می چکد روی کاغذ نوشته ای. و کاغذ مچاله می شود و قلم از سر می گیرد نوشتن را برای تو ! این روزها تصویر لبخند تو ، لحظه ای تنهایم نمی گذارد ، راست گفته بودی ، تنهایم نگذاشتی "
نوشتن ، دل تنگم را آرام کرد.
راستی ، دلتنگی تو چطور آرام می گیرد؟
چند روزی بود که دوست داشتم چیزی از بزرگترین تابوی زندگی ام که شکسته شد ، بنویسم . تا یادم بماند که آذر ۸۷ پر وحشت ترین و در ابتدا و پر تردید ترین خواسته ی زندگی ام را در یک چشم برهم زدن عملی کردم .
مهم نیست چه بود و چرا تابو بود و چرا شکست و...
مهم "اتفاق" هایی است که چند وقتی است پشت سر هم می آیند و عجیب ترین و خیالی ترین توهمات و تفکرات زندگی ام را به حقیقت می رسانند. همان اتفاق هایی که عمری "ایده آل" دیدمشان و امروز با تمام وجود به "رئال" بودنشان ایمان آوردم...
روزهای اول (درست بعد از تولدم) از هر کدام از این اتفاق ها تعجب می کردم و بهت زده می شدم و تنها چیزی که آرامم می کرد ، سا عت ها نوشتن روی ورق ومچاله کردن نوشته ها و دوباره نوشتنشان بود ، به امید اینکه بتوانم حرفم را ، آنچه که گفته نمی شد ، بنویسم !
اما نشد ...
نوشته نشد ! گفته نشد ! آرام نشد !
و فقط این روزها شده ام ناظر ! ناظر حقایقی که می دانم برای دانستن اش باید راه درازی می آمدم ! و نمی دانم راه را چه طور آمدم ، اما می دانم سخت بود و پر دردسر و پر اشتباه و پر قسمت و ...
راستی ، اولین روز از آخرین ماه سال ۲۰۰۸ یادم باشد...
۱۵/۹/۱۳۸۷
۱۴:۳۰
از همه چیز گفتی ، راحت و ساده و من هم مثل هر بار که با کسی آشنا می شودم ، کم حرف بودم تا بشنوم.
چهره ی آن شب ات چقدر واضح است ...
چه شباهت ها و چه فاصله ها...
از متافیزیک گفتی ، از فیزیک گفتم ، از عرفان گفتی ، فلسفه بافتم ، از احساس گفتی ، عقلم پاسخ گفت ، از ماورا گفتی و من فقط شنیدم و شنیدم و شنیدم...
چه راه درازی آمدیم !
به قدر سه سال ! و چه سالهایی...
حال از احساس می گویم ، عقل ات پاسخم می دهد ، خدایم فلسفه نمی شناسد ، اما تو به دنبال دلیلی ومن می گویم و می گویم و می گویم...
از فردا و فرداها نمی دانم !
این روزها همه چیز بین دستان من و توست ، این روزهاست که باید صبوری پیشه کنیم و به سختی راه ، لذت مقصد را از دست ندهیم
این روزهاست که باید بارها و بارها زمزمه کنیم :"زیبایی یعنی "او" "
فقط خواستم تبریک بگویم !
تولدت را در زندگی ام و تولدم را...
مبارک باشد ، و اگر سال دیگری از عمر باقی باشد ، سوال های امروزم پاسخ خواهد گرفت و باز هم سوال هایی متولد می شود...
و دوست دارم ۳۶۶ روز دیگر ، دست در دست تو ، اینجا نوشته ی امروز را بخوانیم و به دغدغه ی امروزمان که به خیر ختم شد ، لبخند بزنیم...
این خودش خودخواهیه...
چقدر دلم می خواست این تصاویر ، فقط تصویر بودند و یا مثل همه ی فیلم هایی که احساسم را جریحه دار کردند ، فقط با یک فیلم مواجه بودم !
چقدر دلم می خواست ، همه ی این خبرها مثل تمام داستان های تاریخی که می خوانیم ، دور بودند از ما ! قرن ها ...
کاش این عقل لعنتی ، دلم را آرام می کرد ! کاش باز هم می توانستم با خودم بگویم :" خداوند احوال هیچ قومی را تغییر نمی دهد مگر آنکه خودشان بخواهند"
اگر سخن بگویی ، از خود راضی می انگارندت و اگر سکوت کنی ، ابله فرض ات می کنند .
اگر صبور باشی ، سرشارت می کنند از ناگفته ها و اگر کم تحمل باشی ، جانت را به لب ات می رسانند .
اگر ببخشی ، مظلوم می شوی و اگر نبخشی ، هر روز دستی روی دست ات دارند .
اگر هم نادیده شان بگیری ، دهان طمع شان سیری ناپذیر ، هستی ات را می بلعد ...
و من :
ساعت ها پای کتاب نشستن و هیچ نخواندن
ساعت ها قلم در دست گرفتن و ننوشتن
دنیایی حرف و سکوت
بغضی که خفه ام می کند و نمی بارد
رویایی که تحقق نمی بیند
حقایقی که ناگفته می مانند
و صبری که جانم را می گیرد ...
و راستی ! صبور شده ای دختر !
صبرت مبارک...
آشفته شد و غمگین شد و فلسفه بافت که غلط است و اصرار کرد که بمانم و قسم خورد که می ماند و عهد بست که آرامش در راه است و ...
این روزها با دست هایش خاک روی جسم زنده ام می ریز در گورد...
این است حقیقت زنده به گوری...
حتمن بازهم می گویی :"سخت نگیر دختر ! سخت بگیری ، سخت می گیره!"
کاش این مریضی (شاید به موقع برای تو و بی موقع برای من) نیامده بود و به اسم هذیان همه ی نگفته هایت را توی دامنم نمی ریختی !این جور شاید فکر می کردم ، تو هم گوشه ی تقصیری در نبودن امشب من داری ! و شاید فکر می کردم واقعن بر این باوری که نبودنم از قسمت است ، نه قصور!
فقط می توانم بگویم حق داشتی ! واقعن حق داشتی ! آنقدر حق داشتی که تمام این ده روز ، هر چه فکر کردم نتوانستم حرفی برای بیان پشیمانی ام پیدا کنم !
کاش پیش از این برای درمان درد بی اعتمادی درمانی پیدا کرده بودم ...
و شاید بازهم حق با تو باشد !
یک شبه بی اعتمادی ات به اعتماد بدل نمی شود ! زمان می خواهد ...
نوشتن این حرف ها ، آن هم اینجا، جایی که می خوانندم و خوانده می شوم ، تنها فایده اش این است که وقتی می خوانی ، خاص تر از همه ، لبخند رضایتی می زنی و شاید کمی کدورت ات کمرنگ شود !
این هم گامی به سوی اعتماد ! جز این است؟
خودم هم گفته ام ! روزنوشت است دیگر ! حال می خواهی بگو "ثبت موقت" هم یک وبلاگ زرد است !اصلن بگو "چیپ نویس" شده ! زیاد هم فرقی در اصل مطلب نمی کند.
این روزها وقت حرف زدن ندارم ! نه که فقط وقتش نباشد ، گوشش نیست و توانش هم...
این روزنوشت همه اش برای "اوست".پس لازم هم نیست پی نوشت بزنم و توضیح و تفسیر کنم که ای مخاطب عزیز ، این پست برای "او"یی است متفاوت با همه ی "او"های دنیا...
گفته بودم شازده کوچولویی ، گفته بودم از آن سوی سیاره ها ، از سیاره ی کوچک ات به امید یک دوست آمده ای !
اما درست از همان شب ، همان شب تکرار ، همان شب تولد من ، همه چیز تغییر کرد !
سر پیکان انتقادم چرخید و چرخید و محکم کوبید روی دلم ! گیج شدم و آشفته . می دانم یادت می آید ، آن شب که روزش از صبح با هم بودیم و شبش ....
خوب شد آن شب پیشم نماندی و ندیدی که سیل اشکم امانم نمی داد و از آن همه نادانسته که ناگاه آمد و همه ی دانسته هایم را هم بی رونق کرد ، فقط و فقط این جمله را می توانستم درک کنم "بازم اشتباه کردی!"
راستی ، بعد از آن شب که هدیه ام را دادی ،یک شب دیگر هم (که می شود دیشب ) بیدار شدم . اختیاری نبود ! بیدارم کردند...
بالاخره به نتیجه رسیدم تا حرفم را واضح بگویم تا درک کنی ...
دل من خیلی کوچیکتر از اونی بود که دوست داشتن بزرگت رو توش جا بده ، برای همین این چند روز هر چی سعی کردم حسم رو بگم فقط و فقط اشک بود و کلامی نبود ! چه طور می شه یه دل کوچیک ، از چیزی فراتر از حد درکش بگه؟ خوب شد که اشک بود....
امروز از آن روزهاست که به قول "او" شده ام "قلم" ! حرف نمی زنم ، غذا نمی خورم ، نمی خندم ، گریه نمی کنم ! فقط و فقط می نویسم !
همه بین ۸ تا ۱۱ سال سن دارند ، وقتی سر کلاسشان می روم یاد روزهای کلاس زبان رفتن خودم می افتم ، سرشار از انرژی بعد از مدرسه ، کوله پشتی ام را می انداختم پشتم و تا موسسه زبانم می دویدم ! چه لذتی می بردم از انگلیسی حرف زدن با دایی جان (خدا بیامرزدش) و تشویق ها و تحویل گیری های مامان و بابا !قند در دلم آب می شد وقتی جایی یک خارجی می دیدم و دست و پا شکسته جوابش را می دادم ، این روزها این کلاس ، تنها دلخوشی من است ، عجیب آرامم می کنند. فکر نمی کردم روزی برسد که تا این حد از بودن با بچه ها لذت ببرم ...
می گویند قانون این است ! می گویند وقتی به سراشیبی سقوط رسیدی ، ادامه نده ! نگذار همه ی بالارفتن هایت قربانی وابستگی شود ، می گویند :"دل بکن تا با خاطره ی بد جدا نشوی !" نظر تو چیست ؟
سرگیجه ام شروع می شود ، یاد حرف دکتر می افتم ، باید سریع جایی پیدا کنم و بنشینم ، دستم به صندلی نرسیده ، پایم سست می شود ، دست چپم را به تخته میگیرم و به سختی همانجا ، روی زمین می نشینم ، دست چپم به تخته می کشد و می خراشد ، گرمی خون را احساس می کنم ، هنوز سرم گیج می رود و چیزی نمی بینم ...
باید قوی باشم ! دوست ندارم بازنده باشم ! دوست دارم ببرم ! دوست دارم محکم تصمیم بگیرم ، اینجا جای تصمیم گرفتن است ، اینجا جای پیروز شدن است ! یادت باشد محدثه ، بعدها به هر شکست به چشم فرصتی از دست رفته نگاه خواهی کرد ! تصمیم بگیر ! همین حالا ! اینجا جای تصمیم گیری است ...
چاقویش را روی پهلویم می گذارد دستش را به بازویم می گیرد و با حرکتی سریع من را به گوشه ای می کشاند ، راه فراری ندارم ، می گوید سریع کیف پولم را بدهم ، چک پول ها را جدا می کند و خردها را باقی می گذارد ، با خودم فکر می کنم کاش صبح آن انگشتر پیر کاردین را خریده بودم ، این ماه بیشتر از حقوقم خسارت داده ام ...
می خواهند شجاعتم را بگیرند ، می خواهند وابسته ام کنند ، می خواهند یک موجود ضعیف و وابسته باشم ! دائم عدم امنیت را به رخم می کشند ، نمی گذارند کوه بروم نمی گذارند آخر شب ها پیاده روی کنم ، اما من هیچ ، بر خواسته هایم مقدم ندارم !
تمام حواسش را جمع می کند تا جمله اش را درست بسازد ، نگاهی به تخته می کندتا الگوی جمله را بازسازی کند و بعد نگاهی به روان نویس توی دست من می کند و می گوید :"شی ایز اه پن !!" می خندم و می گویم :"شی هز اه پن !" با خودم فکر می کنم ، طفلی بی راه هم نگفته ،به قول "او" شده ام "قلم" ! حرف نمی زنم ، غذا نمی خورم ، نمی خندم ، گریه نمی کنم ! فقط و فقط می نویسم ...
عذاب برای ناکرده؟
...
هر دختری که متولد می شود،
روح بزرگ دربند دیگری،
پای می گذارد در این هستی پست!
امروز وقتی جملات "غریبه" ، پتک شد و یادآوری کرد که حقیرتر و کوچکتر از آنم که تصمیم گیرنده ی بودن و رفتنم باشم ، یاد آن کوله پشتی افتادم !
دلم گرفت ! نگاهی به چمدان سنگینم کردم و دلم خواست سبکش کنم !
دلم خواست آنقدر سبکش کنم که که آخرین سربالایی های پیش رویم ، توان دویدن داشته باشم !
دلم خواست تا رسیدن به آن قله - که همیشه رسیدنش را برای دیگران می دیدم- بدون دغدغه و دلبستگی ، سریع تر بدوم !
دلم خواست از "ساعت خدا" ، جلو بزنم و زودتر از مقدرش به مقصد برسم ...
تعلقاتت زیاد شده محدثه!
سنگین شده ای دختر !
دارد دیر می شود ! عجله کن!
پ . ن :
حتمن باز هم می گویی "عجولی" !
این بار عجله از من نیست...
این قضیه آنقدر کلیت داشت که همیشه از مشورت کردن (همین طور سوال پرسیدن) طفره می رفتم و کلن کسانی که پیش مشاور می رفتند و در مشکلات و بحران ها از روانشناس کمک می گرفتند ، به نظرم آدم های مستقلی نبودند . این طور به نظرم می آمد که خودم به تنهایی با همان کلنجار رفتن و فکر کردن می توان مشکلاتم را حل کنم . پس نیازی به مشورت و سوال نیست !
دیشب برای اولین بار به اصرار یکی از دوستان ، منوئل یک سیستم به ظاهر پیچیده ، اما در اصل ساده را مورد مطالعه قرار دادم !!!!
منوئل ، کتاب "رازهایی درباره ی مردان " نوشته ی "باربارا دی آنجلیس" بود . از همان کتاب ها که اوایل نوجوانی با کنجکاوی و شیطنت سراغشان می رفتیم و از خواندن شیوه های ابراز عشق (!) توضیح داده شده در آنها هیجان زده می شدیم !
خواندنش خالی از لطف نبود . اما نکته ای که بارها دیده بودم و متوجه آن شده بودم ، اما عمیقن به آن فکر نکرده بودم ، سادگی بیش از حد مغز مردانه بود که در قیاس با مغز پیچیده و پر از حساب و کتاب خانم ها ، خطرناک به نظر می رسد .
سوالی که از دیشب ذهنم را به خود مشغول کرده ، این است که با این همه تفاوت و عدم درک متقابل (که برای ایجادش باید این همه کتاب خواند و فسفر سوزاند و ...) چه دلیلی برای با هم بودن این دو موجود بی ارتباط با هم است ؟
و نکته ی بعدی اینکه خانم "باربارا دی آنجلیس" که در سراسر این کتاب بارها و بارها از روابط ناموفق اش با نامزدها (دوست پسرها) و همسران سابقش نوشته ، چرا باید چنین کتابی بنویسد ؟ و به قول قدیمی ها "کل اگر طبیب بودی ، پس این کله ی کچل خودت برای چیه؟"
پ.ن :پیله هم به روز شد !
پشت میز نشست و دفتر را جلویش باز کرد . چند باری نوشت و خط زد . وقتی خط خوردگی های توی صفحه زیاد شد ، ورق را کند و مچاله کرد . با خودش فکر شاید توی حیاط ، زیر سایه ی درخت بید بتواند حرف هایی که در ذهنش سنگینی می کند بنویسد .
وقتی به حیاط رسید ، ابر سیاهی جلوی آفتاب داغ را گرفته بود . رفت و سر جای همیشگی اش نشست و شروع کرد به نوشتن : " کاش یه بارون درست و حسابی بیاد ! شاید این جوری بتونم حرف هام رو بنویسم . اما تو این موقع تابستون مگه می شه..."
اولین قطره ی باران چکید روی دفترش .
سرش را بلند کرد و نگاهی به آسمان انداخت . قطرات باران به سرعت از هم سبقت می گرفتند و یکی پس از دیگری روی زمین می چکیدند . دفتر را روی سرش گرفت به سمت اتاق دوید .
وقتی دفتر را روی میز گذاشت ، جای اولین قطره ی باران ، روی کلمه ی "بارون" خودنمایی می کرد .
بد هم نشد ! تازه فهمیدم دندان پوسیده ای که عفونت کرده و جز ریشه اش چیزی از آن باقی نمانده ، با آنتی بیوتیک و مسکن خوب نمی شود ! باید دنبال راههای اساسی تر بود !
درست است که تمرین های ری کی و خواندن کتاب های اوشو و فکر کردن و تمرین خوب بودن و غر نزدن و ... می تواند کمک کند که درگیری ها کمتر شود ، اما وقتی هم من ناراحتی هایی دارم که آزارم می دهد و هم "او" از چیزهایی ناراضی است ، این نقش بازی کردن ها و به زور خندیدن ها و ادای لیلی در آوردن ها که علاج مشکل نیست !
فکر کردن خوبی بود ، خوبتر می شد اگر به حرفهای "او" گوش نمی کردم و از ناخوداگاهم سوالهای بی خود نمی پرسیدم و ورق ، حال اساسی از من نمی گرفت !
پ.ن برای او :
پانزده سالم بود ، پرشین بلاگ تازه کار بود و خیلی با سیستم کنونی فرق داشت . یادم می آید نوشته ، قسمتی بود از یک مناجات برزیلی . تجربه ی جالبی بود ، نوشتن و خوانده شدن ! اما آن روزها مثل امروز نوشتن برایم دغدغه نبود ، برایم مهم ، حضور در محیطی تجربه نشده بود .
تبش زود خنک کرد و آن وبلاگ را رها کردم . هفته ی اول دانشگاه بود که فیلم یاد هندوستان کرد و وبلاگ "آدم راستکی" ، تشویقم کرد بیایم و وبلاگ جدیدی در بلاگفا ثبت کنم .
نزدیک به سه سال از آن روز می گذرد و بارها خانه بر دوش گرفتم و از این محیط به آن محیط شدم تا باز هم برگشتم سر خانه ی اولم و بلاگفای "شازده کوچولو" نامم را به "ثبت موقت" تغییر نام دادم و ماندم . نمی دانم تا کی خواهم ماند ، اما وابستگی و تعلق فکری ام را به اینجا از دست داده ام .
این روزها مشغله هایم هم آنقدر زیاد شده که ترجیح می دهم ، از افکار به هم ریخته ام بنویسم ، همانطور که در دفترم می نوشتم !
اینجا دیگر مثل سابق نیست ، دیگر نمی نویسم تا خوانده شوم ، بلکه می نویسم تا در خاطرم بماند این روزها ! این روزهای پر حادثه و مهم که یکی از مهم ترین تجربیات زندگی ام رقم می خورد.
از همان روزهایی که یادداشت های روزنوشت ، شروع شد دائم در این فکر بودم که جایی برای نوشتن ، آنگونه که دوست دارم -نه آنگونه که مجبورم ثبت کنم- پیدا کنم .
تجربه ی قبلی ام در وبلاگ گروهی تجربه ی خوبی بود (هر چند که به سرانجام نرسید) .مدتی بود در فکر نوشتن در یک وبلاگ گروهی بودم تا اینکه...
پیله بالاخره آمد ! نمی دانم تا کی می ماند ، اما می دانم نوشتن در یک وبلاگ گروهی راه و روشی دارد که جای لغزش روزنویسی ندارد ! پس کمتر رکود می گیرد و کمتر چرک نویس می شود !
و شروع کردیم ...
خواندنش خالی از لطف نخواهد بود .
پ.ن برای او :
هرچه کردم نیاید نشد که نشد ! منتظر دعوت من نماند . با همه ی بی حوصلگی ام آمد و سرزده مهمان شد !
خودش از خواب بیدارم کرد و یر سر سفره ام نشاند و خواب از سرم پراند و بعد...
نوای دعای سحر همه ی خستگی و بی حوصلگی ام را برد ! و صدای اذان موذن زاده ، به یادم آورد که چقدر نیازمند آمدنش بودم ...
پ.ن برای او :
دلم سفر می خواهد ! سفری دور ، آنقدر دور که شعاع های انوار پر درد خورشید رو به غروب اینجا ، نتواند خواب آرامم را برباید !
دلم خواب می خواهد ! یک خواب آرام و بی رویا که شکنجه ی کابوس این روزها ، پایش بدانجا باز نشود !
دلم مرگ می خواهد !
دلم تاریکی گور می طلبد !
دلم تنهایی می جوید !
دل من در تنهایی ، طلب تنهایی می کند !
دل من از دیدن زوال بی زار است و من اینجا به تماشا نشسته ام .
تماشای به هدف نخوردن آخرین تیر رها شده در تاریکی...
پ.ن : او که قصد سفر کرد ، با دیده ی پر اشک دست به دامان نرفتنش نشو ! رفتنی است !
تا روز سفرم هیچ نمانده ! بگذار آسوده سفر کنم که این سفر تنها رویای من است ...
البته از ما شرقی ها هیچ بعید نیست که در هزاره ی چهارم هم همواره فرزندانمان را کالایی بدانیم که صاحبش هستیم و از ساده ترین (شیوه ی لباس پوشیدن تا انتخاب همسر و ...) تصمیمات شان تا پیچیده ترین شان ، خودمان را ذی حق تصمیم گیری به جای آنها بدانیم !
جوان یعنی جوانی کردن و تجربه کردن و خطا کردن و زمین خوردن و بلند شدن و دویدن و افتان و خیزان شدن و ...
جوان که گوش استماع ندارد ! آب در هاون نکوبید لطفن !!!
چه ستمی است ، گیر کردن بین آدم هایی که منفعتشان چنین رقم می خورد وآن سوی همه ی این کلیشه ها ، دل باشد که نه سنت بفهمد و نه قید و غروری سرش بشود !
پ.ن : خداجون دمت گرم ! خوب حال اساسی دادی بهمون ! تو دیگه چرا ؟ این سنت ابتلا بود ؟؟؟
آرام باش دختر !
شده ای مثل تینیجرهای ۱۴ ساله! مگر چه خبر است که اینقدر دست و پایت را گم کرده ای !
خبری نیست ! مثل همه ی قرارهای کاری ، مثل همه ی قرارهای دوستانه ! چرا اینقدر شلوغش می کنی ...
ترسیده ام ! یک عمر از هیچ نترسیدم و همه ی نترسیده هایم ، آنی آمده سراغم و خلاصه شده در ۲۴ ساعت زمان تا قرار فردا...
آهای شازده کوچولو ، نمی خوای آرومم کنی؟ نمی خوای دلگرمم کنی ؟تو که نمی ترسی ، می ترسی؟
پ.ن : پس کی آخرین روزنوشت می رسد ؟ خسته شدم !
فقط یک ساعت دیگه ....
یک لحظه دیگه ...
فقط یک لحظه!!!! زیاده ؟؟؟؟؟
....
این روزا انگار همه چیز داره یه جور دیگه می شه ! علت ها داره عوض می شه ! این خنده دار نیست ؟ اونم تو این موقعیت که تا رسیدن به هدف فقط چند تا ملاقات کلیشه ای مونده؟!!!
بعضی موقع ها فکر می کنم آدم هر چقدر بزرگتر می شه ، سخت تر می تونه تصمیمات بزرگ بگیره !
هی ! شازده کوچولوی خسته ! نمی خوای یه تصمیم بزرگ بگیری ؟ من برای گرفتنش به اندازه ی کافی کوچیک نیستم !!!!
خودروی مشکی به درب دبیرستان دخترانه نزدیک شد . مرد که روی صندلی عقب با دخترش نشسته بود ، به سردر دبیرستان نگاه کرد،"دبیرستان دخترانه اسلامی حضرت زهرا" ، به شانه ی مرد راننده زد و گفت :"همین جاها پارک کن تا ما بیایم" . نگاهی به دخترش انداخت که با عجله چادر تا شده اش را از کیفش بیرون میآورد تا سرش کند . دختر نگاهی به آینه ی جلوی ماشین کرد و عینکش را روی صورتش جا به جا کرد و چادرش را مرتب کرد . مرد در ماشین را باز کرد و پیاده شد و دختر پشت سر او به راه افتاد .
جلوی در خانم و آقای پیری روی صندلی نشسته بودند . خانم با دستش به روسری دختر اشاره کرد و گفت : چادرت رو بکش روی روسری ت ! اینجوری که یه تکون به چادرت بدی همه ی موهات پیدا می شه !
دختر نگاه مضطرب اش را به پدر انداخت ، پدر با لبخندی سعی کرد تا دختر را آرام کند و همانطور که دختر چادرش را روی روسری اش می کشید به سمت دفتر دبیرستان رفتند .
پدر برای ثبت نام باید فرمی را نزد مدیر دبیرستان پر می کرد . مدیر دستکش در دست داشت و با چادرش بیشتر صورتش را پوشانده بود و تقریبن نگاهش پیدا نبود . پدر فرم را پر کرد و متعهد شد دخترش خارج از محیط مدرسه هم به قوانین مذهبی مدرسه پایبند باشد و بعد دسته چک را از کیفش خارج کرد و مبلغ شهریه را برای تاریخ روز آخر شهریور امضا کرد .
دختر در دفتر دبیرستان منتظر پدر بود که خانمی او را به سمت اتاقی راهنمایی کرد و از او خواست تعهداتی را امضا کند . بعد از اتمام کار ، خانم به دختر متذکر شد که حتی اگر برای ثبت نام آمده و کفشش جلو بسته است باید جوراب بپوشد .
بیرون اتاق پدر منتظر دخترش بود . بعد از اتمام کار دست دخترش را گرفت تا به سمت درب خروج بروند . خانمی که دختر را به اتاق راهنمایی کرده بود و ظاهرن ناظم مدرسه بود پدر دختر را صدا زد و گفت :" لطفن تو محیط مدرسه دست دخترتون رو نگیرید . ممنونم!"
بیرون درب مدرسه ، راننده روی صندلی ماشین منتظر نشسته بود و خودش را باد می زد . پدر درب عقب خودرو را باز کرد و صبر کرد تا دخترش چادرش را تا کند و در کیفش بگذارد و بنشیند و خودش بعد از او نشست و درب را بست به راننده گفت حرکت کند و خانم را برساند خانه ، بعد آرام سرش را به سمت دختر آورد و گفت :"اصلن نگران این مسائل نباش ، مثل قبل آزادی . فقط تو مدرسه اونجور باش که می خوان . درسته خیلی سخت می گیرن ، اما سطح علمی مدرسه بالاست!"
ادامه دارد ...
گفت : در عوض خیلی چیزا یاد گرفتی به قدری که یاد گرفتی استفاده کن...
مکثی کرد و گفت : می دونی مثل چیه ؟ مثل اینکه جارو برقی هشتاد هزارتومنی باشه و دویست هزار تومنی ، بعد تو بری دویست هزار تومنیه رو بخری ! اگه به اندازه هشتاد هزار تومنیه ازش کار بکشی ، خوب ضرر کردی ! تو هم واسه این تجربه کم اذیت نشدی ، کم ازش استفاده نکن...
هردومون خندیدیم به مثالش ...
امروز که داشتم به اوضاع این روزها فکر می کردم یاد حرفش افتادم .
حیف که به اندازه هشتاد هزار تومنیه هم ازش استفاده نکردم...