عمری هر چه نتوانستم بگویم نوشتی و امروز از درک لحظه هایم عاجز شدی؟!
دردها مثل خوره به جانم افتاده و می سوزاند و آب می کند. نمی گویم درد دارم که من دیگر جدای از درد نیستم!
دیگر ناگفته ای نمانده ، ناگفتنی هایم را دیگران گفته اند و من غرق شده ام در منجلاب رازهای فاش شده ای که دانسته نشدنشان ، گاهی و فقط گاهی ، لبخندی گذرا می آورد.
پر شده ام از بغض هایی که باریدنش رسم "عادت" به خود گرفته و ذره ای آرامم نمی کند.
تلخ شده ام و واژه ها پر ترس نقش می بندد روی کاغذ!
تلخ شده ام و فکرها عجیب روی دور افتاده...
کاش این امواج متلاطم در ذهنم کمی رام می شد...
کاش کلامی ، حسی، حرفی، ذره ای آرامش بیاورد، ای کاش...