عجيب روح بزرگم را اسير جسم كرده ام از ياد برده ام اين جسم است در خدمت روح ، نه روح اسير و دربند آن...
پ.ن:
خدايا تو اين لحظه و اينجا ، فقط و فقط تويي كه مي شنوي و مي بيني!
بي قراري هام رو
ترس هام رو
مي دونم كه بازم داري مي كشوني م طرف صخره، خودت هم نمي ذاري خرد و متلاشي شم و دورم مي كني!
اما اين بار يه مشكلي هست!
صدات رو مي شنوم ، مثل هميشه ، اما نمي دونم چرا درك نمي كنم كه از مريم و زكريا و يحيي ، چي مي خواي به من بگي!
من غرق شدم تو خودخواهي يا بازهم بايد خودم رو روي امواج اين دريا رها كم؟