<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>ثبت موقت</title>
<link>http://mohadesej.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 06 Dec 2009 12:51:57 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>شکلات زندگی...</title>
<link>http://mohadesej.blogfa.com/post-277.aspx</link>
<description>می دانی عزیزکم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زندگی تلخ شده...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستش را بخواهی ،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; منصفانه اش را بخواهی،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; زندگی شده مثل شکلات ۸۵ درصد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; باید گازش بزنی، &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تلخی اش اول مور مورت کند،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; فرو بدهی اش  تا مست ات کند &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و عطرش تا مدت ها در مشام ات بماند...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 06 Dec 2009 12:51:57 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mohadesej&amp;postid=277</comments>
<dc:creator>mohadesej</dc:creator>
<guid>http://mohadesej.blogfa.com/post-277.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>...</title>
<link>http://mohadesej.blogfa.com/post-276.aspx</link>
<description>مگر می شود اولین برف زمستانی ببارد و من یاد آخرین برف زمستان گذشته نکنم؟ مگر می شود دلتنگ گرمای شومینه ی کوچک خانه تان نشوم! من نمی دانم تو چطور هر روز پا توی آن خانه می گذاری و چشم ات به آن کاناپه چرمی کرم رنگ می افتد و عنان بغض ات را در اختیار می گیری و دلتنگی ات را فریاد نمی کنی؟ 
&lt;P&gt;من نمی دانم تو چطور می توانی شب بوهای خشک شده ی پاییز را ببینی و حسرت شب بوی حیاط ما دل ات را بارانی نکند!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم می لرزد وقتی فکر می کنم بهار دیگری در راه است و من نمی توانم عطر شب بو را در آغوش بکشم و برای همه ی این روزهایی که در سکوت گذشت و تو نبودی تا سر روی شانه ات بگذارم و بی دغدغه اشک بریزم ، بگریم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفتی بعد از تو روزگارم سبزتر خواهد بود !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو ندیدی چطور در میان غریبه ها رویای غرق در خون را در آغوش کشیدم و اسم ات را فریاد زدم!این بود سبزی که وعده کرده بودی؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این بود روزگار آرامش؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نبود...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمی توانم باور کنم آرامی، نمی توانم باور کنم سر روی شانه ی باد نمی گذاری و فریاد فروخورده ات را به رخش اش نمی کشی!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نه! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمی توانم نازنین...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می دانی عزیزکم ، دلتنگی این روزها بوی خون دارد! چشمانم را به خاک دوخته ام! می فهمی؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نزدیک است که سر بر خاک بگذاری و برای همه ی تنهایی ها اشک بریزی و حسرت را در چنگال ات بفشاری ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما این تو بودی که خواسته یا ناخواسته ، میان قسم هایت ، قول هایت را شاهد نگرفتی، این تو بودی که هستی را با عدم یکی کردی و بی قید تیغ بر رویایم کشیدی...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این تو بودی که زیبایی داستان شب تولدت را به زجه های شب تولد من دوختی!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آری عزیزکم ، چهار ماه و هفت روز کوتاهتر از آن است که داغ از دلم بزداید...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 21 Nov 2009 11:19:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mohadesej&amp;postid=276</comments>
<dc:creator>mohadesej</dc:creator>
<guid>http://mohadesej.blogfa.com/post-276.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رویا</title>
<link>http://mohadesej.blogfa.com/post-275.aspx</link>
<description>یادم نیست بعد از آن شب که به رویایم آمدی ، پیش چشمم متفاوت از دیگران شدی و یا چون متفاوت می دیدم ات در رویایم جان گرفتی... 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سرت را روی سینه ام گذاشته بودی و من محکم به سینه ام فشرده بودمت ، انگار فرزند نداشته ام هستی! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من آن شب در خواب ، در گرمای تن کوچک و نحیف تو ، حلاوت مادر بودن را مزه مزه می کردم ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سرت را بالا آوردی و با همان معصومیت نابی که جز در تو و همسالان ات در آن کلاس کوچک ، هیچ جای دیگر نمی توان دید ، توی صورتم نگاه کردی! هنوز دغدغه داشتی که چرا اضطراب کودکانه و خجالت دخترانه ات نگذاشت که آن روز توی کلاس بهترین باشی تا تشویق ات کنم ، ناراحت برچسب &quot;میکی موس&quot; بودی که دوستش داشتی و چون بعد از عدد ۷ نتوانسته بودی شمارش را ادامه دهی ، از آنِ دوستت شده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آن شب دستانت را روی لبانم گذاشتم و غرق بوسه کردم ، ریز می خندیدی و غرق در حظ بوسه هایم دستت را از دستم بیرون کشیدی و دودستی ، محکم سرم را در دست گرفتی و توی چشمانم نگاه کردی...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در رویا معصومیت ات را تاب نیاوردم و چشمانم را از چشمان ات گرداندم ، مثل امروز توی کلاس، وقتی کنار میزم آمده بودی و گچ روی آستینم را می تکاندی و به چشمانم خیره بودی و من بغض گلویم را می فشرد، از حس عجیبی که تو را از بقیه ی دختر کوچولوهای کلاس متمایز می کرد...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سرم را در دست ات گرفته بودی و با صدای دلنشین کودکانه ات حرف می زدی! از کلاس، از درس خواندن دائم ات در خانه، برای خوشحال کردن من...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمی دانم قبل از دیدن ات در خواب هم اینقدر بی تاب دیدن ات می شدم یا دلتنگی ها بعد از آن رویا بود...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;معصوم دل نازک من ، این روزها حواسم هست دیر نیایم تا دل کوچک ات مثل آن روز نگرانم نشود و چشمانت بارانی نشود ، مواظبم تا آخرین روز کلاس ات اتفاقی نیفتد که دل کوچک ات با غصه آشنا شود . یادم هست لبخند از لبم کنار نرود تا فکر نکنی دوستانت با درس نخواندن گاه گاه شان آزرده ام کرده اند ، توجه می کنم به &quot;گودبای تیچر&quot; های آخر کلاس ات سرد جواب ندهم تا برنجی...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می دانی سارا کوچولوی من ، تو برایم شده ای بهانه...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بهانه ای که مدت ها گشتم و نیافتم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 07 Nov 2009 15:54:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mohadesej&amp;postid=275</comments>
<dc:creator>mohadesej</dc:creator>
<guid>http://mohadesej.blogfa.com/post-275.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فردا!!!</title>
<link>http://mohadesej.blogfa.com/post-274.aspx</link>
<description>۱. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفته بودم به معجزه ها ایمان دارم، اما از من مخواه صبر بر آنچه کنم، که فرجامش نمی دانم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من منتظر معجزه نمی مانم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می ترسم فردا بیاید و ذکریا، به مژده یحیی به روزه ی سکوت دعوت نشود!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ترسم این است که فردا بیاید و عیسی در آغوش مریم، لب به سخن نگشاید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و اصلن اگر فردا، رحم پاک مریم، به مژده ی روح القدس، آبستن عیسی نشود چه؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاید فردا بیاید و مژدگانی پایان حزن به یعقوب نرسد!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگر فردا، ابراهیم، اسحق را قربانی کند و قوچ از راه نرسد و اسحق کافر از دنیا برود چه؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من می ترسم فردا، ایوب، ثمره ی صبر نیبند و جوانی به یغما رفته اش را باز نیابد...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من می ترسم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز زیر باران، جای تو خالی بود!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفته بودی همیشه در کنارم می مانی! حتی اگر تقدیر رای به نبودنمان دهد و جبر بر تنهایی حکم کند، باز هم هستی!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حسی امروز زیر باران به من می گفت: &quot;هستی، در کنار من!&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عطرت مشامم را پر کرده بود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گرمای وجودت، مرا از سردی مصون می کرد...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمی دانم امروز، کدام یک از حس های متنقاض، بوی خون را در مشامم خفه کرده بود...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاید امروز تو هم آرام بودی...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۳. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فردا از راه خواهد رسید &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من فردا، عروس سپید پوش نیستم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; اما فردا رخت عزا را از تن در خواهم آورد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۴. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفتم: سیاه زندکی می کنم، اما هنرپیشه ی خوبی هستم! نقاب خندان زیبایی دارم!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفت: با همه بخند، نقاب زیبایت برای دیگران! با من، خودت باش!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفتم: کوله بارم سنگین است! تاب نمی آوری...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفت: بیندازش روی دوش من ! من بی نقاب می خواهمت...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعدها متهم شدم ، که نقاب حزن می زنم دربرابرش...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۵.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفته بودم:&quot; روزی سکوت خواهم کرد که تا پای گور لب به سخن نگشایم&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا گور قدمی بیش نمانده!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این یک دم فردا، جبر است!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جبر سکوت...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 28 Oct 2009 21:26:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mohadesej&amp;postid=274</comments>
<dc:creator>mohadesej</dc:creator>
<guid>http://mohadesej.blogfa.com/post-274.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تشنه ام!</title>
<link>http://mohadesej.blogfa.com/post-273.aspx</link>
<description>دیگر این سکوت و کتمان دارد حالم را به هم می زند!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از تهوع و سرگیجه و سرفه های پر خون خسته شده ام !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سیگار برگ &quot;کافه کرم&quot; هم دیگر لمسم نمی کند و هر پکش به خون بالا آوردن می انجامد!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از ته سیگارهای توی لیوان آب، توی تراس هم حالم به هم می خورد!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بارها شماره گرفتن با تلفن و قطع کردن قبل از بوق آزاد هم دارد دیوانه ام می کند!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاید اصلن حرفی برای گفتن ندارم و شاید هم می دانم حرف زدن ، به هم زدن لجن کثیف تحمیل شده است و اگر حرفی بزنم بوی تعفن بی شرمی ها ، دنیا را از این هم خاکستری تر می کند!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از اینکه سیاه بنویسم و رنگ افسردگی به این صفخه ی آبی بدهم هم اصلن خوشم نمی آید!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما آنقدر تشنه ام که نمی توانم این قلم سرکش را رام کنم یا به زور بخواهم سفیدش کنم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من تشنه ام!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تشنه نوشتن!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گوشی تلفن را بر می دارم و زنگ می زنم، حواسم پرت می شود و شماره می افتد و &quot;او&quot; گوشی را بر می دارد...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قطع می کنم !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راست می گوید ، من شهامت ندارم! برای همین است که همه ی زندگی ام را تقدیم می کنم و هر تابویی را می شکنم و به هر قیمتی شده می خواهم &quot;او&quot; راضی و خوشبخت باشد!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راست می گوید، این شهامت نیست ، این عشق نیست، این هیچ نیست!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راست می گوید، فقط بی شهامتی است!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بغضم می ترکد و بعد از مدت ها به زجه خودم را روی کاناپه ی توی هال ولو می کنم مثل بچه ها ،وقتی که لج می کنند،  پا می کوبم و باز بالا می آورم و سرم گیج می رود و جلوی در اتاقم از حال می روم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زنگ می زنم به مرضیه و از کار و زندگی می اندازمش و قراری می گذارم پارک خیابان ایران زمین و خودم یک ساعت زودتر می رسم و سیگار می کشم و سیگار می کشم و به جای خالی &quot;او&quot; روی نیمکتی که همیشه آنجا می نشستیم زل می زنم و اسمش را صدا می زنم و اشک می ریزم و سیگار می کشم و سیگار و...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آخر امروز سالگرد مهم ترین روز زندگی اوست! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آخر امروز سالگرد مهم ترین روز زندگی من است!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مرضیه می رسد و گوشه ای می نشینیم و حرف می زنیم و نقاب آرامشم را به صورت می زنم و...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برگ های خشک روی زمین را جمع می کنیم و آتش می زنیم و گرم می شویم و می خندیم و قرار می گذاریم و قول می دهیم و...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می رویم گلستان ،سوپر استار و من به زور رست بیف را فرو می دهم و مزه ی خون حالم را به هم می زند و بغض را نگه می دارم و به تلویزیون چشم می دوزم و به جای &quot;او&quot; غرق می شوم در &quot;عصر یخبندان&quot; و...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می رویم طبقه ی دوم پاساژ گلستان و بوی قهوه مستم می کند و می نشینیم توی کافه و قهوه می نوشیم و حرف می زنیم و حرف می زینیم و حرف می زنیم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نگاه می کنم به برج میلاد و هلال ماه و توی دلم می گویم کاش می شد بنویسم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از حس های متناقض امروز&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از دردهایی که مثل خوره به جانم افتاده و گاه پیروز مندانه خرخره اش را می گیرم و خفه اش می کنم و گاه آنقدر مصر می شود که نفسم را می گیرد و مثل یک تینیجر گوشه ای می اندازدم تا زل بزنم به &quot;تدی&quot; و اشک بریزم و اشک بریزم و اشک بریزم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با خودم می گویم امشب حتمن می نویسم!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یک ساعت توی ایستگاه تاکسی های تجریش حرص می خورم و به ساعتم زل می زنم و نگران موبایل خاموشم می شوم و دلم شور می زند که زنگ بزنند و نگران بشوند ....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توی آسانسور نگاه می کنم به مداد چشم و ریملی که صورتم را سیاه کرده و به زور پاکش می کنم که کسی نفهمد گریه کرده ام ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم &quot;من او&quot; می خواهد!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم عجیب برای &quot;علی&quot; تنگ است ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پس کجایی درویش؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 21 Oct 2009 17:03:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mohadesej&amp;postid=273</comments>
<dc:creator>mohadesej</dc:creator>
<guid>http://mohadesej.blogfa.com/post-273.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بنویس</title>
<link>http://mohadesej.blogfa.com/post-272.aspx</link>
<description>بنویس! 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فقط یک بار دیگر بنویس ! برای من ! برای دلم که هرچند در آتش کینه می سوزد و دیگر طعم شیرین وصال را نمی طلبد!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای دل زنگار گرفته ام بنویس...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بنویس! به شکنجه خنده های دروغین این روزهایت بنویس!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بنویس تا شاید اعماق این دل ، هنوز کورسویی باشد تا دل خسته ات را پناه دهد !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بنویس مثل آن روزها...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آن روزها که یک نام بود ، بر زبان می آوردی و جان می گرفتی!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بنویس تا بدانم هنوز در اعماق دل پر نفرتت جایی دارم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بنویس تا بخوانم ، آنچه شنیده نشد و آنچه گفته نشد...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بنویس! این واپسین لحظات من است&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای من بنویس که غرقم ! درخداحافظی بی رحمانه ام از هرآنکه و هرآنچه دوست داشتم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بنویس عزیزکم ، از من بنویس...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای من بنویس...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 14 Oct 2009 05:10:56 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mohadesej&amp;postid=272</comments>
<dc:creator>mohadesej</dc:creator>
<guid>http://mohadesej.blogfa.com/post-272.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عروسک</title>
<link>http://mohadesej.blogfa.com/post-270.aspx</link>
<description>چقدر انسان موجود عجیبی است ، همه ی ما انگار جوری دچار &quot;کودکی&quot; شده ایم و خودمان هم باور نداریم...
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لج می کنیم ، اگر بدست نیامد با خدا قهر می کنیم ، بعد هم که بدستش آوردیم می شود حکایت همان عروسک هایی که در &quot;کودکی&quot; گاهی پشت ویترین می دیدیم و لج می کردیم و بعد هم که به دستش می آوردیم ، همه ی شوق داشتنش، یک شب بود ! صبح فردا می رفت توی سبد شلوغ و درهم اسباب بازی هایی که حکایت همه شان شبیه به هم بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کاش یاد می گرفتیم با خدا قهر نکنیم و لج نکنیم به قیمت های گزاف ، چیزهایی نخواهیم که پشیزی ارزش داشتن ندارند و کاش یاد می گرفتیم که اصلن هیچ نخواهیم تا آنچه خواستنی است و آنچه داشتنی است ، خودش با پای خودش بیاید و در خلوتمان را بکوبد و ندای ماندن سر دهد...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آن وقت نه کسی عروسک ما می شد و نه کسی جرات بیرون کشیدنمان را از خلوت ویترین، پیدا می کرد...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;منتظر رسیدن روز سفرم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نزدیک است&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آنقدر نزدیک که هرکجا پا می گذارم با خودم می گویم شاید قبل از رفتن مجال دوباره آمدن به اینجا را نداشته باشی!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر که را می بینم با خودم می گویم شاید ملاقات بعدی خیلی دور باشد...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 08 Oct 2009 07:57:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mohadesej&amp;postid=270</comments>
<dc:creator>mohadesej</dc:creator>
<guid>http://mohadesej.blogfa.com/post-270.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نماز باران</title>
<link>http://mohadesej.blogfa.com/post-269.aspx</link>
<description>&lt;EM&gt;&lt;FONT color=#ff6600&gt;مدت ها بود که باران نمی بارید.&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT color=#ff6600&gt;مردم شهر کوچک، از کار کشاورزی بازماندند.&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT color=#ff6600&gt;تنگنای کم آبی بیشتر و بیشتر شد تا اینکه روزی در جایی از شهر مردم برای نماز باران گرد آمدند.&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT color=#ff6600&gt;در میان جمع ، تنها دختر بچه ای چترش را به دست گرفته بود و به محل قرار رفته بودچون ایمان داشت بعد از نماز باران خواهد بارید....&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;چتر را بالای سرم گرفتم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;ایمان داشتم باران خواهد بارید&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;دعا کرده بودم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;نماز خوانده بودم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;وقتی به خودم آمدم چتر خشک بود و هنوز آفتاب ،سوزان بود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;ایمانم ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;یقینم...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;عشقم...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;هستی ام،&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;همه و همه قربانی شد...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT color=#ff6600&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 22 Sep 2009 13:20:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mohadesej&amp;postid=269</comments>
<dc:creator>mohadesej</dc:creator>
<guid>http://mohadesej.blogfa.com/post-269.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مهم نیست...</title>
<link>http://mohadesej.blogfa.com/post-267.aspx</link>
<description> صدایت می زنم، جواب نمی دهی!
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رسم تازه ای است،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من عادت نکرده ام !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند بار و چند بار و چند بار ... و تو بازهم سکوت می کنی...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صدای آرامم را بالا می آورم و همه ی دردهای این روزها را فریاد می کنم توی گوش تو !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیگر نمی توانی نشنوی!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سرت را می گردانی به طرف من و نگاه می کنی ، به چشم هایم خیره می شوی!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چشمانی که می بارند ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عطر خوشایندی نیست !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;&lt;STRONG&gt;اما شاید راست می گویی ، آنچه &quot; هست&quot; مهم نیست و آنچه مهم است ،&quot; نیست&quot;!&lt;/STRONG&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و همه ی درد منطق ،همین است ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 04 Aug 2009 20:32:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mohadesej&amp;postid=267</comments>
<dc:creator>mohadesej</dc:creator>
<guid>http://mohadesej.blogfa.com/post-267.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روز صد و چهل و یکم</title>
<link>http://mohadesej.blogfa.com/post-266.aspx</link>
<description>من از یک سفر دور و دراز آمده بودم،
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از جایی که تو نبودی،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نامت نبود ،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عشق ات نبود،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جایی که &quot;ترس&quot; گمنام ترین واژه بود و اعتماد ، حقیقت &quot;بودن&quot; .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;واژه ها محدود بود !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدا ، نزدیک ترین بود و دوری از او ، در گذر وهم هم نمی گنجید!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از سفر که آمدم ، تو به استقبالم آمدی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با همان شاخه گل رنگی ات ، و یک دنیا احساس!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می گفتی ، به عقل برتر است !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;احساس را می گفتی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و من شاد بودم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به دیدن احساس تو...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو می گفتی و من خوب می شنیدم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یاد گرفتم ، واژگانت را لمس کنم و در میان شلوغی ها ، تنها صدای آرام تو را بشنوم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تنها بهانه ام شدی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بهانه ی ماندن...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و من ماندم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بی شوق سفر...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بی عزم سفر...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پردردم و خسته!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما پشیمان ،نه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستی، جقدر دلم برای شاخه گل رنگی ات تنگ شده...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 13 Jul 2009 20:11:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mohadesej&amp;postid=266</comments>
<dc:creator>mohadesej</dc:creator>
<guid>http://mohadesej.blogfa.com/post-266.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
